اون زمان که تو ویرگول ثبت نام کردم، همیشه به این فکر میکردم که اولین نوشتهام چی باشه؟
و تیتر اولین نوشته من اینه: اس ام اس آزاد شد
در سال ۲۰۲۶ هستیم و این تیتر نوشته منه...
متاسفم.
به دوستام اس ام اس دادم و خبر دادم که میشه پیام فرستاد
و به پرنده مهاجرم، عزیزدلم، جیگرگوشم که ایران نیست
سیم کارتش وصل نیست قاعدتا، اما با ذوق و شوق بهش اس ام اس دادم
گفتم دوستش دارم و دلم براش تنگ شده
یکشنبه میشه هفتمین روزی که ازش بی خبرم
عزیزکم، امید دارم اسمم رو تو گوگل سرچ کنی، ویرگول بالا بیاد و پیامم رو ببینی
شاید دغدغه من مسخره باشه
اما چه کنم؟
بودنش دلخوشی بزرگ زندگی منه
این روزها که اینترنت قطعه و زمان کش میاد
این روزها که حرف خیلی ها دلم رو شکست
این روزها که چه ها ندیدیم و نشنیدیم
این روزها که خیره شده ام به عکس اعلامیه ها و زار زدم
بارها و بارها به خودمون فکر کردم
و به این رسیدم تو تنها دلخوشی منی
من تو این خاک به هیچ چیز و هیچ کس دیگهای وصل نیستم
از همه بریدم و ناامید شدم
و راستش رو بخوای ترسیدم
که اگر دوباره نبینمت چی؟
چقدر به صحبت کردن باهات، گریه کردن کنارت، خندیدن کنارت و درک شدن از جانبت نیاز دارم...
کاش هیچکس از عزیزش دور نباشه
آرزو دارم حالت خوب باشه، کاراتو پیش ببری و بهت سخت نگذره...
امیدوارم روزاتو خوب بگذرونی جیگرگوشه من
نمیدونم میتونی یا نه؟
برای من همه چیز کمرنگ و خاکستری شده
به سختی حواسم رو سرکار جمع میکنم
غذاهایی که دوست داشتم دیگه خوشمزه نیست
حواسم به کتاب و فیلم و کارای شخصیم جمع نیست
توانایی جمع و جور کردن خودم و تمرکز کردن روی یک هدف رو ندارم
هیچ چیزی بهم نمیچسبه
تو بی خبری از حال تو
با فکر کردن به حال مردم مظلوم این خاک
و آینده نامعلوم دسته جمعیمون
چطور میتونم مثل سابق باشم؟
گرچه یادم نمیاد نسخه سابق من با حال خوب کجای گذشته ست؟
خستم
و تنها چیزی که منو امیدوار نگه داشته و سرپا
امید به شنیدن دوباره صدات و دیدن روی ماهته،
حتی از پشت گوشی؛
میبوسمت و بهت قول میدم دوباره سرپاشم...
کمی به زمان نیاز دارم...
سلول به سلول تنم غم زدست... .
سپیده انصاری نیا، ۰۳:۰۲ بامداد شنبه ۲۷ دی ۱۴۰۴