ویرگول
ورودثبت نام
Sarleoma
Sarleomaمعماری که نقاشی میکرد و الان برای کشف خودش به نوشتن پناه میبرد
Sarleoma
Sarleoma
خواندن ۳ دقیقه·۲۱ روز پیش

چرا دیگر به ما جایزه ندادند؟

وقتی بچه بودم یه مقوا درست کرده بود مامانم که اگر فلان کار ها رو نکنیم و برادرم رو نزنم یا کسی رو گاز نگیرم یا گریه نکنم و یا فلان کار ها را کنم مثلا دستشویی‌ام را بگویم و مسواک بزنم و سلام کنم ستاره ای ماهی برچسبی میگرفتیم و آن به جایزه ای تبدیل میشد که برچسب دیگری بود اما با طرح پری دریایی که آن زمان عاشقش بودم و هیچ یک از آن برچسب ها را استفاده نکردم و حتی الان که بیست و هشت سال دارم رول آن دست نخورده باقی مانده به جز یک عدد. آنی که مادرم داد فتوکپی بزرگ کنند تا بیاندازد روی پارچه و تکه دوزی اش کند و برایم یک پتوی زرد پری دریایی بدوزد که البته هیچگاه زیر بار این نرفت که باسن پری دریایی را سانسور کرده بود و همیشه جای نشیمنگاهش روی صدف خالی بود. 

خاله نیلوفر از کانادا برایش یک اسباب بازی صدف اورده بود که وقتی درش را باز میکردی داخلش یک پری دریایی بود این اسباب بازی مورد علاقه ما بود که همیشه من یا نیلوفر شوهرش ارک میشدیم‌ و دیگری آن جادوگری که صدایش در ازای انسان شدنش از او گرفت. جایزه من این بود که گاهی میتوانستم‌آن اسباب بازی زیبا را به خانه بیاورم. 

بعد از آن‌که بزرگتر شدم سه پایه دوست داشتم که وقتی زندایی ام برایم گرفت از فرط خوشحالی گریه کردم و اشتباها مادرم‌را بغل کردم. 

ولی در بزرگسالی خبری از این جایزه ها نیست مثلا کسی نمیگوید از تو ممنونم که روی روانت کار میکنی و هزینه اش را میپردازی و دولینگو یی نیست که  تشویقت کند که دمت گرم‌تو ۹۸۵۵ روز استمرار داشتی و کم‌نیاوردی و هنوز زنده ای و شب بهت نوتیف بده که فردا میبینمت. 

تو مدرسه یکبار از انجمن پدوفیلیا جایزه متکا گرفتم هنوز دارمش. یا وقتی رتبه یک مسابقات نقاشی کشوری شدم حوله هدیه گرفتم آن هم دارم. 

ولی روزمره چه؟ 

جرا کسی برای زنده ماندن به ما جایزه نمیدهد یا حداقل تلاشمان را به رسمیت نمیشناسد. 

به دایی‌ام هر دفعه که نگاه میکنم در ذهنم‌میگویم دمت گرم که خودکشی نکردی چون من بیش از حد دوستت دارم و مرسی طاقت اوردی یا به مادرم یا بابا حسن که هر روز کار میکند.  

صبح هاطول میکشد بفهمم که هستم و سقف کدام‌خانه را دارم میبینم. بعد افکارم هجوم می آورند و من در مبارزه با تفکرم برمیخیزم خوابیده بر تخت ولی کسی نمیبیند. از جنگ برمیگردم و افکارم را سلاخی میکنم و قسمت هایی که دوست ندارم را می اندازم دور دوری که معلوم‌نیست کجاست و حتی این‌موقع هم‌کسی نیست که برایم دست بزند یا حداقل ببیند که من به چه جان کندنی وزنه‌ها را از ذهنم میکنم تا بتوانم برای از تخت بلند شدن سبک شوم. 

وقتی برمیخیزم تازه شروع میشود ولی حتی کسی جایزه ای نمیدهد که من امروز صبح از تختم‌جدا شده ام و الک کرده ام و مثل کپک به جان کندنی کله ام را درون برفی از انکار کرده ام تا بتوانم پاهایم را تکان دهم و صورتم را بشورم و به کسی سلام‌کنم. 

جایزه ای درکار نیست چه برای کرده ها چه نکرده ها. 

این غم انگیز است. آخرین جایزه ای که گرفتم چه بود؟ نمیدانم...

آخرین ها را اگر میدانستم آخرینند قطعا میگریستم.

شاید پا میکوبیدم که نه نباید این آخرین جایزه باشد و مثل این بچه لوس ها خودم را به زمین میزدم و جیغ میکشیدم که خواهش میکنم این آخرین جایزه ام نباشد. بگذارید بدانم که میبینیدم. نه از آن دیدن های معمولی از دیدن هایی که مشوقم هستید تا استریکم را ادامه دهم و ۹۸۵۵ روزم را به ۹۸۵۶ روز امتداد دهم که دوام اوردم. 

ولی شاید اگر این کار را میکردم حتی آن آخرین جایزه را هم نمیگرفتم. 

جایزهتشویقتنبیهسوگدوپامین
۳
۱
Sarleoma
Sarleoma
معماری که نقاشی میکرد و الان برای کشف خودش به نوشتن پناه میبرد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید