ویرگول
ورودثبت نام
Sarvenaz_fallahpour
Sarvenaz_fallahpourمهندس نرم‌افزار مدیر طراحی شرکت تجاری تاج‌الاطلس علاقه‌مند به عرفان و علم
Sarvenaz_fallahpour
Sarvenaz_fallahpour
خواندن ۸ دقیقه·۴ ماه پیش

خدا، تو هستی

توی این مقاله می‌خوام با غزل مولانا بهتون ثابت کنم ما خدا هستیم که در جسمهای مختلف، زندگی رو از لنز چشم‌ها می‌بینه و تجربه می‌کنه و اگر ما جسمها، به خودمون مشغول بشیم و خودمون رو ببینیم، تازه خدای درونمون رو می‌بینیم و عاشق میشیم. و بعد از اون تازه زیباییها، رازها و عجایب هستی رو به چشم می‌ببینیم.

اول غزل رو می‌نویسم و بعد آگاهی خودم رو براتون شرح میدم.

اینجا مولانا داره از زبان خدا حرف می‌زنه

عاشقی بر من پریشانت کنم / کم عمارت کن که ویرانت کنم

گر دو صد خانه کنی زنبوروار / من تو را بی‌خانه و مانت کنم

گر یقین دارم که بر من عاشقی / از جمال خویش حیرانت کنم

گر تو افلاطون و لقمانی به عِلم / من به یک دیدار نادانت کنم

وقتی عاشق خودمون بشیم تازه قدم اول رو در راه حقیقت برمی‌داریم. اینجوری بهت بگم که شرط اول در راه حقیقت هستی، اینه که خودت رو عاشقانه دوست داشته باشی. دوست داشتن به این معنی نیست که بگی: "من که فلان بدی رو دارم. قیافم قشنگ نیست و هزار جور ایراد داشته و نداشته رو از خودت بگیری. هروقت من کاملا خوب شدم اونوقت عاشق خودم میشم. الان نه! الان نمی‌تونم خودمو دوست داشته باشن. اول همه جای بدن و صورتمو عمل کنم. هزار جور دوره شرکت کنم. هزار تا کتاب بخونم بعد شاید اونوقت لیاقت داشته باشم عاشق خودم باشم."

عاشق خودت بودن: یعنی هر خوبی و بدی که داری رو بپذیری و خودت رو همین جوری که هستی قبول داشته باشی نه اینکه با کمالگرایی خودتو زجر بدی و با باورهای سمی خودتو ناآگاهانه تحقیر کنی و کلی حس منفی نسبت به خودت، توی قلبت ایجاد کنی. مثال بارز "ضربه از خودی خوردم" میشه برات. مگه ما مازوخیسم داریم که به خودمون ضربه بزنیم و خیانت کنیم؟ الان بهت بگن با ساتور دستتو قطع کن قبول می‌کنی؟ پس چرا با باورنکردن و کوچیک دونستن خودت، به خودت ضربه می‌زنی؟

