
سریال Somebody Somewhere از اون سریالهایی نیست که بهخاطر بازیگر معروف یا کارگردانش تو لیستم اومده باشه. یادمه یکی دو سال پیش لیدی اِل تو استوریهاش معرفیش کرد و از اون موقع تو اسکرینشاتهام نگهش داشتم و امسال بالاخره دانلودش کردم.
امروز که فصل سومش رو هم تموم کردم و با قسمت آخرش یه کم اشک ریختم، یه چیزهایی برام مرور شد که هرازگاهی بهشون فکر میکنم؛ از همون فکرهایی که خیلیها دارن و یه گوشه، توی یه صندوقچهای چیزی پنهانش میکنن و یه وقتهایی موقع تنهایی میرن سروقتش.
منم این چند روز دوباره رفته بودم سراغ همون فکرهایی که سَم (Sam)، شخصیت اصلی داستان، از فصل اول با خودش داره. یه کاراکتر زن که خودش رو دوستداشتنی نمیبینه، از خودش بیشتر از اطرافیانش عصبانیه، احساس تنهایی داره از تو میخوردش و حتی دیگه نمیخواد تلاشی کنه که وضعیت رو تغییر بده.
ولی یه اتفاق تازه برای سم میافته که انتظارش رو نداره؛ توی محل کارش یه دوست قدیمی رو پیدا میکنه که تبدیل میشه به دوست صمیمیش. جول (Joel) که انگار از دوران مدرسه سم رو یادشه و از گروه کُر مدرسه طرفدار سم شده، مثل یه بلیط شانس سر راه سم سبز میشه و از تو تنهایی میکشدش بیرون.
قرارهای صبحانه، قدمزدنهای اول صبح، و دوناتهای وقت و بیوقتی که با هم میخورن، پر از مکالمههای واقعی و بامزه بین سم و جوله که تو نگاه اول ممکنه قیافهتون رو ببره تو هم ولی جلوتر که میره تبدیل میشه به بهترین بازیهایی که میتونید از بازیگرها ببینید. ترکیبشون کنار هم لحظههای عجیب و بامزهای رو خلق میکنه که باعث شد به معجزهی آدمهای واقعی و خوب ایمان بیارم.
این وسط خیلی وقتها هم سم نمیتونه اونی باشه که ازش انتظار میره و گهگاهی برمیگرده به غار خودش. آدمها رو یه وقتهایی پس میزنه و این شامل جول هم میشه. میترسه وقتی میبینه یه چیز کوچیک رو ازش پنهون کردن، میترسه وقتی میبینه خیلی باورش نکردن یا روش حساب نکردن، میترسه که آدمهایی که تازه پیداشون شده برن و دیگه هیچوقت برنگردن.
تو همهی این موقعیتها سم رو درک میکردم و هر بار یه اتفاق اینشکلی میافتاد بغضم میگرفت از اینکه چقدر درکش میکنم و چقدر دلیل رفتارهاش رو میفهمم. سم دلش میخواد آدمها بیان و دوستش داشته باشن و واقعا بمونن و نیاز نباشه مدام بترسه که قراره همه چیز تموم بشه. دلش میخواد یه وقتهایی هم خودش اون کسی باشه که دلیل حضور آدمهاست و دلیل جمعشدنشون دور هم. ولی خب همیشه نمیتونه حسهاش رو از فکرهاش جدا کنه و نمیتونه جلوی پیشبینیهای توی سرش رو بگیره و به آیندهی نامعلوم فکر نکنه. نمیتونه نترسه و این وسط یه وقتهایی آدم مهربونی مثل جول رو هم ار خودش میرنجونه.
توی این مسیر خیلی تلاش میکنه و یاد میگیره که روشهای قبلی خیلی جواب نمیدن. تلاش میکنه و به نظر من خوششانسه که دوست خوبی مثل جول پیدا کرده که اینقدر خوب درکش میکنه و حاضره بهش گوش بده و چند قدم بیاد جلوتر که دنیای اونو بهتر بفهمه. فکر کنم معلومه که خیلی بهش حسودی میکنم که همچین دوست خوبی پیدا کرده.
ولی داستان همینقدر یهطرفه نیست و جول به همون اندازه قدردان حضور سمه و روی رفاقتش حساب میکنه. قشنگیش برای من همینه که این وسط سم فراموش نمیشه و آدمهای دورش، که با اومدن جول تعدادشون بیشتر میشه، اون رو همونطوری که هست میبینن و بهش بها میدن و طوری که باید دوست داشته بشه، دوستش دارن. خیلی جاها بین مکالمههاشون به خودم اومدم و دیدم دارم اشک میریزم و حس میکنم چقدر خوبه که یه آدم به تنهایی سم اینقدر خوب فهمیده شد و آدمهای خودش رو پیدا کرد. انگار عاقبتبهخیر شد و این آدمها بهش یادآوری کردن که از پیدا کردن عشق و رفاقت ناامید نشه و تمام تلاششون رو کردن که بهش ثابت کنن آدم خیلی ارزشمندیه و جاش تو زندگی همهی دور و بریهاش خالیه.
داستان سم توی سریال Somebody Somewhere برای همهی اونهایی نوشته شده که از ناامیدی خزیدن تو غار خودشون و از تلاش برای پیدا کردن عشق دست کشیدن. داستان اونهاییه که بارها و بارها به خودشون میگن «تو دوستداشتنی نیستی»، «تو به درد هیچ کاری نمیخوری» یا «تو بیارزشی» و اینقدر این صدا از آدمهای گذشته و سالهای دور تو سرشون مونده که دیگه قدمی هم برنمیدارن تا تغییرش بدن.
تازه کنار همهی اینها، بهجز یه سَم تنها که دچار حس بیارزشیه، یه سَم سوگوار هم داریم. مسیری که سم توی دوستیش با جول و دوستیهای جدیدش طی میکنه، توی فرآیند سوگواریش هم تا حد خیلی زیادی بهش کمک میکنه. خیلی جاها میشکنه و برمیگرده به همون تصویر قبلی، خیلی جاها خودش رو از بقیه پنهان میکنه و میره تو غارش، اما توی این داستان آدمهای جدید اون رو به زندگی برمیگردونن و این بهترین کاریه که یه دوست میتونه برات بکنه.
برای من سَم تو کل این داستان، چه وقتی که خیلی تلخ میشه و چه وقتی که با شوخیهاش همه رو غافلگیر میکنه، دوستداشتنی و بامزه و باارزشه و تبدیل شده به یکی از بهترین و واقعیترین کاراکترهای دنیای سریالها.
بازیهای سریال به طرز عجیبی روان و بامزه و واقعیه و حساسترین مسئلهها و اتفاقاتی که میتونه با بازی بد خراب بشه، تبدیل میشه به لحظههای واقعی که انگار خودتون دارید تجربهش میکنید. مثل اون قسمتی که (تو فصل دوم) سم و جول اسهال میشن چون جفتشون از یه غذا خوردن و وقتی رو توالت فرنگی نشستن با هم تلفنی حرف میزنن و تمام تلاششون رو میکنن که به روی خودشون نیارن که وضعیت چقدر بده. حالا تصور کنید این مکالمهای که میتونه چندش و مسخره و بد پیش بره، تبدیل شده به یکی از بامزهترین قسمتها که تهش میرسه به صداهای ناجوری که پشت تلفن از همدیگه میشنون و باعث میشه سم و جول بیشتر از قبل با هم رفیق بشن.
یا اون قسمتی که (تو فصل سوم) سم با خواهرش تو اتاق هتله و خواهرش رو توالت فرنگی نشسته و از سوزش ادرار وحشتزدهست. اینکه همچین مکالمهای تو زندگی واقعی میتونه اتفاق بیفته و این دو تا بازیگر به این خوبی از پسش براومدن و رابطهی بینشون اینقدر واقعی به تصویر کشیده شده، نشونهی خوبیه که سریال رو دانلود کنید و ببینید.
حالا که به اسم سریال دارم فکر میکنم، برداشتم اینه که احتمالا کارگردان میخواسته بگه «یه کسی، یه جایی» مثل خودت هست که فکرها و حسهای تو رو داره و همینقدر داغون، ناامید یا خسته از زندگی دست کشیده ولی «یه کسی، یه جایی» هم پیدا میشه که اون رو از تو غار تنهاییش بکشه بیرون!