مىگويد: «قول میدهم که واقعيت مهربانتر از احساس تو با خودت است.»
و من حس میکنم چیزی در دلم جوانه میزند.
.
.
برف كه مىبارد، كوچ مىكنم لب پنجره. كل خانه با تمام ابعادش مىشود يك مربع يك در يك؛ پاى پنجره. مىنويسم، مىخوانم و ازهمانجا با دیگران حرف مىزنم، تا ثابت كنم كه حواسم شش دانگ پىِ آن كودكِ "زمستان نديده" اما ستمديدهام است. ديروز هم، تا چندساعتى در همان ارتفاع (لب پنجره) لانه كرده بودم. برف مىباريد و من باز فكر مىكردم كه خدا سرِ ذوق آمده. نُقل برداشته است توی مشتش، مىپاشد بر سر شهر. نشسته بودم و فكر مىكردم كه چه خوشانتظارى بود اين "از اول هفته انتظار امروز را كشيدن". و خب، اىكاش كه آدم از همهچيزِ احوال فردايش، مثل احوال آسمان، خبر داشت.
مثلا مىدانست كه اين هفته قرار است دوشنبه پروپيمان بد بياورد. يا شنبه از آن روزهايىست كه بايد بيفتد به دنبال يك پوست مناسب،جورى كه سر و دست و پايش در آن خوب بگنجد. هرچند، كسى چه مىداند. شايد يك روزى (درآن روزهاى دورِ دور)، زور علم به اين هم برسد. كف دستِ هر آدمِ زمينى يك نرمافزار بگذارند و بگويند كه بيا! اين نيموجبى هم هوای شهرت را دارد و هم هواى دلت را. و آن نیموجبى نشانش مىداد كه اين هفته صافِ صاف است، يا غمگين و بارانى؟ ابرهاى سفيد توى راهند يا از آن مشكىهاى برقدار؟
و آدمها شستشان خبردار مىشد، خودشان را آماده مىكردند. چهار جفت كفشِ گرمِ آهنى برمىداشتند و يك كلاهِ تابآورى مىكشيدند روی گوشهايشان. غافلگير نمىشدند.
ولى خب، فعلا كه زندگى اينجور است و آدميزاد هم پوستش را براى ندانستن كلفت كرده. اگر هم مثل من از اين قاعده جدا هستيد و هنوز پوستكلفت نشديد، نگران نباشيد. ما با همين هشت ميلیمتر پوستِ نازكمان كه با كاغذِ دورِ سبزی هم بريده مىشود، زورمان به هرچه که مبهم است، مىرسد.
اما، راستش را كه بخواهيد، براى من اصلا همينقدر كه چند روزنهء كوچك از آينده بدانم، كافىست. بيشترش را نمىخواهم.
مثلا همين كه بدانم كه خدا توى مشتش نقل شيرين دارد و قرار است كه روى سر شهر بپاشد. مثلا بدانم كه "حقيقت مهربانتر از آن احساسیست که من با خودم دارم."
