در "شهرِ فراموشی"، جایی که خاطرات مانند برگهای پاییزی به دست باد سپرده میشدند، "کیمیا" زندگی میکرد. او نه به دنبال یادآوری گذشته بود و نه در حسرت آینده، تنها در پی "لحظهی ناب" بود؛ لحظهای که در آن، زمان از حرکت میایستاد و هستی در "آینهی اکنون" متجلی میشد.
روزی، کیمیا در گذر از "بازارِ آرزوها"، به "دکانِ هیچ" رسید. دکانی که نه کالایی داشت و نه مشتریای، اما "حکمت" را میفروخت. حکمت این بود: "لحظهی ناب، نه در جستجو، که در 'رها کردنِ همه چیز' یافت میشود."
کیمیا در ابتدا نفهمید. چگونه ممکن بود با رها کردن، چیزی را یافت؟ او به "کتابخانهی دانش" رفت، جایی که هر کتاب، هر ورق، هر کلمه، دانشی داشت. او سعی کرد با خواندن و آموختن، لحظهی ناب را درک کند، اما در آن انبوه اطلاعات، لحظهاش گم شد.
ناامید، به "باغِ بیبرگی" پناه برد. در آنجا، در میان درختان خشک و خاک بیحاصل، شروع به "نفس کشیدن" کرد. نه نفس کشیدن برای زنده ماندن، بلکه نفس کشیدن برای "حس کردنِ وجود". به نسیمی که میوزید، به سکوتی که حاکم بود، به "پوچیِ پرمعنای" اطرافش. و آنجا بود که حس کرد. لحظهای بیزمان، اما سرشار از "حضورِ مطلق".
او فهمید که لحظهی ناب، نه در انباشت، بلکه در "خالی شدن" است. در "تسلیم بیچون و چرا" به جریان هستی، در "پذیرشِ بیقید و شرط" آنچه هست.
از آن پس، کیمیا دیگر به دنبال لحظهی ناب نبود، او خود "لحظهی ناب" شد. لحظهای که در سکوتش، هزاران حقیقت را زمزمه میکرد. و این بود پند: "گاهی برای یافتنِ همه چیز، باید ابتدا همه چیز را رها کنی."