ویرگول
ورودثبت نام
سارا - پ (پاییز)
سارا - پ (پاییز)عقلاً دندان پزشکی، قلباً هنر و ادبیات 🍂 (t.me/Paeezname)
سارا - پ (پاییز)
سارا - پ (پاییز)
خواندن ۳ دقیقه·۱ سال پیش

چراغ‌های خاموشِ اتوپیا

اين عكس را جناب "فهيم عطار" چند روز پيش در كانال عكاسی‌اش گذاشته بود. كنار هزاران عكس ديگری كه خودش با دستان خودش گرفته است. درحالی كه داشتم از تماشای تك‌تك آن‌ها لذت می‌بردم، تا به اين تصوير رسيدم احساس كردم كه چيزی در درونم جرقه زد. منظورم از جرقه، يك چيزِ زندگی‌بخش مثل آن شعله‌های نورانیِ توی آسمان، به وقت سال‌نوی ميلادی، نيست. بلكه برعكس. يك چيز غم‌انگيز. مانند آخرين تلاش‌های يك لامپِ تنها و غريب در دل يك كوچهء تاريك. جرقه‌ای كه توی دلم شنيدم مانند تتمهء زور همان لامپِ تنها بود، وقتی كه بعد از ده بار روشن و خاموش شدن، يك جلز و ولز ديگر هم كرد و سپس برای هميشه كوچه را بدرود گفت. چيزی توی دلم يك لحظه روشن شد و يك رويا را نشانم داد و بعد دکمهء خاموشی‌اش را زد و دوباره رفت. عكس را ديدم و گفتم "وای دختر! تو چقدر زندگیِ نازيستهء منی!"

بله. فكر کردم كه اين دختر چقدر من است؛ وقتی كه يك روز پاييزی توی آرمان‌شهرم چشم‌هایم را گشوده‌ام. و ديگر بدون آن‌که بخواهم رفتم و از دوچرخه‌اش پياده‌اش كردم و به‌جای او، توی آن لباس سبز رنگ نشستم.

***

يك صبح نيمه‌ابری است. هواشناسی خوش‌خبری داده كه باران دم در است و مردم آمده‌اند بيرون برای استقبال. من هم شال‌وكلاه كرده‌ام و ركاب می‌زنم بروم سمت كارگاه نقاشی‌ام. احتمالا از آن دسته آدم‌هايی هستم كه زود خودم را از طبابت بازنشسته كرده‌ام تا در نيمه‌های آخر عمر، تمام وقتم را صرف زندگی كردن (به معنای واقعی آن) بكنم. توی سبد حصيری‌ام جلد نهمِ سه‌تفنگدار را گذاشته‌ام كه بعد از دو ماه ببرم به كتابخانه پس بدمش. كتابدار آن‌جا مرا كه ببيند احتمالا غرغرش دربيايد. هشت جلد قبلی را هركدام سه ماه طولش دادم. و حالا چيزی حدود دو سال است كه هربار جلوی اسم من می‌نويسد "سه تفنگدار". اصلا حتى اگر به جاى سارا نوشته باشد آتوس، پرتوس يا آرامئیس، حق دارد. مى‌گويد: «نويسنده‌اش كمتر برايش وقت گذاشت تا شما كه خواننده‌اش هستيد مادام!»

من هم می‌خندم و می‌گويم: «اين‌ که تمام شود ديگر فقط می‌روم سراغ داستان كوتاه.»

- خواندنش يا نوشتنش؟

- هركدام كه بشود.

- اگر بنويسيد، كتاب شما هم يك چيزی در همين قدوقواره می‌شود. به قصد داستان كوتاه شروع می‌كنيد و بعد ده جلد می‌گذاريد روی دستمان. اين‌قدر كه هی فكر می‌کنید هنوز يك جای كارش می‌لنگد، هی ادامه‌اش می‌دهيد!

و من باز هم می‌خندم و می‌روم خانه، دوچرخه‌ام را كنار آهن‌قراضه‌های لوكس آلمانی پارك می‌كنم. شب كه می‌شود، می‌نشينم پشت ميز تحریرم (از همان‌هايی كه جودی ابوت هم دارد) تا روی كتابی كه می‌نويسم كار كنم. و همزمان كه می‌نويسم، به كتابدار درود می‌فرستم که این‌قدر خوب مرا شناخته است.

***

بعد هم دست خودم را از پشت آن ميز تحرير چوب بلوط (از وسط قلب پاريس) گرفتم و كشاندم آوردم توی اين مختصات تاريك جهان. مختصاتی متمايل به همان كوچهء بی‌چراغ.

می‌دانيد، گاهی احساس می‌كنم كه اگر كسی بيايد و روح ما را كالبدشكافی بكند، از اين كوچه‌ها كم نبيند. آرزوهايی كه يا مثل خودِ ماه‌اند و يا مثل تصوير ماه. يا دور دورند و يا نزديك نزديك. يا هرچه دستت را بكشی به آن نمی‌رسی و يا هرچه دستت را بزنی، از بين انگشتانت رد می‌شود. كه در هردو صورت، ازدست‌رفته اند.

تيرهای چراغ ‌برقی كه هيچ‌وقت قرار نيست كسی بيايد و لامپ‌های سوخته‌شان را عوض كند. ولی خب چاره چيست؟ شايد زندگی همين است ديگر. هزارتويی از راه‌های روشن و تاريك. حالا شانس ما كمی برق‌كشی‌هايمان اين‌جا بيشتر مشكل دارد، لامپ‌هايمان بيشتر می‌سوزند. خيلی مهم نيست. مهم اين است كه ما فقط عابری از اين كوچه‌های تاريك و متروك باشيم. نه خودِ آن تیر چراغ‌ برق. غمگین باشيم و عبوركننده. نه بی‌فروغ، تنها، و اسير.


۸
۳
سارا - پ (پاییز)
سارا - پ (پاییز)
عقلاً دندان پزشکی، قلباً هنر و ادبیات 🍂 (t.me/Paeezname)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید