ویرگول
ورودثبت نام
‌‌Shaghayegh Azami
‌‌Shaghayegh Azamiمترجم ادبی | فعال و ریسرچر حوزه کریپتو | علاقه‌مند به هنر و ادبیات
‌‌Shaghayegh Azami
‌‌Shaghayegh Azami
خواندن ۵ دقیقه·۳ روز پیش

یادداشتی از روزهای جنگ

ترس و فکر و خیال خواب رو از چشمام گرفته. دردی هم که از اواخر دی‌ماه باهامه دوباره شدید شده و گهگاهی از تو کمر تا پای چپم تیر می‌کشه. تو شکمم یه خبراییه و ناشناخته‌بودن این درد منو می‌ترسونه. هرازگاهی یه دستی به شکمم می‌کشم، یه کم فشارش میدم و فکر و خیال دوباره میاد سراغم.

دلم می‌خواست تو یه بغل خیالی خودمو کوچیک می‌کردم و بدنم منشا این درد رو فراموش می‌کرد، طوری که انگار بهش تلقین کرده باشن این خاطره‌های دردناک رو باید از حافظه‌ت پاک کنی.

چند روزه که بارون میاد و الان که آفتاب هم تقریبا دراومده، هنوز گهگاهی قطره‌ی بارونی به شیشه‌ی نورگیر وسط ساختمون می‌خوره و صداش نمی‌ذاره چشم‌هام رو ببندم.

ساعت ۴ صبح بود، وسط خیال‌پردازی و خواب روی مبل چشم‌هام رو بسته بودم که صدای انفجار اول رو شنیدم. نزدیک بود و انگار منتظر بودم پژواک صداش بیشتر بشه و بخوره بهم. دومی و سومی و چهارمی رو هم شنیدم. بینشون یه کم فاصله بود و به چهارمی که رسید انگار زورش بیشتر بود و از جام بلند شدم. ترسیده بودم. همش به این فکر می‌کردم که الان موجش میاد می‌خوره به خونه و برای همیشه از بین میریم.

داوود و مارلی از تو تخت بلند شدن و اومدن تو پذیرایی. آشفته بودن و جفتشون به من نگاه می‌کردن. انگار منتظر بودن مثل مجری‌های اخبار کت رنگ روشنم رو تنم کنم، موهامو مرتب کنم، برگه‌هامو جلوم بچینم و بگم: «به خبری که هم‌اکنون به دست من رسیده توجه فرمایید …» و در ادامه جزییاتی از محل انفجار و میزان خرابی ارائه بدم.

اگه به خودم بود که تا الان رفته بودم روی پشت‌بوم که ببینم این دفعه کجا رو زده. هر وقت صدا میاد از تو خونه تصور می‌کنم کجاها رو زدن و به این فکر می‌کنم که کاش شغلم عکاسی از این اتفاقات بود و مجبور نبودم خونه بمونم.

با همون وضعیت پریشون بین خواب و بیداری، با موهای شلخته، بی‌توجه به خیالاتم، راهی دستشویی شدم. صدای رعد و برق با صدای انفجار قاطی شد. به این فکر کردم که دلم نمی‌خواد وسط استطاعت مزاج بمب بخوره تو خونه‌م و بمیرم. دوست دارم آماده باشم و لباس مناسبی تنم باشه و موهام شلخته نباشه. تو همین فکرها بودم که جلوی آینه خودم رو برانداز کردم و مسواک رو برداشتم و دوباره مسواک زدم. تو سرم انگار خیال خودمو راحت کردم که کار درستی بوده و اقدام درخوری در اون موقعیت از خودم نشون دادم.

دوباره صدای انفجار اومد، پشت‌بندش هم رعد و برق. داوود از من می‌پرسید که کدومش کدومه، و من داشتم سعی می‌کردم استدلال محکمی بیارم که چرا اولی انفجار بود و دومی رعد و برق. جفتمون از اینکه تو اون وضعیت نابسامان داشتیم به این چیزا فکر می‌کردیم خنده‌مون گرفت. راستش به این فکر کردم که شاید چون دوتایی داریم به این قضیه فکر می‌کنیم از میزان احمقانه بودن شرایط کم می‌کنه.

