راسته ی کتاب فروش ها....!

نویسنده: سهیلابانو


بعید است اهل کتاب و مطالعه باشید و خیابان معروف انقلاب یا همان راسته ی کتاب فروش ها را به جا نیاورید. این خیابان و میدان بسیار زیبای آن(!!!) که هنوز هم که هنوز است علت خروج ناگهانی این نیم کره ی دوست داشتنی و بسیار جذاب در وسط این میدان شریف را متوجه نگشته ایم، سالیان سال محل تجمع دوستداران کتاب و اهالی علم و قلم به شمار میرفته است. این محیط بسیار فرهنگی با وجود دانشگاه تهران، حداقل چندین مرتبه اِشل کاری‌اش بالارفته و معروف تر گشته است.

یادم می آید سن و سالی در حدود 11 سال داشتم و در مقطع مقدس پنجم ابتدایی مشغول خدمت بودم. در آن زمان خبری از مدارس غیرانتفاعی و هیئت امنایی به شدت امروز نبوده و مدارس خوب دارای آزمون های ورودی بودند. لذا دانش آموزان نگون بخت به منظور ادامه تحصیل در مدارس عالی و خوب، بایستی عرق ها ریخته و در آزمون های مذکور، جوانمردانه مبارزه میکردند. بنده نیز به دلیل اصرارهای بی وقفه ی خانواده مجبور به شرکت در آزمون استعدادهای درخشان شدم تا شاید از این انسانِ معمولی، پرفسور حسابیِ مقبولِ خویش را استخراج نمایند. تمام دوستانی که همدرد بنده بوده اند، میدانند که قبولی در آن زمان، آشِ کشکِ خاله ای بود که می بایستی تا قاشق آخر خورده میشد و چنانچه نمیخوردی تا سالیان سال مورد حملات با دلیل و بی دلیل والدین گرامی قرار میگرفتی که اگر در تیزهوشان درس میخواندی...!!! بنده نیز در جهت خوردن آشِ کشکِ نامبرده در یک روز گرم بهاری، همراه همشیره ی خود به منظور خرید کتاب های تست، برای اولین بار پا به مکان ناشناخته ای به نام میدان انقلاب یا همان راسته ی کتابفروش ها نهادم. برای حقیر که تا 11 سالگی فقط مسیر خانه تا مدرسه و بالعکس را بلد بودم، حضور در محیطی همچون میدان انقلاب، چیزی از حضور جناب یوری گاگارین در فضا کمتر نبود!!! در آن زمان خیابان انقلاب عاری از هرگونه خطوط تندرو اتوبوس و ایستگاه های مترو بوده و تنها اتوبوس هایی قدیمی و کهنه، هر هفتاد سال یکبار همزمان با عبور ستاره ی دنباله دار هالی از آن خیابان عبور می کردند، اما دود حاصله از عبورشان تا ساعت ها جماعت حاضر در آن مکان را مستفیض می نمود. تمام خیابان سرشار از وجود انسان هایی با لباس هایی اتوکشیده و مرتب بوده که عینک هایی با فریم گرد و کیف سامسونت و کیف هایی از این قبیل را به همراه داشتند و با کتاب هایی در دست، مشغول رسیدگی به امور فرهنگی و علمی شان بودند. تا آن زمان هیچ گاه از نزدیک چُنین انسان های فرهیخته ای را مشاهده نکرده بودم، لذا هنگامی که از همشیره ی گرامی سوال نمودم این دوستان چه کسانی هستند؟؟، در پاسخ به اینجانب فرمودند که این ها دانشجویان و اساتید محترم دانشگاه هستند که به منظور رتق و فتق امور درسی و فرهنگی شان به این مکان مراجعه نموده اند و من حیث المجموع این خیابان مختص انسان هایی تحصیل کرده و اهل علم و ادب می باشد. بنده نیز با مشاهده ی چنین انسان های فرهیخته و اهل قلم، انگیزه ای برابر با دواسب بخار پیدا نموده تا هرطور که هست سال های بزرگ سالی خویش را همانند این انسان های شریف به رتق و فتق امور علمی و فرهنگی ام در این خیابان و دانشگاه مربوطه سپری نمایم تا چنانچه محصلی نیز در آینده اینجانب را مشاهده نمود او نیز انگیزه ای همانند من پیدا کرده و آینده ای روشن را ترسیم نماید. سال ها از حضور شیرین اینجانب در خیابان انقلاب میگذشت...تا اینکه مجددا برای انجام کاری، افتخار همراهی با همشیره گرامی را در این خیابان نوستالژیک پیدا نمودم. بارها پس از آن زمان به خیابان انقلاب آمده بودم اما شاید به دلیل حضور ایشان و یادآوری آن خاطره، دقت اینجانب نسبت به تغییرات هنگفت این خیابان افزایش یافت و مشاهده نمودم که تقریبا هیچ چیزی سرجایش نیست!!! دیگر اثری از آن انسان های فرهیخته و اهل قلم نیافته و تنها انسان هایی را مشاهده می کردم که با سرعت هرچه تمام تر به دنبال رتق و فتق کارهایی هستندکه نمیدانم مفیدند یا خیر!!! دیگر خبری از مجله های بسیار مفید گل آقا نبوده و در هرکجای خیابان که گام برمیداری افرادی را مشاهده میکنی که با صدایی بلند فریاد میزنند:

پایان نامه، مقاله، تحقیق، ترجمه داری برو پایین پاساژ!!!!

در سمت دیگر کتاب هایی را خواهید دید که با بی عاطفگی هرچه تمام تر در کف خیابان پهن شده اند و فقط گاهی از رهگذرها، نگاهی کوتاه را دریافت میکنند!!!

دیگر خبری از آن دانشجوهای اتوکشیده ی کیف سامسونت دار نبوده و تا چشم کار میکند دانشجویانی را مشاهده میکنید که احتمالا به دلیل فشارهای حاصل از درس و زندگی، دچار پارگی های ممتد در قسمت هایی از لباس هایشان گشته اند!!! دانشجویانی که به دلیل شب زنده داری و مطالعه بیش از حد علم و دانش(!!!) در شباهنگام، صبح را خواب مانده و حتی فرصت پوشیدن جوراب و شانه کردن موهایشان را پیدا نکرده اند!!! حتی گرانی ها و کمبودهای موجود در بازار کاغذ در این روزها نیز بی دلیل نبوده و شاهد دانشجویانی خواهی بود که پوست خود را منقش به آثار هنری خود نموده تا در مصرف کاغذ صرفه جویی نمایند!! دیگر هیچ کتابی در دستانشان نیست و به جای آن در یک دست گوشی( یا همان ماسماسک معروف مادربزرگم)، و در دست دیگر به جای قلم، سیگار را حمل میکنند!!! نمیدانم اگر محصلی در سن و سال های آن زمان من ، این روزها پا در خیابان انقلاب بگذارد برای آینده اش چه تصمیمی خواهدگرفت و آیا اسطوره ای را در این خیابان خواهد یافت؟!!! دیگر هیچ چیزی سرجایش نیست...نه کتاب ها..نه خیابان...نه آدم ها و نه حتی اتوبوس های معروفش... انگار دانشگاه هم شکوه و عظمت سابقش را ندارد، گویی راست گفته اند که حرمت امامزاده به متولی آن است (و حرمت دانشگاه به دانشجویان آن )... عمر چیزهای خوب کوتاهتر از آن چیزیست که ما فکر می کنیم...

روز مبادا چه روزیست پسرم؟
روزی که مبادا بیاید و دردمان از اینی که هست بیشتر شود!
(نادر ابراهیمی)

تنها شاید بتوان به روزی امید داشت که وقتی پا در راسته کتاب فروش ها و دانشگاه نهادیم همان چیزهای قدیمی که بوی فرهیختگی میدادند را از نزدیک استشمام نماییم :)