سلام سلام بعد از ۱۰ روز دوباره برگشتم با ماجراهایی که باید براتون تعریف کنمشون. چند شب پیشا تو اتاقم رو تخت دراز کشیده بودم و صفحهی گوشی در مقابلم روشن بود، من بهش خیره بودم اما حواسم رو سپرده بودم به صداهای بیرون از اتاق و خب... به دعوای مامان و بابا!
این دوتا اصولا دعوا نمیکنن، نه اینکه دعوا نکردنشون از روی عشق و علاقهی زیاد بینشون باشه؛ مامانم به خودش زحمت بحث کردن و داد و هوار نمیده و بابام هم نمیدونم چرا ولی از مامان میترسه!
در نتیجه نه این حرفی میزنه و نه اون قلدربازی درمیاره!
اما الان به طرز عجیبی صدای داد هردوتاشون بلند بود.
-آره توئه شرابکش خوبی! نه شرف داری نه شخصیت، چپ میری راست میای میگی ساسان!
با انگشت شستم پروفایلهای جدید شوهرخاله رو ورق زدم:

در ادامه صدای مامان دوباره اومد:
-هرچی راجع به اون میگی خودت بدترِ اونی؛ هرررچی میگی بدتر اونی! خب آخه یکی نیست بگه تو چه گلی زدی به سر زندگیت!
صدای بابا در حالی اومد که حرفاش بریده بریده و نامفهوم بود، داشت میگفت:
-گل نَز... اِه... گل نزدم؟... اِه...
مامان نذاشت حرفش تموم بشه:
-الان چه وقت باز کردن کمپوته؟ هان؟ میخوای مزه ببری تو تاریکخونه دَرد کنی؟ فقط همینو بلدی خاک تو سسسرت نریزم بدبخت!
و بعد یه لحظه صداش بم و نامفهوم شد:
-گیل نیزیدیم گیل نیزیدیم!
و ادامه داد:
-به قول این بچهها، تو نیاز نیست گل بزنی، نزده چِتی!
-بابا این گل با اون گل فرق داره همینو نمیفهمی؟
-نه تو میفهمی!
-آااااخ!
-خوب شد، حقته! باید انگشتتو قطع میکرد (احتمالا منظورش تیزی در حلبی کمپوته)
همینطور که از بریده شدن انگشت بابا لبخند رضایت میزدم، رفتم تو پروفایلهای خودش:

اولی که هیچی (به آیرونمن ارادت داره چون شبیهشه)
عکس بعدی:

بابا که تصور میکنم هنوز پشت اپن وایساده و باز کردن کمپوت فقط بهانهای بود که از اپن به عنوان سنگر استفاده کنه، با صدایی که به طرزی مصنوعی بالا رفته بود جواب داد:
-انقدر زر نززززززن! این همه دارم جون میکنم هزارجور استرس به خودم میدم، ولی تو هیچوقت اینا رو نمیبینی! الان داری طرف شوهرخواهر ارثخور علافت رو میگیری؟
-خفهشو خودت زر نزن چاقا...
درست همینجا آبدهنم خیلی بیخود و بیجهت پرید تو گلوم و به سرفه افتادم، در نتیجه ادامهی حرفا نامفهوم شد.
بعد از یکی دو دقیقه که به خودم پیچ خوردم و چشمام داشت از حدقه میزد بیرون، بالاخره سرفههام قطع شد. همچنان که گوش میسپردم به بیرون، به این فکر کردم چرا تو دعوا باید به یه نفر بگن چاقالو؟ اصلا بابا که چاق نیست! لابد مامان دید نمیتونه ناسزا بگه اینطور گفت، آره حتما همینطور!
-فکر کردی صداتو بلند میکنی ازت میترسم؟ من طرفداری هیچکسو نمیکنم، اون بدبخت یجور دیگهای سرطانه! ولی حداقل مثل توئه بینام و نشون، منشا بدبختی بقیه نیست!خبر نداری عالم و آدم میدونن چه غلطی میکنی، سرتو تا ته کردی تو سنگنمکا، ملتو خر میکنی که مجسمهتراشم! همه بهت میگن پفکنمکی!
آقا قضیهی پفکنمکی چیه من نمیفهمم؟ فردا باید از مامان بپرسم.
پروفایل بعدی شوهرخاله رو ورق زدم:

صدای بابا اومد:
-مردم خیلی 🛋 میخورن بیهمه چیزا! چشم ندارن زندگی آدمو ببینن، تو داری حرف مردمو برای من میزنی؟
مامان رو همونطور نشسته بر مبل تصور میکنم که کف پاهاشو رو مبل گذاشته و زانوهاش رو جمع کرده و گوشی به دست:
-تو افتخار میکنی الان به خودت؟
بابا هم حتما همچنان پشت اپن، لابد الان دست به کمر هم شده:
-من مشکلی در خودم نمیبینم که افتخار نکنم، تو بیلیاقتی همیشه پشت آدمو خالی میکنی!
رفتم تو پروفایل بابا:

کمی سکوت شد. پروفایل بعدی شوهرخاله هم ورق زدم:

صدای بابا:
-اون... اونجوری نگام نکنا!
همچنان سکوت مامان.
-یه طور... (صدای افتادن قاشق یا چنگال) یه طوری نگام میکنی... اصن ولش کن بدون چنگال میخورم...!
همچنان سکوت!
-می... میگم این حرفا رو ول کن، حرف مردم ارزش خراب شدن زن و شوهری رو نداره! بیا بریم کمپوت رو با هم بخوریمش، تو تار.. تو اتاق! من دیگه تو اتا..چیز... تو تاریکخونه نمیرم!
پروفایل بعدیِ بابا:

-یا اصن ولش کن بد موقعاس، خودمم نمیخورمش! آره بذارم یخچال صبح اون بچه بلند شه بخوره... هههه... به نام من شد و به کام اون!
همچنان سکوت!
-وای چاقاد خوابام مایاد (داشت خمیاز میکشید) شب به خیر... تو نمیای؟
... (سکوت)
و همینطور که صداش دور میشد و انگار که به سمت اتاق میرفت زیرلب شروع کرد زمزمه کردن:
-هیشکی مثه من تو رو دوس نداره اینو از تو چشام میتونی بخونی...
از بین دعوای بیسروته و حرفای بیمعنیشون، تنها چیزی که ذهنم رو به خودش مشغول کرد کلمهی "سنگ نمک" بود. باید از مامان بپرسم.
از تخت پایین اومدم و در اتاق رو باز کردم. از هال گذشتم و مامان رو دیدم که سرش تو گوشیه، الان برم بپرسم؟
نه ولش کن، یه موقع خونه خلوت باشه بهتره.
و به آشپزخونه رفتم و به سمت یخچال، باید کمپوت میخوردم!
قسمت قبل:
✍ شادی غلامزاده
تو کانال تلگرام هم بیا، فرق داره با اینجا: