چند روایتِ خیلی معتبر!!

نویسنده: یک عدد راوی!


روایت اول:

نفس هایش در سینه حبس شده بودند، صدای ضربان قلبش هرلحظه بالاتر میرفت انگار مشتی محکم پنجره‌ی قلبش را به صدا درمی آورد! بدنش را لرزش عجیبی فرا گرفته بود، پاهایش تاب رفتن نداشت اما باید میرفت، این راهی بود که خودش انتخاب کرده بود اصلا مگر میشد نرفت و تاب آورد؟! مگر میشد این عشق قدیمی را فراموش کرد؟! باید میرفت حتی به قیمتِ شنیدن حرف ها و ناسزاهای فراوان! دایما از خودش میپرسید تا کی باید برای این عشقِ قدیمی خودش را به دردسر بیندازد و او همیشه کم باشد برای او؟! در ذهنش مدام این آهنگ را زمزمه میکرد: تونستی نابودم کنی، تونستی عشقم! ... کِی تا الان قدرِ منو دونستی عشقم! سرمای حیرت برانگیزی همه وجودش را فراگرفته بود اما خوب میدانست این سرما، درمانی جز گرمای آن عشق نداشت، حرارت عشق بود که به او شهامتِ این حرکت را میداد، عشقی که از عاشقش، انسانی بی باک نسازد که عشق نیست!! روی پنجه هایش راه میرفت تا با راه رفتنش شبیه رقصی زیبا برای دلبر جلوه کند! شاید میخواست هیچ کس نتواند مانع حرکتش به سوی عشقش شود! بارها شده بود که داغِ دیدار و وصال بر دلش مانده بود اما حالا دیگر وقتش بود، فرصت وصال حاصل شده بود و در این حوالی غریبه ای نبود تا مانع وصال آنها شود! حالا دیگر در مقابل معشوق ایستاده بود، باورش نمیشد، اشکِ شوق از چشمانش سرازیر شده بود پس به سرعت با همان چشمانِ عاشقش به معشوق زل زد و گفت: میدانی چقدر سختی کشیدم تا به وصال تو دست یابم؟!! میدانی چه خطرها کردم تا در کنارت آرام گیرم؟! فرصتِ اندکی داشت تا لحظاتی هرچندکوتاه را با عشقش تنها بماند پس تا قبل از آنکه مادر با دمپایی نیکتای همیشگی اش از راه برسد، یک مشت سیب زمینی داغ برداشت و با سرعت هرچه تمام تر فرار کرد!!!

روایت دوم:

طبق معمولِ همیشه تمامِ برنامه روزانه‌اش را بررسی می کند! همه چیز سرجای خود قرار دارد لباس های اتوکشیده اش را بر تن می کند، ساعت رولکس نقره ای رنگ، انتخابِ یکشنبه های اوست! عطری تلخ می تواند بر مردانگی و جذابیتش بیفزاید! کیفِ چرمی اش را برمیدارد، یادش می افتد امروز قرارِ محضر دارد. راسِ ساعتِ 2! زمینی که خریده است بهترین برجِ تهران خواهد شد! بلافاصله به راه می افتد واردِ لابی ساختمان شده است! چشمانش به پیرمردِ نگهبان می افتد که مشغولِ خوردنِ نان و پنیری ساده است! با غیظ نگاهش می کند انگار نمیداند این ساختمان از لوکس ترین برج های تهران است! به سمت دربِ خروجی حرکت می کند!! خودروی مشکی‌ آلمانی‌اش در جلوی درب پارک شده است! سوار خودرو می شود و راه می افتد! چراغ قرمز اول را رد می کند! قانون برای او اهمیتی ندارد! ورود ممنوع می رود! درست در میدان الف متوقف می شود! ترافیک سنگین است! وارد شدن به خیابان مقدسِ اردبیلی زمان زیادی را از او خواهد گرفت! شلوغی نامتعارفی توجهش را جلب می‌کند! این وقت از روز این همه جمعیت اینجا چه می کنند؟!!
با همان تکبر همیشگی اش از افسر می‌پرسد: اینجا چه خبر است؟ این همه جمعیت دیگر برای چیست؟!
افسر بدون آنکه نگاهی به سوال کننده بیندازد پاسخ داد: یک موسسه‌ی خیریه برای کمک به ایتام، حلیمِ نذری می دهند!
به محض شنیدن این جمله، ماشین را پارک می کند، ساعت رولکس را در می‌آورد، احتمالا کت نیز مزاحم او خواهد بود! با سرعت هرچه تمام تر به صف هجوم میبرد و از آدم های در صف می‌گذرد! خودش را به جلوی صف میرساند و فریاد میزند: منم حلیم میخوام!! آقا برو کنار! یک حلیم به منم بده! زودباش گفتم! همه او را تحسین می‌کنند که برای کارِ خیر از دیگران سبقت میگیرد!! حلیم را میگیرد و به سرعت قصدِ بازگشت می کند که با اعتراض جمعیت مواجه میشود! بابت هر ظرفِ حلیم باید به خیریه کمک کنید آقا!! عطر تلخش در فضا میپیچد!
فردی آرام میگوید: از نخورده بگیر بده به خورده!

