دیروز عصر در حال تراشیدن مجسمهی کینگدِیوید بودم که تلفن خونه زنگ خورد. اولش از اونجایی که از جواب دادن به تلفن هراس دارم، خواستم وقت تلف کنم تا خودبخود قطع بشه اما یارو ولکن نبود! با بیمیلی، در حالی که قلم و چکش رو بر تنهی دِیوید رها کردم (میتونستم بذارمش روی میز کار اما دلم خواست مجسمه آزاری کنم) رفتم سمت تلفن و جواب دادم:
-بله؟
صدای یه آقایی اومد که گفت:
-منزل آقای پُف...
صدای خشخش اومد، سیم زیر تلفن رو کمی فشار دادم و گفتم:
-متوجه نشدم!
یارو گفت:
-منزل آقای پفکنمکی؟
اولش خواستم بهش بگم "برو دماغتو مسخره کن باقالی!" اما سعهی صدر به خرج دادم و پرسیدم شما؟ جواب داد:
-برادر خانم پلنگصورتی هستم!
گفتم: -ئه؟ اگه اینطوریه پس منم اِکس عموپورنگم!
گفت:
-اون که نعیمه نظ...
حرفشو قطع کردم و گفتم:
-بابا بس کنید این شوخی زشت اینستاگرامی رو! ببینم آخرش میتونید یه کاری کنید اینا جَوگیر بشن و با هم ازدواج کنن! از زندگی ملت بکشید بیرون دیگه اَه!
گفت:
-باااشه بابا باااشه! حالا اگه فرمایشاتت تموم شد بگو بابات بیاد کارش دارم!
گفتم: -بابام کیه!
گفت:
(چیزی نگفت فکر کنم شوکه شده و داشت به چیز خوبی فکر نمیکرد) به همین دلیل حرفم رو اصلاح کردم و گفتم:
-منظورم اینه بابام رو از کجا میشناسی؟
گفت: -مگه بابات پفکنمکی نیست؟
دیدم نه مثل اینکه این یارو حالش خوب نیس، و به علاوهی اینا ولکن هم نیس! پس نتیجه گرفتم یه دروغی سرهم کنم که بیخیال بشه، گفتم:
-بابام رفته چین زیارت امامزاده شینهانگفو!
گفت: ئه! اتفاقا منم چین زندگی میکنم، شهر ممنوعه ۲۰۰ متر بالاتر از میدان شهیدبروسلی، جنب سگپزی حاج فوکویاما.
گفتم: فوکویاما مگه ژاپنی نبود؟
گفت: چه فرقی داره مهم اینه که چشماشون بادومیه!
دیدم منطقی میگه. گفتم: باشه پس به بابا زنگ میزنم میگم با شما تماس بگیره.
گفت: نه زحمت میشه شماره همراهش رو بده خودم زنگ میزنم.
گفتم: پس یادداشت کنید.
یکی دو دقیقهای مهلت گرفت تا قلم و کاغذ بیاره، پشت خط یه صداهای نا مفهومی هم میاومد یه چیزی شبیه: چرا لباسم رو میدی بالا و سس گوجه رو چرا از دستم گرفتی و از این حرفا، که صدای خودش اومد:
-بفرمایید یادداشت کنم!
گفتم: صفر نهصد و یازده...
صدایی شبیه... شبیه این اومد که دهنت رو میذاری رو قسمت نرم بازوت و صدای خندهداری تولید میشه که البته یکسری اون صدا رو با بردن دست مخالف بر زیر بغل در میارن و بعضا خوردن فلافل هم توی طبیعی درآوردن این صدا دستی بر آتش داره. بعد از این صدا دوباره صدای خودش اومد که گفت: -بله!
ادامه دادم: یازده و نیم...
و دوباره صدای مذکور، به اضافه یه صدایی مثل لجند چرا سس میزنی به هیکلم، و بعد دوباره صدای خودش که گفت: -بله؟
و گفتم: - دوازده!
و بعد از دوباره صدای مذکور، صدای خودش اومد که گفت: بهبه! بابا جان چه شمارهی رندی هم دارن!
گفتم: لطف دارین. اگه امری نیست قطع کنم!
اونم با تشکر خداحافظی کرد اما تلفن رو قطع نکرد و بعد از خشخش، انگار که فراموش کرده و همونطور گوشی رو گذاشته باشه تو جیبش. این وسط فضولیم گل کرد که گوش کنم ببینم چه خبره اونور خط. دیدم صدای خودش میاد:
-انقدر تکون خوردی که ترتیب شمارهها قاطی شد!
بعد یه صدای دیگه اومد که گفت:
-آااا ببخشید که سس داره میره تو...
ترجیح دادم ادامهی مکالمه رو گوش نکنم و از طرفی هم به فکر هدر رفتن شارژ تلفن برادرزن پلنگصورتی بودم به خاطر همین قطع کردم!
برگشتم به داخل کارگاه تا به ادامهی تراشیدن مشغول بشم که دیدم سنگینی قلم و چکش باعث شده بخشی از مجسمه تحمل وزن رو نداشته باشه و بشکنه. خب میدونین؟ مجسمه که جنسش از مرمر نبود، از گچ هم نبود اما سفید بود. و البته داشتن این مجسمه حکمش اعدام به اضافهی دویست سال حبس بود. چارهای ندیدم، اون یه تیکهی شکسته رو از روی زمین برداشتم و ریختم تو دبهی ترشی و خوب تکونش دادم. البته فکر کنم ترشیهامون خراب شدن چون هرچی نگاه میکنم دیگه خبری از انگورها نیست! بابام که داشت انگورها رو ترشی میانداخت میگفت امسال به لطف خدا تاکستان انگورمون خیلی محصول داده، اَی چی حال میده ترشی انگور ده ساله بذاریم!
همچنین خودش بهم یاد داده که هر وقت مجسمهها یه جاشون میشکنه بندازمش تو ترشی و خوب تکون بدم! میگه این روش اختراعی خودشه و مخصوص اونایی هست که زیاد خوندماغ میشن! میگه با این روش دیگه دماغشون درد نمیگیره و مویرگاش پاره نمیشه، و همچنین دیگه در به در دنبال کارتویزیت تا نخورده و یا کارت بانکی نمیگردن!
بیخیال! من که سر در نمیارم از حرفاش. آها راستی اینم بگم بابام قول داده واسه تولدم که نزدیکه، آیفون خونه رو عوض کنه. خسته شدم از بس دو سر سیم رو فشار دادیم و زنگ خونه رو زدیم!
خب فعلا تا همینجا بسه، خداحافظ تا بعد. به قول روسا:
پاکا پاکا👋
