"اُویرازِ هفتم" کلبه جنگلی

ماجراهای اون تابستون خیلی زیاد و مفصله. ماجراهای سفر و جاده، شهرایی که موندیم، آدمایی که دیدیم. مسافرت رو با ماشین جی2 می‌رفتیم و بی1 رانندگی می‌کرد. من جلو می‌نشستم و بی2 و جی2 عقب.

یه روز یه جاده جنگلی و طولانی و پیچ در پیچ رو رفتیم بالا که تمام مدت من و جی2 از پنجره تا کمر بیرون بودیم و با آهنگی که گذاشته بودیم می‌خوندیم و فیلم می‌گرفتیم.

شب که شد اون جاده خیلی رویایی شده بود. یه طرف کوهِ پوشیده از دار و درخت و جنگل بود. یه طرف یه دره‌‌ی نه خیلی عمیق که یه رود خیلی پر آب و خروشان ازش رد می‌شد. یه جا زدیم کنار و از ماشین پیاده شدیم و رفتیم کنار رود.

جاده خیلی خلوت و کاملاً تاریک، نور ماه، سکوت و فقط صدای آب و طبیعت. همین‌طور که اونجا وایساده بودیم من برگشتم و لابه‌لای درختای اون طرف جاده یه در دیدم. وقتی کامل دقت کردم دیدیم یه خونه‌ی کلبه ماننده که تمام در و دیوارش از پیچک و گیاه و برگ پوشیده شده بود. یه راه باریک از بین درختای پرتقال می‌رسید به در کلبه و تنها قسمتی بود که ازش معلوم بود. از دیدین خونه به اون قشنگی خیلی ذوق‌زده شدیم. بعدها با بی1 قرار گذاشتیم دوباره بریم اون خونه رو پیدا کنیم و یه روزی خودمون هم یه کلبه‌ی اون شکلی داشته باشیم.

یه خورده قدم زدیم که دیدیم از یه جایی پایین‌ترِ اون رود و دره صدای بزن و بکوب می‌آد. یه کافه‌ رستوان بود. رفتیم پایین و دیدیم دور تا دور کافه تخت چیده شده و اون وسط یه فضای بزرگ خالی برای رقص هست. کلی آدم هم می‌زدن و می‌رقصیدن. نصفه شبی دیدن اون صحنه خیلی واسمون جالب بود. یه خورده اونجا موندیم. بعد راه افتادیم سمت شهری که قرار بود شب رو اونجا بمونیم.