ShaHnam77
خواندن ۳ دقیقه·۱۰ روز پیش

یه مرگمه که می‌دونم چیه


خودآگاه و ناخودآگاه مشغول خودسازی هستم. همه‌چیز به‌اتفاقِ هم جاری شده‌اند.‌ ولش کن. می‌خام راحت بنویسم. این اتفاق خوبیه. یه‌کم سخته اما ناگزیر از انتخاب سخت‌ترین آسان‌هایی هستم که باید به تعادل برسونم در خودم. بیا نگاه کن، دوباره اشتباه پشت اشتباه. حتا دو جمله‌ی متوالی رو با دو نوع نگارش می‌نویسم. فاجعه است به نظرم.
اولین چیز همین نوشتنه. حواسم نبود.
استاد کلانتری منعم کردن یا منع‌ام کردن از کلی‌گویی و کلی نویسی. گویا مشکل بزرگیه در ساختار ذهن و نوشتارم. باید هر چیزی رو با جزئی نگری، دقیق، داستانی و روایی بنویسم. به قول استاد «حتی در کلی گویی هم داستانی نهفته است.»
الان هم در حال ویرایش متن هستم و کتابت رو به محاوره تبدیل می‌کنم و شما محاوره رو می‌خونید.
استاد درست می‌گفتن.
چه جمله‌ی مسخره‌ای نوشتم.
استاد وقتی استاده خب درست می‌گه دیگه. مگر اینکه استاد نباشه.
یک بار تو زندگیم فوتبال نگاه کردم، شبیه استاد خیابانی حرف می‌زنم. هه چه جالب، استاد خیابانی. شاید چون فامیلیش خیابانیه، میخاد غیر‌خیابونی حرف بزنه، بعد یهو می‌ره سر از بیابون درمیاره.
طنز رو در همین حد نمی‌فهمم.
کجا بودم؟
آها، حالا به هرحال راست می‌گه.
یادمه همیشه وقتی بالای منبر می‌رم و شروع به حرف زدن می‌کنم بعضی از دوستای صمیمی‌ترم می‌گن؛ «شبیه آخوندها حرف می‌زنی».

گفتم که وقتی میام ویرگول، عین شکلش انگار پاهامو جمع کردم تو خودم و نشستم و دارم با خودم حرف می‌زنم.

سخت نگیریم اینجا بهم. حداقل فعلن.
دوست باشین باهام.
این‌همه ایراد و انتقاد گرفتین، چی‌چیه طلایی دادن بهتون که ول نمی‌کنین؟
داور هستین؟ قاضی‌؟ یا استادید؟
حالا استادا می‌تونن همه جوره نقد کنن، یعنی بایدیه اصلن. اما اونم برای یه لوسی مثل من، زیاد بشه یهو ممکنه افسرده و نالان بشم.
خب بشم. اگه نشم که نمی‌شه چیزی یاد بگیرم.
چندروز پیش که کلاس داشتم استاد داشتن نحوه‌ی کارکرد جلسه‌ی قبلم رو نقد می‌کردن.
حالا داستان چی بود؟ اینکه بعد از رسیدن به سن خر پیره، یادم افتاده برم کلاس بازیگری تئاتر. استاد هم می‌دونن من کلن عشق هنر و همه‌ی شاخه‌های هنری‌ رو دارم.
از من خواستن توی دوروز یک مونولوگ بنویسم و جلوی بچه‌های کلاس حضوری نویسندگی اجرا کنم. یک اجرا در حد بیست دقیقه.
خلاصه کنم، اجرا کردم و درظاهر با دست و جیغ و هورا تشویق شدم. البته خیلی ضعیف‌تر از چیزی که الان به ذهنتون رسید. اما خب سبک شدم. چون دو روز سنگین بودم تا بنویسم و حفظ کنم.
و روز کلاس، استاد بازخوردشونو گفتن.
آره. خوب بود که اول حُسن‌ها رو گفتن، اما از گفته‌هاشون متوجه شدم، تنها چیزی که خیلی به کارم اومده بود، اعتماد به نفس و شجاعتم بود‌. که نمی‌دونم الان تو این حالت چیز خوبیه یا چی؟ همین‌طور که منتظر شنیدن جمله‌های بعد از «اما»شون بودم، گفتن؛ حالا میرسیم به متن.
متن‌ت سراسر کلی‌گویی بود و نصیحت‌گونه و سخنرانی‌طور.
و مشق دادن که حق استفاده از هیچ نوع کلی‌گویی رو ندارم. اگه تکلیف پریدن از آسمونو بهم می‌دادن شاید برام راحت‌تر بود.
اما دیگه همینه که هست. باید درستش کنم.
حالا اگه می‌تونین بهم بگین، این متنی که خوندین، روایی بود و جزئی یا بازم کلی و بالامنبری؟ و چرا؟

نویسندگی و جهان مربوط به آن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید