ویرگول
ورودثبت نام
شایان رضانژاد
شایان رضانژادداستان حکایتی و بزودی رمان
شایان رضانژاد
شایان رضانژاد
خواندن ۲ دقیقه·۷ ماه پیش

کافه ای در ابر ها

مسابقه نبرد قلم

سام، پسر بی‌حوصله‌ای بود که هیچ‌وقت عاشق نشده بود. نه این‌که نخواسته باشد، ولی همیشه فکر می‌کرد عشق یه چیز کلیشه‌ایه که توی فیلم‌ها قشنگه، ولی توی واقعیت؟ حوصله‌سَربَر.

یه روز که حالش خیلی بد بود، از سر بی‌حوصلگی توی خیابونای قدیمی شهر قدم می‌زد. همین‌طور که نگاهش به آسمون بود، یه تابلو دید: «کافه‌ای در ابرها». یه پله قدیمی به سمت بالا می‌رفت. گفت: «این دیگه چیه؟ چه اسم فانتزی‌ای!»

از سر کنجکاوی رفت بالا. کافه یه جای عجیب و باحالی بود، همه‌چی یه‌جور فانتزی و رؤیایی. صندلی‌ها معلق بودن، ابرها از زیر پا رد می‌شدن، و بوی قهوه با عطر گلای ناشناس قاطی شده بود. موسیقی لایت ژاپنی پخش می‌شد!

همین‌طور که سام هاج‌وواج اطراف رو نگاه می‌کرد، دختری با موهای نقره‌ای و چشم‌های سبز-طلایی جلوش ظاهر شد. اسمش "آرزو" بود. یه سینی آورد و گفت:

«برای تو سفارش ندادم، ولی دلم خواست اینو امتحان کنی.»

سام خندید و گفت:

«تو همیشه به غریبه‌ها نوشیدنی می‌دی یا فقط به پسرایی که قیافه‌شون خسته‌ست؟»

آرزو با لبخند مرموزی گفت:

«فقط به کسایی که فکر می‌کنن عشق مسخره‌ست.»

قهوه‌ش طعم چیزهایی رو می‌داد که سام هیچ‌وقت تجربه نکرده بود. انگار اولین بوسه، اولین بغض، اولین خنده‌ی از ته دل، همه توی یه لیوان خلاصه شده بود.

هر روز به کافه می‌رفت. با آرزو حرف می‌زد، می‌خندید، بحث می‌کرد، شعر می‌خوندن، حتی یه بار روی یه ابر مسابقه پرتاب بالشت برگزار کردن!

اما یه روز که خواست بره بالا، پله‌ها نبودن.

تابلو هم محو شده بود.

سام دیوانه شد. همه جا رو گشت. کسی کافه رو نمی‌شناخت. حتی عکسایی که با گوشیش گرفته بود، ناپدید شده بودن.

چند ماه گذشت. سام شروع کرد به نوشتن داستان، نقاشی کشیدن، حتی شعر گفتن. از اون عشق خیالی، یه واقعیت توی قلبش ساخت.

یه شب که زیر بارون توی پارک نشسته بود، صدای آشنایی شنید:

«قهوه‌تو با شیر دوست داری یا بی‌تلخی‌های گذشته؟»

برگشت. آرزو بود. همون لبخند. همون نگاه.

آرزو
آرزو

و فقط گفت:

«کافه حالا پایین باز شده... چون تو دیگه آسمونو توی دلت ساختی.»

۳
۰
شایان رضانژاد
شایان رضانژاد
داستان حکایتی و بزودی رمان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید