
سال هاست به دنبال آرامشم...
دیروز از خواهرم پرسیدم: «اگر از پیش میدانستی که زندگیات در نهایت به همین نقطهای که امروز ایستادهای ختم میشود، چه میکردی؟» گفت چقدر سؤال جالبی است، اما پاسخی نداد. در عوض پرسید: «پاسخ خودت چیست؟»
گفتم: «فقط دیگر حرص هیچچیز را نمیخوردم. طوری زندگی میکردم که انگار هیچ فردا و هیچ عاقبتی در انتظارم نیست. زندگی را در تکتک همین لحظههای رونده میدیدم و خوشحال از آنها عبور میکردم.»
یاد پدرم افتادم. سالها پیش نصیحتم کرده بود؛ نصیحتی که خودش هیچوقت در عمل به آن کامیاب نشد. میگفت: «هر لحظهای را که با ناخوشی و اندوه بگذرانی، از کف دادهای.» اگر او مرد پیچیده و عمیقی نبود، گمان میکردم این حرف را جایی خوانده یا از کسی شنیده است. اما میدانم که این باور قلبی او بود؛ باوری که با وجود ایمان به آن، هرگز توان زیستنش را نداشت. گویی دانایی، لزوماً به توانستن منجر نمیشود.
به تازگی حادثه بسیار دردناکی برای یکی از عزیزترینهای زندگیام رخ داده است؛ دختر معصوم و شانزدهسالهای که از تمام مردهای تنومند و قدرتمندی که تا به حال دیدهام، قویتر و سرزندهتر است. او با تمام دردهایش، هنوز میخندد و به من میگوید: «خوشبخت زندگی کن.»
چگونه یک نوجوان میتواند اینچنین صبور، خردمند و ایستاده باشد؟ او میگفت: «من زندگی را از دید اولشخص تماشا نمیکنم؛ من آن را از نگاه یک سومشخص تجربه میکنم.» میگفت در لحظه وقوع حادثه دردی حس نکرده و هیچکس را مقصر این اتفاق نمیداند. با دوستش گپ میزند و با هم خوشحال میخندند. گمان میکنم راز خوشبختی همین باشد که زندگی را مثل یک صحنه ی تئاتر ببینیم که خودمان تماشاگرش هستیم.
میخواهم به خاطر حضور این انسانهای ارزشمند و شگفتی که افتخار همنشینیشان را دارم، عمیقاً زندگی کنم. گاهی ما درگیر دلمشغولیهای کوچک و پیلههای خودساختهمان میشویم؛ درگیر آمدنها و رفتنها، قهرها و آشتیهای زودگذر، و انتظارهایی که خودمان را در آنها محبوس میکنیم. اما وقتی با تلخی عریان زندگی مواجه میشوی، وقتی میبینی چطور در یک ثانیه همهچیز میتواند دگرگون شود، ناگهان آن پیلههای فرضی فرو میریزند.
دردها، اگرچه بر تن و جانمان چنگ میاندازند، اما هویت ما نیستند. ما میتوانیم از فاصله دورتر به رنجهایمان بنگریم؛ مثل تماشاگری که تئاتر غمانگیزی را میبیند اما میداند که زندگی فراتر از صحنه نمایش است.
قوی بودن، به معنای نداشتن زخم نیست؛ بلکه پذیرفتن زخمها و ادامهدادن با همان شادمانی غریزی و ساده است. میخواهم از بند خشمها و اضطرابهای فردا رها شوم. میخواهم در همین اکنون لرزان اما واقعی، کنار کسانی که دوستشان دارم بایستم و به احترام ایستادگی آنها، زندگی را با تمام توان نفس بکشم.
و در میان تمام این تلاطمها، کسی پا به جهانم گذاشته است که شبیه هیچکس نیست؛ حضوری آرام، بیصدا و امن. او از آن دست آدمهایی است که نیازی به هیاهو ندارند؛ از آنها که مرزهای امنیت را بدون کلمهای حرف، دور تا دورت میکشند تا بدانی پناهگاهی هست. در کنار او، گویی تمام دویدنهای بیهوده و هراسهای همیشگیام فرو مینشینند. او همان نقطه ی قطعی آرامش من است؛ کسی که با بودنش، بیآنکه ادعایی داشته باشد، به من یاد میدهد چطور میتوان در میانه طوفان، به زندگی تکیه کرد و نترسید. او شبیه وزش باد ملایمی است که میان گرمای این روزها، ناگهان خنکای عجیبی به جان آدم میبخشد؛ حضورش چنان بدیهی و محکم است که تمام «شایدها» و «اماها» را از ذهنم میبرد. بودنش به من جرات میدهد تا به جای قهر با تقدیر، با قلبی گشودهتر به استقبال ناشناختهها بروم.
روح او سرشار از زلالی و بخشندگی است؛ از آن آدمهایی که دستهایشان همیشه وقف یاری رساندن به دیگران است و قلبشان برای تسکین دردهای جهان میتپد. او با همان سادگی و تازگی در احساس، بیآنکه به بازیهای پیچیده و مرسوم روابط آلوده شده باشد، قدم به خلوت من گذاشت. نگاهش به دوست داشتن، دستنخورده، صادقانه و بیپرواست؛ مثل اولین تجربه از کشف یک سرزمین ناشناخته. گاهی که نیست، وقتی تمام توان و وقتش را جایی دورتر، صرف گرهگشایی از کار دیگران میکند، دلم در تنهایی بیتاب میشود؛ اما در اعماق وجودم میدانم که این نبودنها، خود نشانهای از همان اصالت و روح بزرگی است که مرا مجذوب خود کرده است. حضور بیادعا و نابش، هر فاصلهای را بیاثر میکند و به من یاد میدهد که عشق واقعی، در تملک و محصور کردن دیگری نیست، بلکه در داشتن یک باور مشترک و عمیق به نام امنیت است.
یکی از این الماس ها نصیب هر انسان بالیاقتی
و آرامش، قرین هر روح سرگردان و آشفته ای...