
او مدام در حال چک کردن پارتنرش است.
روزانه چندین بار تماس، پیام، مکالمه تصویری.
اگر یکی از این زمانها کمی عقب بیفتد، ذهنش شروع میکند به دوختن زمین و آسمان به هم.
یک تأخیر کوچک، تبدیل میشود به نشانه.
نشانه، تبدیل میشود به احتمال.
احتمال، تبدیل میشود به سناریو.
اینجا «شک» شروع میشود؛
اما آنچه او را جلو میبرد، صرفاً شک نیست — میل به کنترل است.
شک بهخودیِ خود بیماری نیست.
در بسیاری از موقعیتها حتی مفید است.
دوستی که هنگام قفل کردن ماشین یکبار ریموت را میزند، یکبار دستگیره را چک میکند، و هنگام دور شدن هم میپرسد «قفل شد؟»
این احتیاط است، نه اختلال.
در سفر، برمیگردیم و دوباره گاز را چک میکنیم؛
این اطمینانخواهی عقلانی است.
شک در این سطح، ابزاری برای کاهش ریسک است.
اما پارانویا چیز دیگری است.
پارانویا فقط «شک کردن» نیست؛
تلاشی است برای تحت کنترل گرفتن تمام متغیرها.
اگر وسواس میخواهد محیط را تمیز کند،
پارانویا میخواهد جهان را قابل پیشبینی کند.
مرز میان احتیاط و پارانویا در «شدت» نیست، در «ساختار» است.
احتیاط میگوید:
«ممکن است اشتباه کرده باشم.»
پارانویا میگوید:
«حتماً چیزی در کار است.»
احتیاط بعد از اطمینان متوقف میشود.
پارانویا متوقف نمیشود، چون مسئلهاش اطمینان نیست؛ مسئلهاش امنیت است.
در انتهای این خط فکری، یک جمله پنهان وجود دارد:
«اگر همه دنیا علیه من اقدام کنند چه؟»
این الگو بیشترین نمود را در دو فضا دارد:
رابطه و محل کار.
فرد پارانویا اغلب فکر میکند امنترین راه همان است که خودش میبیند.
نه فقط برای خودش — برای دیگران هم.
و تلاش میکند آن را تحمیل کند.
چون اگر دیگران طبق مدل ذهنی او حرکت نکنند،
سیستم کنترل فرو میریزد.
در اینجا کنترل فقط رفتار نیست؛
کنترل روایت است.
کنترل تفسیر است.
اگر از ژنتیک و کودکی عبور کنیم و عقبتر برویم،
به انسان قبیلهای میرسیم.
در محیط ابتدایی، بقا وابسته به اسکن مداوم بود:
آیا قبیله علیه من میشود؟
آیا شکارچی در کمین است؟
آیا خطری در تاریکی هست؟
کنترل و هوشیاری مداوم، مزیت تکاملی بود.
اما اکنون ما در شهر زندگی میکنیم،
در شبکههای اجتماعی،
در محیطهای اداری.
خطر فیزیکی کمتر شده،
اما سیستم هشدار خاموش نشده است.
فردی که آستانه حساستری دارد،
مدام در حال اسکن است.
ذهنش محیط را مثل جنگل میبیند، نه مثل آپارتمان.
پارانویا وارد یک لوپ میشود:
ابهام
↓
تفسیر تهدیدآمیز
↓
نیاز به کنترل
↓
کنترل بیشتر
↓
حساسیت بیشتر به ابهام
و دوباره از ابتدا.
در فشارهای بیرونی — اقتصادی، عاطفی، شغلی — این حلقه تقویت میشود.
فرد یا شروع به محدود کردن اطرافیان میکند،
یا پرخاش میکند،
و در درجات شدیدتر ممکن است به هذیان برسد.
در لایهی زیرین، مسئله ساده است:
احساس امنیت پایین است.
اعتماد سخت شکل میگیرد.
دنیا غیرقابلاعتماد تفسیر میشود.
کنترل مداوم انرژیبر است.
اسکن دائمی محیط، تحلیل مداوم نشانهها، بازسازی سناریوها —
ذهن را خسته میکند.
این خستگی میتواند به اضطراب مزمن برسد،
یا به افسردگی.
چون وقتی همهچیز بالقوه تهدید است،
آرامش جای کمی برای حضور دارد.
کنترل نکردن هم نوعی کنترل است.
گاهی رها کردن متغیرهای کماهمیت،
صرفهجویی در انرژی شناختی است.

همه چیز نیاز به مدیریت لحظهبهلحظه ندارد.
برخی چیزها در زمان لازم قابل مدیریتاند.
شاید مسئله این نباشد که آیا باید کنترل کرد یا نه،
بلکه این باشد که کجا کنترل معنا دارد و کجا صرفاً مصرف انرژی است.
(این نوشته صرفاً برای آشنایی مفهومی است و اعتبار علمی یا تشخیصی ندارد.)