منِ الآن

هر روزی که از خواب بر می‌خیزم حس عجیبی دارم، حسی که به من می‌گوید من هر روز از خواب بیدار نمی‌شوم، نمی‌توانم که هر روز از خواب بیدار شوم. مشکل من با هر روز است.منی که امروز زیسته ام من دیروز نیستم، کالبدم به ظاهر همان است هر چند که آن هم دچار تغییرات بی‌شماری می‌شود، بعضاً قابل دیدن اند. ذهن من، خاطرات و تجربیاتم، عقاید و باورهایم کاملا متغیر اند. هر لحظه و هر آن در حال تغییرم. تابعی هستم، انسان بر حسب زمان، که با مشتق اول می‌توان تغییرات جسمی را در نظر نگرفت و با بعدی ها لایه های دیگر را تا در نهایت به ثبات برسم. به انسانیت، به موجودیت که مرا با دیگر موجودات یکسان قرار می‌دهد. عجیب است از دور که بنگرم منِ امروز و دیروز و دیگران یکی به نظر می‌رسیم ولیکن من به خودم نزدیکم. چند وقتی است که به خودم حتی نزدیک‌تر از قبل شده ام و تغییر را بیش از پیش حس می‌کنم، حتی تغییر منِ امروز و دیروز. منِ این لحظه و این لحظه. شاید باید کمی از خودم دور شوم. شاید منِ فردا گمان کند منِ دیروز است. هر چند که محال است! من الآن در اولین سطور درباره‌ی حسش نوشته و اگر من بخواهم همین بمانم فردا هم باید این حس را داشته باشم که باعث می‌شود همین نمانم! دقیق نمی‌دانم که موضوع از چه قرار است. منِ الآن نمی‌داند