ویرگول
ورودثبت نام
سارا - پ (پاییز)
سارا - پ (پاییز)عقلاً دندان پزشکی، قلباً هنر و ادبیات 🍂 (t.me/Paeezname)
سارا - پ (پاییز)
سارا - پ (پاییز)
خواندن ۳ دقیقه·۱ سال پیش

هویت مقوایی

اين روزها يك سريالی دارد از شبكهء خانگی پخش می‌شود كه دخترخانمِ نقشِ اصلی آن، رنگ محبوبش آبی‌ست. از همان شبی كه قسمت اولش را گذاشتند، چند پيغام و تماس تلفنی داشتم، همگی با اين مضمونِ مشترك كه؛ فيلم را ديديم و فقط ياد تو افتاديم.

راست می‌گفتند. من اگر رنگ باشم، يك رنگ آبی‌ام.

و خب، اين‌جا كه كسی غريبه نيست، از اين‌که مرا اين‌گونه به ياد آوردند، خوش‌حال شدم. اصلا روحم تازه شد! چه بهتر از اين‌که آدم را با اين طيفِ بهشتی بشناسند!

جديدا در ورطهء پيچيده‌ای از زندگی افتاده‌ام. ورطه‌ای كه خيلی سر از كارِ روالِ بزرگسالی درنمی‌آورم. نمی‌دانم از جان من دقيقا چه مى‌خواهد و او هم به تبع، خيلی تن به خواسته‌های من نمی‌دهد.

عين دو كودكِ دبستانی كه روز اول مدرسه روی نيمكت مشترك نشسته‌اند و هنوز با هم غريبه‌اند. نه اين می‌گويد اسم تو چيست و نه او می‌پرسد که با من دوست می‌شوی؟ كنار هم نشسته‌ايم و با هم قد می‌كشيم و ياد می‌گيريم، ولی هنوز يار جان‌جانیِ هم نيستيم. كه خب، آن هم به وقتش درست می‌شود.

ولی تا درست بشود، من همچنان در همين ورطهء پيچيده از زندگی قرار دارم. پيچيدگی‌هايی به ظرافتِ آوندِ يك جوانهء سبز.

مثلا اين‌که انگار آدم‌ها هرچه بزرگ‌تر می‌شوند، بايد هويتشان هم مشخص‌تر شود. و آن‌چه كه جامعهء كنونی از هويتِ مشخص انتظار دارد، مثل يك پلاكاردِ مقوايی‌ست. كه بگيری دستت و بگويی كه اين منم؛ يك تنهء اصلی از شغلم، و چند شاخهء فرعی بی‌ارزشِ ديگر.

من هم يك روز چشم باز كردم و به خودم آمدم، ديدم كه درست افتاده‌ام وسطش. وسطِ يك جايی كه هر آدمی يك مقوا توی دستش دارد و حتی در مواقعی برعكس، آن تكه مقوا آدم‌ها را توی مشتش گرفته! افتاده‌ام و حالا كه گير افتاده‌ام، دوست دارم يك پنج در پنجِ آبی‌اش را بزنم زير بغل. بعد هم رويش بنويسم؛

من دلم می‌خواهد كه پيش از هرچه، سارا باشم. و دلم نمی‌خواهد كه سارا، كارش باشد. هويت من از آن‌چه كه شغل مرا تشكيل می‌دهد، جداست. شايد دو دايرهء جدا كه فقط با چند نخِ آبی‌رنگِ ظريف به‌هم متصل می‌شوند. نه او تمام من است و نه من تماماً او. هرچند كه اين هم برای خودش كار بزرگی‌ست ولی اين كارِ بزرگ، برای روح كوچك من كم است. دوست ندارم تنها مشخصه‌ای که مرا به یاد کسی می‌اندازد همین باشد و بس.

اصلا درخت به همان شاخ‌وبرگ‌هايش هست كه درخت می‌شود. وگرنه آدم چشمش كه به يك تنهء قطع شده می‌افتد، دلش می‌گيرد.

دلم می‌خواهد كه من، يك درخت باشم؛ با تمام شاخه‌ها و با تمام شكوفه‌ها.

و اصلا اگر که آدم‌ها اين‌طور باشند، زمين جای بهتری نمی‌شود؟ مثلا كدام دو درخت را ديده‌ايد كه برای موفق‌تر بودن از هم، تلاش كنند؟ شكل برگ‌هايشان را عوض کنند و ميوه‌هايشان را توی چشم هم فرو ببرند؟

نمی‌كنند.

تلاش می‌كنند، ولی برای آن‌كه سبز بمانند. هوا ببخشند و نهايتا، يك لانهء امن باشند. حتی برای يك پرندهء كوچك.

و خب، بهتر نمی‌شود اگر كه ما هم كمی مثل آن‌ها باشيم؟ تلاش كنيم، برای آن‌كه سبز بمانيم. هوا را تنگ نكنيم و نهايتا، يك لانهء امن باشيم. يك لانهء امن؛ حتی برای یک هویت کوچک.


۱۴
۸
سارا - پ (پاییز)
سارا - پ (پاییز)
عقلاً دندان پزشکی، قلباً هنر و ادبیات 🍂 (t.me/Paeezname)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید