
ژانر جنایی امروزه به قدری فراگیر و شناخته شدهست که یادمون میره این ژانر چقدر نوپائه. حدود ۲ قرن از شکلگیری ژانر جنایی (مدلی که امروزه ازش میشناسیم) میگذره و در این مدتْ هم بسیار محبوب شده، هم زیرشاخههای خیلی زیادی پیدا کرده. البته منظورم از ژانر جنایی مجموعه آثاریه که شامل معمایی-کارآگاهی، پلیسی، تریلرهای جنایی و... میشه؛ آثاری که حول یک جرم و کاوش در مورد اون جرم شکل میگیرن. در این نوشتار قصد دارم خیلی ساده و کوتاه شما رو به سفری دور ببرم؛ سفری به قرن ۱۹ در اروپا و آمریکا تا ببینیم چطور شد که ژانر جنایی متولد شد.
اختلاف در مورد اینکه چه داستان و نویسندهای دقیقاً نقطۀ آغاز ژانر جنایی بوده زیاده، اما در کل میشه گفت قرن ۱۹ زمانهای بود که داستانهای جنایی شکل گرفتن و قالب پیدا کردن. چرا؟ چون زمانی که چندین داستان از چندین نویسنده وجود داشته باشه که عناصر روایی و نمادهای مشخص و یکسانی رو به کار ببرن، از اون به بعد کمکم یک ژانر شکل میگیره.
و ژانر جنایی هم همینطور شکل گرفت. نویسندگان مختلف در سراسر دنیا، تحت تاثیر جنبشهای فلسفی، علمی و ادبی، شروع کردن به خلق کردن داستانهایی متفاوت با اونچه جریان اصلی روزگار بوده. هر کدوم عناصر خاصی رو استفاده کردن که به مرور توسط نویسندههای دیگه هم استفاده شد و زمانی که قرن ۲۰ میلادی شروع شد عملاً ژانر کارآگاهی به شکوفایی خودش رسید.
اما این نمادها و عناصر خاص چی بودن؟
اوایل قرن هجده بود که «هوراس والپول» رمان قلعۀ اوترانتو رو نوشت. بعد از اون نویسندههای دیگهای هم دست به نوشتن داستانهای مشابهی بردن و ژانر گوتیک زاده شد. داستانهای ژانر گوتیک در فضای یک قلعه، قصر، صومعه یا عمارتی میگذشت که محل عبور و مرور اشباح بود، کلی راز مگو تو دل هر کاراکتر بود، نیات شیطانی، شکنجه و عذاب، خیانت، توطئه، مرگ و دروغ درشون موج میزد.
به مرور دستههای دیگهای از این ژانر متولد شدن که امروزه به زیر عنوان ژانر وحشت میشناسیمشون. در کل ژانر گوتیک به دلیل فضای معماگونی که داشت یکی از عواملی بود که مسیر شکل گرفتن ژانر جنایی رو ایجاد کرد. اما باید ژانرهای دیگهای هم متولد میشدن!
تا حالا دقت کردی که داستانهای جنایی مخصوصاً اون کارآگاهیاش چقدر ماجراجویانهان؟ کارآگاهِ قصه عملاً یک قهرمانه که به سفر میره. سفری برای کشف حقیقت. تو این سفر موانع زیادی سد راهش میشن. مظنونهای مختلفی هستن که باید بفهمه کدومشون واقعاً ربطی به ماجرا دارن.
اواخر قرن ۱۹ که داستانهای معماییِ استنتاجی داشتن رواج پیدا میکردن داستانهای ماجراجویی ترند بودن و کلی مخاطب داشتن. مثلاً کانن دویل از طرفدارای این نوع داستانا بود. همین بود که خواسته ناخواسته، المانهایی از این ژانر به داستانهای جنایی هم رسید. اما در کنار جریانهای ادبی رایج عوامل اجتماعی و اقتصادی هم در شکلگیری ژانر جنایی نقش زیادی داشتن. اصلاً دلیل اصلیش بودن!
بعد از انقلاب صنعتی و زیاد شدن کارخونهها عملاً فرصتهای شغلی بیشتری ایجاد شده بود. شهرها انباشته شده بودن از جمعیتی بیگانه. افرادی که خودشون رو در موقعیتی غریب میدیدن. زندگی تو شهرهای کوچیک و روستاها به این معنیه که اغلب افراد هم رو میشناسن. اما حالا تو یه سیستم بزرگ و ناشناخته قرار گرفته بودن.
این بیگانه بودن عنصر مهمیه. فرد حس میکنه آزادی عمل پیدا کرده. دیگه توی دهشون نیست که تا سرشو تکون بده همه باخبر شدهن. میتونه تو یه شهر شلوغ ناشناس بمونه، اسم و رسمش رو مخفی کنه. میتونه گم شه تو سایهها و مههایی که بر فرض مثال کوچه خیابونهای لندن رو پوشوندهن.
این آیا فرصت مناسبی نیست برای اینکه لجام امیال سایهگون و تاریکت رو رها کنی؟! بلی، چنین بود که جرم و جنایت زیاد شد. و البته که این فقط یک عامل بود.
قرن ۱۹ زمانهایه که عقلگرایی شروع میکنه به سر بلند کردن. تشخیص و بررسی براساس مشاهدات اهمیت پیدا میکنه. انسان دیگه موجودی نیست که کارهاش فقط با دیدگاههای مذهبی توجیه شه. حالا انسان رو براساس ذات طبیعیش میبینن. کجا بوده، چطور بوده، چی از سر گذرونده. اتفاقها به چه دلیل منطقیای رخ دادهن؟ برای همینه که سروکلۀ تفکر در مورد دلیل کارهای افراد توی آثار ادبی پیدا شد. اما قضیه در همین حد نموند!
افرادی شروع کرده بودن به نوشتن داستانهایی از افرادی که دست به جرم میزدن. این مدل داستان البته خیلی تازه نبود. اگر تاریخ ادبیات رو بگردیم با کلی اثر که مضمونشون انتقام، اجرای عدالت یا حل یک معماست مواجه میشیم. اما نوع روایت داشت به مرور تغییر میکرد. داستانها داشتن تبدیل میشدن به ماجرای کشف و شهود. حالا خودِ فرایندِ کشف و حل مسئله شده بود مرکز داستان.
پس جامعه داشت عوض میشد. روابط آدما عوض شده بود. نگاهشون به همدیگه و جهان عوض شده بود. آدما دیگه ساده نبودن انگار. آدما میتونستن گموگور شن. باید یه راهی پیدا میشد تا فهمید کی به کیه و کی چی کار کرده.
اینطوری بود که داستانهای استنتاجی خلق شدن. داستانهایی که در اونها کارآگاه تموم نشانهها و سرنخها رو پیدا میکنه، کنار هم قرار شون میده، زنجیرهای از افکار رو میسازه و سعی میکنه قدمبهقدم در زمان عقب بره و براساس هر سرنخ استدلال کنه. اون قدری عقب بره تا برسه به زمان جرم. برسه به مجرم.
پس افکار رایج در اون زمان باعث شد کارآگاههایی ساخته شن که به ذاتِ بشر توجه میکردن و براساس مستندات پیش میرفتن. کارآگاهانی که روشمندن و برخلاف پلیسِ نوپای اون زمان الکی دور خودشون نمیچرخن. اما چرا باید قضیۀ روشِ کار پلیس یا پیدا کردن مجرم مهم میشد؟
به خاطر تغییر عقاید و شهرنشینی انگیزهها تغییر کردن. مجرمها دیدن میتونن در برن! فضا داشتن برای در رفتن. کسی اونا رو نمیشناخت و میتونستن گم شن میون شلوغی شهر. اصلاً برن یه شهر دیگه و هر کسی که میخواستن باشن. کی میتونست ثابت کنه این فرد همون مجرمه؟ برای همین بود که ظهور یک کارآگاه روشمند اهمیت زیادی داشت. این اعلامِ نیز جامعه بود.
شکل گرفتن کانالهای اطلاعرسانی در قالب روزنامه باعث شد خبرها بیشتر پخش بشن. ترس افتاد به دل مردم. تو این موقعیت لازم بود که قوانین شروع کنن به تغییر. سیستمی ساخته بشه برای کنترل این جماعتِ مجرم! اصلا کیا بودن؟ چطور پیداشون میشد؟ چطور میشد گیرشون انداخت و ثابت کرد که کار، کارِ همین فرده؟ اینجا بود که پیشرفت در یک زمینۀ دیگه هم مهم شد؛ پزشکی قانونی.
پیشرفت در زمینۀ پزشکی و مسائل زیستشناسی و حتی جامعهشناسی مهم بودن تو شکلگیری سیستم پلیس و نیز ساخته شدن داستانهای جنایی. سیستم پلیس شکل گرفته بود اما رویۀ مشخص و به درد بخوری نداشت. اوایل متشکل بودن از یه سری پاسبان و به مرور مفتشها و کسانی که واقعاً بتونن از صحنۀ جرم چیزی رو بفهمن سروکلهشون پیدا شد.
پیشرفتهای علمی خاصه در زمینۀ پزشکی و شکل گرفتن پزشکی قانونی اتفاقی بود که بازی رو عوض کرد. افراد تلاش کردن روشهایی بسازن که بشه از طریقش هویت افراد رو ثبت کرد، بشه احراز کرد، بشه از اثرات به جا مونده در صحنۀ جرم به هویت قاتل پی برد. البته که این قصۀ چنان درازیه که یه وقت دیگه مفصل درموردش صحبت میکنیم. اما همینجا بدونیم که اون اوایل سیستم پلیس به سختی حاضر بود از هر روشی استفاده کنه و بعضی روشها مثل اثر انگشت چندین سال طول کشید تا به عنوان بخشی از فرایند کار پلیس در تمام جهان جا بیفتن. تازه همون وقت هم تطبیق اثر انگشتها کار سادهای نبود.
خلاصۀ کلام اینکه با پیشرفت علم، تشخیص جنایت و ردگیری مجرم آسونتر شد اما پابهپاش مجرمها هم ارتقا پیدا کردن. و همۀ این موارد در داستانهای جنایی نمود پیدا کرد؛ پلیسها بیمصرف، احمق و کند تصویر شدن و این کارآگاهِ نابغۀ قصه بود که با تکیه بر هوش و درایت خودش، با تکیه بر علم استنتاج، میتونست گره از راز معما باز کنه.
داستانهای جنایی زمانی پا گرفتن که دنیا در حال یه تغییر اساسی بود. تا یه زمانی، قوانینی که وجود داشتن برای ایجاد نظم کافی بودن. اما با انقلاب صنعتی و شروع قرن ۱۹ سبک و سیاق خیلی چیزها عوض شد. حتی انگیزههای جنایت! این بود که عدالت تبدیل شد به چیزی دور از دسترس. نه که حالا تا قبل از اون همه جای دنیا گلوبلبل بوده باشه، اما بعد از انقلاب صنعتی بافت شهری به کل تغییر کرد. عقاید داشتن تغییر میکردن. مفهوم گناه انگار داشت اعتبارشو از دست میداد و حالا به چیزی بیشتر از مذهب برای کنترل آدمها و برقراری عدالت نیاز بود. چیزی که بتونه مجرم رو در دنیایی که هر روز داشت رنگ عوض میکرد پیدا کنه و به سزای عملش برسونه. در غیر این صورت انسانِ شهرنشین احساس امنیتش رو از دست میداد.
در زمانهای که آدمهای زیادی به اجبار خیلی نزدیک به هم زندگی میکردن، شروع کردن به آسیب رسوندن به هم. نگاه آدما و طرز فکرشون عوض شده بود. خبرها بیشتر از قدیم پخش میشد. پنهانکاری سختتر شده بود. انگیزهها بیشتر شده بودن. پیشرفت علم که همیشه تو راه خیر به کار نمیره! پس لازم بود این دنیای جدید دقیقتر کنترل شه. اما دانش و سیستم کافی وجود نداشت. همه چیز خیلی کند پیش میرفت. برای همین بود که نویسندهها وارد ماجرا شدن.
نویسندهها دنیایی که بهش نیاز داشتن رو ساختن. آلنپو پروندۀ قتل زنی که هرگز حل نشده بود رو برداشت، به خیال آغشتهش کرد و بردش به شهری کیلومترها دورتر در سرزمینی بیگانه. کارآگاه روشمندی به نام شوالیه دوپن خلق کرد که عقل سلیمش رو به کار میگیره و مثل پلیس بیمصرف نیست!
کارآگاههای داستانی عملاً همیشه چند گام از پلیس جلوتر بودن. همیشه سعی کردهن از هر امکانی استفاده کنن تا معما حل شه و قاتل دستگیر. جریانهای رایج داستانگویی رو ترکیب کردن تا آدما رو بکشونن پای قصهشون. این کار لازم بود. چون آدما نیاز داشتن به باور کردن دنیایی که توش ترس دائمی نبود. نویسندههای داستانهای کارآگاهی و جنایی این کار رو کردن؛ دنیایی ساختن که توش حقیقت پنهان نمیمونه.
داستان جنایی فقط یه داستان ساده نبوده و نیست. داستان جنایی فرصتیه برای چشیدن طعم هیجان، تعقیب کردن سرنخها، دیدن از چشمان فردی نابغه، لمس کردن تاریکی از نزدیک، یخ کردن از ترسِ قربانی و محقق شدن رویای عدالت و امنیت. هر چند که به مرور پایانهای خوش از مد افتادن! اما همچنان ما با خوندن داستانهای جنایی میتونیم امیدوار باشیم به دنیایی که هر چقدر هم فاسد باشه، باز افرادی توش هستن که از جون مایه میذارن برای روشن کردن نورِ حقیقت و امید.