بهش گفتم غذای مارلی رو تو ظرفش بذاره و خودم وسایلم رو بردم تو اتاق، روی تخت و میز جا دادم. اینجور موقع‌ها یهو ترس ورم می‌داره که اگه بزنه چی! و بعد همه چی رو بار می‌کنم با خودم میارم تو اتاق که مثلا وقتی می‌زنه وسایل مهمم نزدیکم باشن.

مارلی یه سری بهم می‌زنه و بو می‌کشه و نگاهم می‌کنه و میره سراغ ظرف غذاش. به این فکر می‌کنم که اگه بزنه و نتونم ازش مراقبت کنم و بلایی سرش بیاد چقدر عذاب می‌کشم. ترجیح می‌دم خودم هم باهاش بمیرم.

صدای انفجار دوم رو که زیر پتو شنیدم با خودم حساب کردم اشکالی هم نداره بمیرم، این همه آدم منم یکیش. دیدم با دنیا بی‌حساب نیستم و خیلی چیزا می‌خوام ولی شده دیگه، کاریش نمی‌شه کرد! باید قبول کنم که اومده که بزنه و بره جلو و این وسط من، مثل خیلی‌های دیگه یه عددم که بعدا حتی کسی یادش هم نمی‌مونه کجا و چطوری مردم.

این فعل «بزنه» و «می‌زنه» هم این مدت زیاد نقل دهنمون شده. زیادی عادی شده برام. خیلی باهاش راحت نیستم ولی دیگه قبولش کردم، مثل بقیه. اینکه این روزا از خوابی که معلوم نیست کی سراغم اومده بیدار میشم و به این «زدن» فکر می‌کنم و تو خبرهای فوری زیرنویس کانال‌ها دنبال اسم شهرها می‌گردم که بفهمم کجا رو «زده» به خودی خود روتین جذابی نیست و دلم باهاش صاف نمی‌شه ولی خو کردم بهش. بهش خو کردم و صبح و ظهر و شب و تو همه‌ی مکالمه‌های بی‌سروتهم با آدما از همین «زدن» ها می‌گم و مثل بقیه همون جمله‌ها رو تکرار می‌کنم که غیرعادی به نظر نیام.

تو یه دنیای موازی دلم نمی‌خواست از جنگ بگم و بدونم و نگران این چیزا باشم. ولی راستش یه حسی بهم می‌گه ندونستن چیز خوبی نیست و همین که خودم رو سرزنش می‌کنم یعنی حتی تو خیالم هم خبری از دنیای موازی و خیالات و زندگی بدون جنگ یا خبر جنگ نیست.

بعضی وقتا یهو خودم رو یه جایی وسط خیالات خوش تصور می‌کنم و تصویرهایی رو می‌بینم از آینده‌ای که الان دیگه مطمئنم هیچ‌وقت قرار نیست وجود داشته باشه و با خیالش فقط خودمو آروم می‌کنم.

این وسط سعی می‌کنم به خودم فشار بیارم تا یادم بیاد بچه که بودم با چه خیال‌هایی خودمو از واقعیت جدا می‌کردم. به این فکر کردم که زمان زیادی رو از بچگی تو دنیای خیالی خودم، تو سرم گذروندم و این یعنی خیلی وقتا از واقعیت دور شدم که کمکی هم نکرده.

بارون دیگه بند اومده. مارلی هم از جابه‌جاشدنم رو تخت خسته شده و رفت تو حال بخوابه. بوی جیش روی پَدِش تو دماغمه و دارم حواسمو ازش پرت می‌کنم که حداقل به این یکی دیگه فکر نکنم. برمی‌گردم از تو خیال به واقعیت و به قول مربی یوگام، به بدنم و اطرافم آگاه می‌شم. حواسم هست دم عیده، حواسم هست چهارشنبه‌سوریه، حواسم هست روزای خوبی نیست، حواسم هست این زندگی رو چقدر نمی‌خوام، حواسم هست چقدر تنهام، حواسم هست چقدر چیز تو دنیا هست که می‌خوام و دلم می‌خواد بهشون برسم و با تقریب بالایی می‌دونم به هیچ‌کدوم نمی‌رسم.

جنگایرانروزمره نویسیقصه گویی
۱۰
۰
‌‌Shaghayegh Azami
‌‌Shaghayegh Azami
مترجم ادبی | فعال و ریسرچر حوزه کریپتو | علاقه‌مند به هنر و ادبیات
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید