آیا همیشه فقط باید کتابهای خوب بخوانیم؟ اصلا چه کتابی زرد به حساب میآید؟ کتابهای زرد بر نبوغمان تاثیر منفی میگذارد؟ یا باعث میشود سراغ کتابهای خوب نرویم؟
مدتی قبل استادی دوست داشتنی میگفت: "این کتابهای زرد رو نخونید، این فیلمهای بهدرد نخور رو نبینید! به جای خوندن بامداد خمار، دوباره و چند باره کلیدر رو بخونین! اینها ذهنتون رو خراب میکنه. به جای دیدن آن فیلم آبکی، شاهکارهای هیچکاک رو ببینید." بعد از آن حرفها افسوس خوردم و حس کردم تمام مدت کلی کتاب زرد خواندم و هیچ چیز جدیدی یاد نگرفتم، حسرت پولهایی را خوردم که به این کتابها داده بودم، به آن لحظههایی فکر کردم که میتوانستم فیلمهای پرمایه ببینم و به جایش فیلمهای بیکیفیتی را نگاه کردم که ارزش وقتم را نداشت، مدتی از دیدن و خواندن فاصله گرفتم و سعی کردم کتاب نویسندههای بزرگ را بخوانم و فیلمهای بزرگان سینما را دانلود کردم تا ببینم. آنها واقعا خوب بودند و باعث میشدند چیزهای جدیدی یاد بگیرم و مشتاق نوشتن شوم. در ابتدا حس خوبی داشتم و از اینکار لذت میبردم، همه چیز برایم حکم کلاس درس را داشت، ولی بعد از مدتی دلم برای فیلمها و رمانهای به اصطلاح زرد تنگ شد! آنهایی که گاهی اشکم را در میآورد و گاهی باعث میشد از ته دل بخندم بدون آنکه بخواهم چیزی یاد بگیرم! بعد با خودم فکر کردم شاید حرف استادم آنقدرها هم درست نباشد، شاید گاهی لازم است به فکر یادگرفتن نباشم و فقط برای تفریح رمان بخوانم یا کتابهای انگیزشیای بخوانم که وعدههای بزرگ و غیر واقعی میدهند! چه میشود اگر کسی با دیدن فیلم و سریالهای درجه سه و خواندن رمانها احساس خوبی میگیرد بگذاریم خوش باشد؟ چه میشود گاهی آدم الکی خوش باشد؟ خودش را غرق در دنیای رمانها کند و با فیلمهای درجه چند بخندد و شاد باشد؟ به نظر لذت بردن از زندگی از همه چیز مهم تر است.
وقتی بیشتر فکر کردم فهمیدم زردترین کتابها هم همیشه چیزی برای یاد دادن دارند، گاهی جملهای در همین کتابها باعث میشود انگیزه بگیرم و بیشتر تلاش کنم.
اینکه همیشه مطالعه کنی بهتر نیست تا اینکه به خاطر سخت گرفتن در انتخاب کتاب از مطالعه زده شوی؟