فوبیا!!!

نویسنده: یک فوبیایی


اینجانب در تمام ادوار زندگی به جز یکسال و اندیِ اخیر، یکی از اعضای ثابتِ کنوانسیون دست انداختنِ دوستان و آشنایانِ مبتلا به فوبیاهای خنده دار بودم!!! به عنوان مثال یکی از نامبردگان، فوبیای بلعیدنِ قرصِ گچی و کپسولِ ۵۰۰ از هر نوعی را داشت!!!!! به گونه ای که به جای خوردن یک عدد کپسولِ آموکسی سیلین پانصد، دو عدد ۲۵۰ میل کرده و قائله ی قرص گچی را هم با حل کردن در آب جوش ختم به خیر میکرد!! فردِ فوبیایی مذکور، همیشه فکر میکرد که قطعا در گواهی فوتش، علتِ مرگ را خفگی بر اثر گیرکردن جسم خارجی در مجاری تنفسی اعلام خواهند کرد!!! به محض ورود قرص های ژله‌ای و روکش‌دار به بازار، همگی گمان کردیم که فوبیای ایشان بهبود یافته و دیگر مجبور به استعمال قرص گچی و کپسولِ دو ایکس لارج نخواهد بود تا اینکه اولین بار پس از عملش در بیمارستانی، به محضِ رونمایی کادر درمان از یک ژلوفن، از حال رفت و بعد از به هوش آمدن، تمام تلاش تیم درمان برای خوراندن قرصِِ نامبرده به ایشان نافرجام مانده و در حالی که همچنان مقاومت میکرد، فریاد میزد:

نامسلمونااااااااا، این قرصه یا شیاففففف !!!!!
قرص یا شیاف، مساله این است!!
قرص یا شیاف، مساله این است!!


همانطور که گفتم طرفدارِ پروپاقرص کنوانسیون بودم تا اینکه خودم نیز مبتلا به یک فوبیا شدم...!!

مساله عجیبی که درباره فوبیای من وجود دارد این است که بصورت ناگهانی از یک خواب شروع شد بی آنکه در واقعیت تجربه‌ای از مشاهده این رخداد داشته باشم!!! بار اول که این را خواب دیدم با یک دودوتا چهارتای ساده و با توجه به مقیاس و ابعادِ ژانر وحشتی که دیده بودم و با توجه به اینکه بر طبق فرضیات همیشگی من، هر اسکناس هزار تومانی قدرتِ دفعِ ۷۰ بلای معمولی را خواهد داشت، یک اسکناس ده هزارتومانی را در صندوق صدقات انداختم با هدف اینکه ۷۰۰ بلای دفع شده توسط ایشان، با شدتِ خوابم برابری نماید!!! ماجرا از جایی نگران کننده شد که حتی اسکناس ده هزارتومانی هم افاقه نکرده و این خواب را مجددا در طول هفته‌ی اول، عینا مشاهده نمودم!!!

خواب دیدم طبق معمول همیشه در اتاقم پشت میز، مشغول کار هستم که آب داخل لیوانِ مقابلم شروع به تکان خوردن میکند..این تکان ها شدید و شدیدتر میشود تا جایی که تک‌تک کتاب‌های کتابخانه شروع به ریختن میکنند، همزمان صدای مهیبی از بیرون ترس عجیبی در دلم می اندازد، به سمت پنجره میروم تا صاحب این صدای مهیب را پیدا کنم که ناگهان میبینم یک هواپیمای مسافربری بزرگ، مستقیم به سمت پنجره اتاق در حرکت است و هر لحظه با نزدیکتر شدن به خانه، لرزش و صدای خوفناکش بیشتر میشود....و درست در لحظه برخورد از خواب میپرم...!!!
 چهره اینجانب هنگام دیدنِ خواب!!
چهره اینجانب هنگام دیدنِ خواب!!


از آنجایی که بسیار تاکید شده است، خوابِ بد را نباید تعریف کرد، بلافاصله سیر تا پیاز خوابم را برای اهالی منزل تعریف کردم!! واکنش خانواده بسیار گرم و امیدوارکننده بود بطوری که در ابتدا ابوی در نهایت خونسردی عنوان کرد:

تعبیرش اینه که قراره یک دامادِ کاپیتان برام پیدا بشه ولی فقط بگو با هواپیماش نیاد خواستگاری، پارکینگ ما جا نداره!!! :))))))

مادرها در این مواقع برخلاف پدرها بصورتی عمیق تر به رخدادِ حاصله فکر کرده و در نهایت پس از مکاشفه ای کارآمد میگویند:

حتما چشمت زدن، الان یک اسفند دود می‌کنم همه چی درست میشه!!

از آنجایی که این بار سکوتِ همشیره‌ی همیشه در صحنه، سوال برانگیز شده و نویدِ شاهکاری دیگر از ایشان را میداد، کابوسِ موجود را فراموش کرده و پرسیدم:

شما ایدئولوژی خاصی مدنظرت نیست؟!!

نامبرده بلافاصله سر را از داخل گوشی بیرون آورده و گفت:

داشتم تعبیر خوابی که دیدی رو سرچ میکردم ببینم یوسف پیامبر و دانیال نبی چی گفتن!!!

از آنجایی که معنی این سکوتِ سوال برانگیز را کاملا صحیح حدس زده بودم در پاسخ گفتم:

ابن سیرین هم بد نیستاااا، اون رو هم در گزینه هات بذار!!!

این رخداد شروع یک فوبیای واقعی در من شد به طوری که با صدای هر نوع هواپیما در هر نقطه از شهر که میبودم تن و بدن نامبرده به لرزه افتاده و حادثه‌ی موجود در خواب برایم تداعی میشد!!! القصه ماه‌ها گذشت و من همچنان این خواب را میدیدم و توسط اعضای دیگرِ موجود در کنوانسیون موردِ استهزا واقع میشدم تا اینکه...!

ساعت حوالی ده شب بود، که صدای مهیبی نزدیک و نزدیک تر میشد و شیشه‌ها شروع به لرزیدن کرد! تا اینجا وقایع رخ داده درست عین خوابی بود که ماه ها مزاحم روح و روانم شده بود! همگی با چشمانی گرد به هم نگاه میکردیم که ابوی خیلی آرام پرسید: شبیه خوابیه که تعریف کردی مگه نه؟!!! همشیره که بیش از همه خوف کرده بود گفت: تا حالا سابقه نداشت از بالای خونه ما هواپیما رد شه!! صدا شدیدتر میشد تقریبا همه ی دیوارهای صوتی اطراف خرد و خاکشیر شده بود که ناگهان پدر همانند تله ی انفجاری از جا پرید و فریاد زد: یاخداااااا، یا امام هشتم!! با فریاد بی امان پدر، مادر و القصه خواهر به طرف درب خروج حرکت کردند تا درصورت برخوردِ نامبرده به منزل با جناب خاک یکسان نشوند و اما من همچنان همانند انسان های سِحر شده در کنار پنجره ایستاده بودم که یک هواپیمای مسافربری درست در خلاف جهت آمدنش در خوابم، از بالای سقف منزل عبور کرد!!!!

بعدا توسط یکی از همسایه ها متوجه شدیم که این هواپیما به دلایلی، تغییر مسیر داده و در ارتفاع پایین پرواز کرده است!

داستان به این جا ختم نشد و مجددا هواپیماهای زیادی البته نه به شدت آن شب، از آسمان نزدیک به ما عبور می کردند که دلیلِ آن طبق گفته رییس سازمان هواپیمایی، اضافه کردنِ خطوط هوایی جدید در آسمان شهر بوده است و همگی هنگام شکستن دیوار صوتی، صدایی را ایجاد می کنند که این بار نه تنها من، بلکه تمامی اعضای خانواده دچار فوبیا گشته و هر بار پس از عبور یک هواپیما، همشیره با صدایی سوزناک می گوید:

خدا بگم چیکارت کنه، ما داشتیم زندگیمونو میکردیم!!! :/
چهره ما پس از عبورِ هواپیما از بالای خانه!
چهره ما پس از عبورِ هواپیما از بالای خانه!


چندروز پیش در پیامی به اعضای خانواده اعلام کردم که جدیدا در خوابی که میبینم هواپیمای مسافربری تبدیل به یک هواپیمای جنگی و چیزی شبیه به فانتوم شده است و همچنان که در حال شلیک است به سمتِ خانِ...!

هنوزم حرفم تمام نشده بود که پدر در پیامی اعلام کرد:

بارِ دیگه از این خواب ها دیدی وای به حالت!!! من نمیدونم چرا هرچی تو دنیاست داره میخوره به خونه ما!! اینکه نشد وضع!!!
والااا!!!!!
والااا!!!!!