یه نکته هم لازمه یادآوری کنم. اونی که میاد کلاس خودشناسی می‌ذاره مطمئن باشین خودش حتی یه قدم هم در این راه نذاشته وگرنه؛ نه انقدر حرف می‌زنه نه انقدر کلاس برگزار می‌کنه و توی جمع خودش رو قرار نمیده. انقدر سلفی نمی‌گیره.بعضیاشونم سریع یه شرکت راه می‌ندازن و کلی کارمند استخدام می‌کنن تا از این راه کسب درآمد کنن چون نفری 15-20 میلیون برای هر دوره پول کمی نیست که براش برنامه نچینی. نه که کاملا از جمع دور بشه ولی این سطح از حضور در جمع خودش نشانه عدم خودشناسیه. کسایی که به خودشناسی مشغول هستن تا حد امکان سکوت می‌کنن تا انرژیشونو برای حرف زدن خرج نکنن چون به راز انرژی در جهان آگاه هستن. ارتباطشون رو با افراد تا سطح زیادی کم می‌کنن و توی خلوت به خودشون، خلقت و نوع زندگیشون و هرچیزی که بهشون مربوطه، به رفتار خودشون، به رفتار دیگران با خودشون و هرچیزی که زندگیشونو تحت تاثیر قرار داده فکر می‌کنن. به احساس و افکارشون فکر می‌کنن و به نظر شما، کسی که انقدر در پی شناخت خودشه، وقت برگزاری کلاس خودشناسی و حضور در جلسات و برنامه‌های جمعی متعدد و روزانه داره؟ خودشناسی برای اینجور افراد فقط یه دکان پرزرق و برقه که میتونن افکار خودشون رو به دیگران تلقین کنن در حالیکه سالک راه حقیقت، در وهله اول، دندان طمعش رو از این دنیا می‌کنه و هرگز به خودش اجازه نمیده از دانسته‌های خودش پولی به جیب بزنه. هرگز...! این باور در قلب سالکان وجود داره که هر آگاهی من، مربوط به زندگی منه و با سطح خرد من در زندگیم همخوانی داره و دیگران باید با آگاهی خودشون، حقیقت رو پیدا کنن. اینکه من به شما بگم نه اینکار رو نکن. فلان حرف بده و این خوبه؛ مثل اینه که بگم شما از مغزت استفاده نکن. من جای دوتامون از مغزم برای کنترل بدن هردومون استفاده می‌کنم. به نظرتون شدنیه؟ در تایید حرفم می‌تونم زندگی حضرت مولانا رو ملاک قرار بدم. وقتی مولانا و شمس، دو یار عاشق به هم رسیدن. شرط شمس برای مولانا این بود که: " اگر میخوای در راه عشق و حقیقت قدم بذاری، اول باید معلم بودن رو کنار بذاری. وقتی میگی: "من معلم هستم" در اصل داری میگی: "من" و من در این جهان معنا نداره. فقط "او" در جهان هست و غیر از او نیست. منیت رو کنار بگذار تا اجازه ورود به این راه رو داشته باشی. تو اول باید از فنا به بقا برسی و دوباره از بقا، به فنا برگردی و اونوقت هست که اجازه داری از عشق بگی چون فقط تو هستی که زبان صحبت کردن به زبان این آدمها رو بلدی. " حتی مولانا با اون همه دانایی برای ورود به راه عشق، معلمی رو کنار گذاشت. پس چطور این افراد با این سطح از منیت، می‌تونن به خودشناسی شما کمک کنن وقتی خودشون، از حقیقت خودشون دور هستن؟ منیت همون تیغ برانی هست که باهاش قلب دیگران رو زخمی می‌کنی و خودت می‌دونی چه عواقبی در انتظارته!

من قصد ندارم باورم رو درست نشون بدم. اگر دوست داشتید بخونید و بر اساس باور و آگاهی خودتون در زندگی استفاده کنید.الان چند ساله دارم توی مسیر خودشناسی قدم می‌ذارم و بجز زیبایی و عشق، چیزی ندیدم. حتی در بدترین شرایط زندگی دلم قرص بوده که با خوب بودن، جهان از من حمایت خواهد کرد و من فقط لازمه راه خوبی کردن رو پیش ببرم. این دوران از زندگیمو خیلی دوست دارم چون آرامشی که دارم رو با هیچ چیز عوض نمی‌کنم. الان هم فقط دارم چیزهایی که خودم تجربه کردم و آگاهی‌هایی که دارم رو دوستانه با شما در میان بذارم و یه صحبت خودمونی با هم داشته باشیم.

خب بریم سراغ غزل مولانای جان و باهم فکر کنیم و ببینیم که چه رازی رو داره بهمون یاد میده؟ آماده‌اید؟

قبلش میخوام در مورد تقابل شیر و آهو از نگاه مولانا براتون بگم که خیلی به درک عمیق این شعر بهمون کمک می‌کنه. مولانا میگه: تقابل انسان و عشق مثل روبروییِ آهو و شیر هست و وقتی، آهو به شیر می‌رسه؛ شیر، آهو رو در خاک و خون می‌کشه و اونو می‌خوره. و آهو بعد از این، دنیا رو از چشم‌های شیر تماشا می‌کنه. اینجا انسان هم وقتی عاشق میشه، دنیا رو از چشم معشوق نگاه می‌کنه و وقتی منیت رو کنار بذاره و خدا رو در جان و روحش بپذیره و باور کنه که خدا در جسمش هست، دیگه اونوقت انگار خودش میره کنار. انگار داره از چشمهای خدا، دنیا رو می‌بینه و دیگه نمی‌ترسه از چیزی؛ چون خدای درونشه که بعد بیداری، داره در اون جسم زندگی رو تجربه میکنه

بنظرم بهتره هر بخش رو جداگانه بررسی کنیم.

عاشقی بر من، پریشانت کنم: وقتی عاشقِ من باشی، تازه تمام احساساتت دگرگون میشه. شیدا میشی. مجنون میشی. احساسات جدیدی تجربه می‌کنی.

کم عمارت کن که ویرانت کنم: دیوار غرور و منیّت رو نساز. بگذار من ویرانت کنم و دوباره از نو بسازمت. اون طوری که قدرتمندت کنه. خوشحالت کنه. تو برای ساختن باید بیش از حد توانت بجنگی و با محدودیتهایی که داری، نمی‌تونی 100درصد خواسته‌هاتو بشناسی و بدستشون بیاری. اما من قدرتهایی در وجودت پدید میارم که حتی بهتر از خواسته‌هاتو بدست بیاری و از داشتنشون لذت ببری.

