این برگ از گزارش زندگیم تقدیم به تانیای عزیزم و همه ی خانواده های عزیز و داغدار ایرانم❤️
۲۷ بهمن ۱۴۰۴

ماتم و غمگین بودن یه انرژی و حس قشنگ و ارزشمنده درست مثل پول ،مثل خشم،مثل شادی اگه درست و بجا ازش استفاده بشه.
چند وقتی هست که ما تانیا رو دیگه بین خودمون نداریم .
من از دست دادنهای زیادی رو تجربه کردم ، همین سه ماه قبل عمه ام از دنیا رفت که این نزدیکترین از دست دادنم بود.
ولی تا این لحظه لااقل از زمانی که خودمو شناختم هیچ از دست دادنی اینطور مثل از دست دادن تانیا، برام چالش ساز نبود.
تانیا فقط ۲۱ سالش بود و خیلی چیزا برای تجربه داشت، خیلی از آموزشهاش نیمه کاره مونده بود و خیلی چیزا برای یادگیری داشت و باید معنای خیلی چیزا رو درک میکرد، این سنی نبود که بخواد بره و ما هیچ آمادگی ای برای این شکل از دست دادن نداشتیم.
روزای اول لااقل هفته ی اول من یه ماتم زده ی کامل بودم،غم همراه با خشم ،توی خیابون ،قطار ،ماشین،اتاق ..بدون اینکه بخوام یدفعه اشکم راه میافتاد و این دست خودم نبود،توی هفته های بعد سعی کردم به این از دست دادن فکر نکنم و یادم بره ولی هربار یادم میومد باز بغضم می ترکید ،راهی برای فرار ازش نبود .
امروز نزدیک چهل روز از رفتن تانیا میگذره و من هنوز همون آدم روزای اول فقدانشم ،باهمون ماتم و غم و بنظرم هیچ حواس پرتی ای کارساز نیست ،هیچ رهنمون معنوی و حدیث و روایتی کارساز نیست،این ماتم باید طی بشه ،لحظه به لحظش.
این اشک ها باید بیان دونه به دونه تا دل آروم بگیره تا اون لحظه که از ته دل یه دفعه بعد از کلی گریه و چشمای سرخ شده سرمونو بیاریم بالا و خورشیدو نگاه کنیم و لبهامون به زمزمه دربیاد که : دختر قشنگمون تو تا همیشه توی قلبمون جاودانه ای تا ابد و هیچوقت فراموشت نمیکنیم و بعد شاید سرخی نرم یه لبخند بشینه روی گونه های خیس و ترِمون.
شاید معجزه همونجا اتفاق بیافته و ما بتونیم دوباره یه روز لبخند بزنیم و برگردیم به زندگی ولی تا اون روز هیچی بجز خود غمگین بودن کارساز نیست.
امروز یه پادکستی گوش میدادم راجب آموزه های مولانا که در شرایط فعلی چه باید کرد؟
که غم ،غم میاره و شادی شادی،که جهان ما امروز به شادی نیاز داره به زندگی و حس زندگی که انرژی ایرانمون امروز پایینه و ...وقتی گوش کردم احساس کردم شاید درست باشه ولی بلافاصله یاد مولانا افتادم که خودش در فراق و دوری یه انسان دیگه چقد غمگین و ماتم زده شده بود تازه شمس فقط دور شده بود ولی هنوز در این دنیا بود و جدایی از جنس فقدان و مرگ نبود.اون آموزه ها برای کلیت زندگی شاید درست باشن ولی نه برای من در این لحظه که اینطور غرق در وابستگی به عزیزانم هستم.
احساس میکنم هر چیزی نسبی هست و هیچ احساسی اشتباه نیست،نمیشه از غم گذشت و به شادی رسید ،چرا که اون غم،اون خشم، اون احساسات هیچگاه ازبین نمیرن بلکه باید زندگی بشن ،باید به اندازه اون غم،غمگین بود .
من برای تانیا غمگینم و ماتم زده ولی مدام مراقبت میکنم که از بستر این غمگین بودنم غم دیگه ای رو رقم نزنم ،خشم دیگه ای رو رقم نزنم .ولی میدونم به بزرگی و ابهت غمی که دارم باید عزاداری کنم و ماتم داشته باشم و هیچ آموزه ای رو کارساز و حتی درست نمیدونم جز احساسی که در درونم جریان داره و محکومم به زندگی کردنش و گذر کردن ازش.
و بنظرم اصیل ترین و با اصالت ترین ماتم در زندگی ما انسانها ،ماتمِ از دست دادن عزیزانمون هست که باید اون رو زندگی کنیم. این غم و ماتم ارزشمنده.
و از طرفی این رو یاد بگیریم برای از دست دادنهای دیگه ،مثل دارایی مادی و روابطمون جوری عزاداری نکنیم و ماتم زده نشیم که وقت فقدان عزیزانمون میرسه پرده ای متفاوت از ماتم رو باقی نگذاشته باشیم برای ارائه دادن.
و غمگین بودن مقدسه و سهم حادثه ای اصیل مثل فقدان عزیزانمون هست ،اون رو زندگی کنیم تا لحظه ی نهایی و سپس یادمون باشه ، اونا جایی توی قلبمون تا ابد زنده هستن .
و پس از این غم و ماتم یادمون باشه ما محکومیم به مراقبت و عشق ورزیدن و زندگی بخشیدن به تانیاهای دیگه ی زندگیمون که امروز پیشمونن و نیازمند محبت و عشق و توجهمون هستن.
به پدر و مادرها و برادر و خواهرهایی که ما برای اونها به رنگ اصیله زندگی هستیم.
و ما ناگزیریم به ادامه ی این زندگی برای کسانی که دوستشون داریم،برای کسانی که دوستمون دارن.
به یاد دخترعموم، رفیقم ،دوستم،،عزیز دلم جاویدنام تانیا عباسی .❤️🕊🤍