
در روزگاران نه چندان دور، در دهی سرسبز و کوهپایهنشین، پیرمردی زندگی میکرد به نام عمو سلیم. مردی بود تودار، خوشزبان و دانا. سالها چوپانی کرده بود و با کوه و کمر رازها گفته بود. او را همه در ده میشناختند به یک صفت:
"دلش مثل آینه، ولی زبانش مثل شمشیر!"
روزی مردی تازهوارد، به نام قاسم زرنگ، به ده آمد. دکان بزازی زد و از آنجا که زبان چرب و نرمی داشت، مردم را بهسرعت دور خود جمع کرد. اما در دلش، نه خیر بود نه نیت نیک. هر کجا سودی میدید، دست دراز میکرد، ولو که ضرری به خلق برسد.
قاسم، عمو سلیم را خارِ راه خود میدید. چون پیرمرد، چشم و گوشش باز بود و حرف حساب را بیپروا میزد. یک روز قاسم با خود گفت:
"اگر این پیر، زبانش را کوتاه نکند، من بازارم را از دست میدهم!"
پس نقشهای کشید. نزد کدخدا رفت و گفت:

"عمو سلیم شبها گوسفندان را از کوه پایین میآورد و از چشمهی وقفشده برای خودش آب میبرد. این کار، هم خلاف است، هم حرام."
کدخدا که سادهدل بود، عمو سلیم را خواست و گفت:
"تو چرا آب وقف را میبری؟"
عمو سلیم نگاهی کرد، آرام گفت:
"آب را نبردهام، دل را بردهام."
کدخدا گفت:
"حرف در ده پیچیده. باید از خودت دفاع کنی."
پیرمرد لبخندی زد و گفت:
"هر که چاه کند برای دیگری، خودش در ته چاه است به زودی."
و بعد، بدون حرفی اضافه، از ده بیرون رفت و سر چشمه، نشست.
شبهنگام، ناگهان باران سیلآسا باریدن گرفت. زمین سست شد، و در همان جایی که قاسم چاهی کنده بود تا عمو سلیم را گیر بیندازد، خودش پایش لغزید و درون چاه افتاد. فریاد زد، ولی کسی نشنید جز باد.
فردا صبح، پیرمرد با عصا سر رسید، کنار چاه ایستاد، گفت:
"تو با زبان بازی، دهان خلق را بستی،
من با خاموشی، چشم آسمان را باز کردم."
و قاسم را با طناب بالا کشید.
از آن پس، هر جا کسی میخواست دیگری را بیدلیل بیندازد، اهل ده میگفتند:

> «مواظب چاهی باش که برای دیگری میکَنی!»