
نیویورک هوا بارونیه، از ویدیوهای MetGala تو اینستاگرام فهمیدم، درحالیکه با جورابی که سرش سوراخ شده و اون یکی لنگهش هم مارلی (اسم سگمه) به دهن گرفته، نشستم دارم به لباسهاشون امتیاز میدم. داشتم فکر میکردم تو روز شیراز اگه شیراز بارون میزد خیلی کیف میداد.
از چتی که با چهارتا دوستم داشتم به این رسیدم که غصهی من رو قبلا چند بار هرکدومشون جداگانه تجربه کردن و حالا میتونن برای لحظاتی همسنگر من بشن و یه دستی رو شونهم بزنن و خاک روی زانوهام رو بتکونن و بگن یه روز هم تو اینو تعریف میکنی برای دوست دیگهای و پشتش ایموجی خنده میذاری که یادت باشه زمان خیلی چیزها رو محو میکنه؛ همونطوری که تصویر و خاطرهای از تو نمیمونه.
عاطفه گفت همهمون وایتکسی میشیم.
«وایتکسی شدن یعنی یکی با زور و جبر گرفته جای ردپاهات رو توی غار و جاهایی که چراغ انداختی و یه شمعی قبلا روشن کردی، پاک کرده.»
حالا خیلی دنبال ارتباط وایتکس و غار نباشید، بحثم سر اینه که یه چیزی سر جاش بوده و یکی اومده برش داشته؛ یه چیزی که مال من بوده. این مالکیت و انحصار و ارتباط عاطفی هم چیز غریبیه که من رو از چند صفحهای که یکی تصمیم گرفته پاک کنه، میرسونه به گریه.
مهدی گفت ردش رو میشه گرفت، خیلی غصهشو نخور.
صباح نتونست یادآوری تلخ خودش رو پشت ایموجیهای خنده قایم کنه و یهو رفت تو یه خاطره دور.
با همون جوراب سوراخ داشتم به وایتکسی شدن فکر میکردم. به اینکه تهش چند سال دیگه چیز خاصی نمیمونه ازم جز یه سری خاطره که اونم با اومدن آدمای جدید، برای بقیه جاگیر میشه. پس احتمالا سرنوشت همهمون اینه که یه جایی بالاخره خواسته یا ناخواسته یکی وایتکس رو رومون خالی میکنه و میره.
هیچوقت فکر نمیکردم با وایتکس اینقدر اشکی بشم.
میگن اگه گلوتون رو سوزوند شیر بخورید.
حالا شما محض احتیاط یه پاکت شیر داشته باشید، ببینید چارهش رو میکنه یا نه.
۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۴