سوگ چیز عجیبیست. انواع آن را تجربه کردم
مثلا شاید در مورد سوگ پیچیده چیزی نشدیده باشی ولی من کشیدم حتما هم تو کشیدهای.
سوگ پیچیده وقتیه که اصلا چیزی نداشتی ولی نداشتنش سوگواری و سوگواری اینجوری مثل گریه و زاری کردن نیست که یک اتفاق یکباره باشد.
اینجوریست که حفره ای در قلب است که همیشه خواهد موند. مثل یک روده مصنوعی که همش دستت هست و همش میبینیش و باید همه جا با خودت ببری و گهگاهی ببینی که چطور دارد تخلیه میشود ولی هیچوقت اتمام نمیابد.
سوگ پیچیده اینجوریه که بابا داری اما بابایی که بابا باید بابا باشد، با بابایی که بابا نباشد بابا نیست، بابایی داری که بابا نیست. و دلت برای یک بابای نداشته تنگ میشود هر بار که با بابایی مواجه میشوی که بابا هست.

خب این نوع سوگ را کشیده ام.
ولی یک سوگی که امسال کشیده ام سوگی است که در واقعیت عذاداری ندارد و کسی آن را به رسمیت نمیشناسد و فقط تو میدانی که هست. و این آن قدر میماند تا منجمد میشود و هیچکس انتظار اشک هایت را ندارد.
این سوگ را برای کار کشیدهام و قورتش دادم و کسی حس نمیکرد که برایش سوم، هفتم، چهلم و سالگرد بگیرم و مردم از کنارممیگذشتند بی آنکه کسی بخواهد جامع سیاهم را عیدی از تنم در بیاورد. جامع سیاهی که مرا در تخت میخواباند و رویم کفن پیچ میشود و نزدیکانم اگر اشکی بر چشم لغزد حتی آن را مشروع برای همدردی نمیدانند.
دو کسب و کارم را که دو فرزندم بود امسال از دست دادم و حتی کسی برای تسلی نیامد.
فرزند اولم را که از دست دادم با عمه تراپی های جمع کن خودتو و مگه چیشده و هنوز میتونی بچه دار شی و کسب و کاری راه بندازی بچه دوم را در افسردگی دوران بارداری حامله شدیم و دو روز پس از تولدش تا آمدیم شیرینی خنده هایش را ببینیم فیوز اینترنت را دادند پایین و بچه سقط شد چون اکسیژن بهش نرسید.
منم شدم مادری که به جای یک سوگ دو سوگ را به دوش میکشد و آیا کسی سر قبر بچه هایممی آید؟ آیا کسی مرا در خاک سپاری قطره های امیدم یاری میدهد؟
یا باید همینجا هم بیل همت را دست بگیرم و گور بچه دومم را هم بکنم و کفن پیچ نکرده از ترس اینکه نکند دیگران حس کنند بنده سوگوارم بچه را زیر خاک بتپانم و هر روز وانمود کنم که هستم. ولی فکر بودند. درد دارد. ماضی درد دارد. آنها بچه هایمنیستند آنها بچه هایم بودند. و من هستم. با کیسه ای در دستم که پر میشود و یواشکی خالی اش میکنم تا بوی گندش مردم را اذیت نکند. بوی تعفن عزیزانی که هر روز صبح به شوقشان چشمانم را بازمیکردم و هر بامداد با فکرشان از خواب میپریدم و هر روز برای آیندهشان امید میکاشتم که درختی شود که در سایش بیاسایند.
چه شد؟
نه خاکسپاری، نه سوم، نه هفتم نه چهلم و نه سالگرد و شانی برای اشکی در چشم یا دستی برای تسلی وجود ندارد و حتی این سوگ مبهم شایسته به رسمیت شناختن هم نیست.
به جایش باید جمع کنم خودم را