گر دو صد خانه کنی زنبوروار / من تو را بی‌خانه و مانت کنم : اگه تمام جهان رو هم داشته باشی و بخوای به سوی من بیای، همه چیز رو ازت می‌گیرم. شاید در ظاهر همه چیز رو داری ولی هیچ چیز دیگه به چشمت نمیاد. آزاد و رها میشی از وابستگیات.

گر یقین دارم که بر من عاشقی / از جمال خویش حیرانت کنم: اگر واقعا در عمل ثابت کنی که عاشق من هستی، از جمال خویـــــــــــش حیرانت می‌کنم. مصرع دومش اوج حکمت رو می‌رسونه. اره از دیدن چهره خودت تو رو حیران می‌کنم. یعنی با دیدن چهره خودت، تازه می‌فهمی من کیم؟ از لنز چشمهای خودت باید منو ببینی. زیبایی‌هایی که در تو آفریدم رو تماشا کنی تا به حقیقت خلقت خودت برسی. اینجا منظور چشم دل نیست. منظورش چشم سر هست. وقتی با چشم سرت، بدن و زیبایی هایی که در تو گذاشتم رو ببینی، حیران و شگفت‌زده میشی. وقتی قدرت خلق حیات رو در رحم خودت ببینی مبهوت میشی. وقتی صدای قلبت و تپشش رو توی دستگاه اکو ببینی، هیجان کل وجودتو می‌گیره. اگه به دقت به عملکرد منظم مغز و کبد و طحالت نگاه کنی، به قدرتی که بهت دادم می‌رسی و تازه می‌فهمی چرا وقتی آفریدمت؛ به خودم آفرین گفتم؟!چون برای اینکه زندگی مادی رو تجربه کنم، بهترین جسم رو آفریدم که در شان ذات قدوسی من باشه و وقتی روحم رو در جسمت دمیدم، بهترین‌ها رو برای خودم دونستم که یکی از اونها قدرت شناختنِ ناشناخته‌هاست. و وقتی با چشمِ دلت منو میبینی و روح عظیم من رو می‌بینی، تازه اوج حیرانی و واله بودن رو تجربه می‌کنی.

گر تو افلاطون و لقمانی به عِلم / من به یک دیدار نادانت کنم:

حتی اگر داناترین آدم بین دیگر انسانها باشی، وقتی من رو بشناسی، وقتی با قدرتهات آشنا بشی، وقتی با عظمت وجودت روبرو میشی، تازه می‌فهمی که تا الان اصن چیزی حالیت نبوده. فقط توهم دانایی داشتی. فکر می‌کردی خیلی می‌فهمی ولی تازه در مسیر عشق یاد می‌گیری باید کوزه‌ای باشی که خالیه و آب درونت رو من هستم که پُر می‌کنم. باید بفهمی که همه چیز من هستم و غیر از من نـــــــــیست. حتی اونی که دشمنت هست هم یه جسم هست و منم که صاحب اون جسمم و دنیا رو در شکل دشمنت تجربه می‌کنم. چون نیاز دارم دنیا رو به اون صورت ببینم. هیتلر و کوروش منم. ناپلئون منم. مجنون و لیلا منم. افراسیاب و رستم، من هستم. از هم جدا نیستن. هردوشون از من هستن. تاریکی و نور منم. عشق و جدایی، غم و شادی، درد و خنده منم. زندگی و مرگ منم. همه چیز رو در تعادل آفریدم تا دنیا رو در جسم تو تجربه کنم و تا من رو نبینی، به عظمتی که آفریدم، نخواهی رسید.

ما جسمهایی هستیم که روح خداوند در ماست و تا زمانی که بخوایم مَن‌مَن کنیم هیچی نیستیم. به نظرم بیایم عقل کل بودن رو کنار بذاریم و فرمون زندگی رو بسپاریم به خدا و فقط توی زندگی مسیر درست و انسانی رو پیش بریم.

بنظرم وقتی عاشق خودت میشی، تازه به قدرت می‌رسی. بیایم بی قید و شرط عاشق خودمون باشیم.

پ.ن: این مطالب آگاهی من هست و شما می‌تونید تفسیر دیگه‌ای از این مقاله و غزل داشته باشید. خوشحال میشم آگاهی دریافتیتون رو برام کامنت بذارید.

ارادتمند شما

فلاح‌پور😊

خداانسانراز خلقتحضرت مولانا
۵
۰
Sarvenaz_fallahpour
Sarvenaz_fallahpour
مهندس نرم‌افزار مدیر طراحی شرکت تجاری تاج‌الاطلس علاقه‌مند به عرفان و علم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید