چه گناهی کردم که هبوط کردم به این زمین؟
کی بودم
کی هستم
چه ماموریتی دارم
اگه ماموریتی دارم پس چرا از این لوپ بینهایت درنمیام
چرا زمان به سرعت داره سپری میشه و من ازش عقب میمونم؟
چرا یه چیزایی میدونم که هیچکس نمیدونه و خودم هم هیچی نمیدونم؟
چرا وقتی قرار نیست هیچی بدونم، یه چیزایی باید بدونم؟
چیزایی که میدونی
درهای زیادی رو باز میکنه اما درهای اشتباهی رو هم باز میکنه!
کارگردان این بازی کیه؟ چرا کات نمیدین؟
نکنه من بازیگر فیلم خودمم و کل دنیا دارن داستان زندگیمو نگاه میکنن؟
چرا تو هر چیزی، یا خیلی دیر به دنیا اومدم یا دیگه از من گذشته؟
توی شغل توی درس توی عشق!
و یه دیالوگ همیشگی:
اگه تو فلان سال به دنیا میومدم...
الی آخر:)
وحشت کیهانی
وحشت کیهانی
وحشت کیهانی
باورت میشه احساس میکنم توی کیهان گیر افتادم؟ اوه جیزز کرایست چقدر باکلاس و فلسفیام!!! وای وای خوش بحال من چقدر خوب بلدم باکلمات بازی کنم!!
دست بردار تو رو حضرتعباس... نوشتن که شکم سیر نمیکنه!
من کی بودم؟
ملکه؟ فرمانده؟
پیروز یا مغلوب؟ اوه پسر من از تناسخ حرف نمیزنم بیخیال!
من کی هستم!
هو اَم آی؟
خستهام..
چرا تموم نمیشه؟
چرا خودم رو پیدا نمیکنم؟
نمیفهمم بالاخره من مادرم؟ همسرم؟ اصلا انسانم؟
کجای راه رو اشتباه انتخاب کردم؟
چرا هربار و هربار و هربار با هدف نجات دنیا رفتم توی یه تشکیلات، توی یه گروه، توی یه رشتهی تحصیلی... با مخ خوردم زمین و هیچ کاری از پیش نرفت؟
چرا نوبت به من که رسید
گوشا کر شد
چشما کور شد
تلاشا دیده نشد
استعداد خفه موند؟
نشد که نشد که نشد خب اوزگل برای چی زندهای پس؟
برای کارهایی که دوست نداری؟
برای پر کردن فرمهایی که میدونی هیچ دردی ازت دوا نمیکنه؟
برای زندانی بودن در قلعهی اتاقت و نبود هیچ جهنمی در دنیای بیرون از خونه که تو رو با هر عنوان کوفتیای به رسمیت بشناسه؟
کلمهی sos رو تایپ میکنم، شاید یه هلیکوپتر رد بشه و منو از این جزیره نجات بده...