روایت سوم:

کابوس ها لحظه ای رهایش نمیکردند! هرشب خوابِ پدرِ خدابیامرزش را میدید که در دریایی سفید در حال دست و پازدن است! همچنان که در حال غرق شدن است با عصبانیت فریاد سر میدهد: نمیبخشمت پسر! هیچوقت نمیبخشمت! درست در زمانی که میخواهد از پدرِ مرحومش دلیلِ ناراحتی را جویا شود از خواب میپرد! ناتمام ماندنِ کابوس، سخت ذهنِ او را درگیر کرده بود دیگر فکری به ذهنش خطور نمیکرد! آخر چطور میتوانست خوابِ خود را مدیریت کند تا بتواند با پدر همصحبت شود!! تا اینکه یکی از دوستان پیشنهادی به او داد! گفت می تواند از برخی مواد مخدر استفاده کند تا هنگام دیدنِ رویای پدر، کانکت شده و بتواند علتِ ناراحتی او را جویا شود! چاره‌ای جز پذیرش این پیشنهاد نداشت! پس به نزدیکترین پارک محل مراجعه کرد و دنبال ساقی مناسبی گشت تا بالاخره فردی را پیدا نمود!
ساقی به او گفت: شیشه بدم؟ کراک بدم؟ گل بدم؟ هرویین بدم؟
تا به حال در این شرایط قرار نگرفته و انتخاب برایش دشوار شده بود! ناگزیر گفت: همشو بده!!
شب شده بود باید یکی را انتخاب میکرد تا بتواند کابوسِ ناتمام خود را به پایان برساند! نمیدانست دقیقا کدامیک را استفاده کرده است اما انگار داشت اتفاق‌هایی می افتاد! حالش دگرگون
و رو به سقف خانه خیره شده بود! پدر را دید که با حالتی خیس و خسته به سمتش در حرکت کرد! به پای پدر بلند شد!
سلام پدر! چقدر دلم برایت تنگ شده است!
پدر اجازه صحبت به او نداد و گفت: ساکت شو پسر! تا زمانی که زنده بودم تمام تلاشم این بود که از تو فردی ماندگار و دانشمند بسازم که همگان از تو به نیکی یاد کنند! لحظه ای از تلاش دست برنداشتم و تمام امکانات موجود را برایت فراهم کردم! اما تو با من چه کردی؟! تمام آبرو و اعتبارم را لگدمال کردی!
پسر با تعجبِ فراوان گفت: مگر من چه کارِ اشتباهی انجام داده ام پدر که تا این حد از من عصبانی هستید؟!!
پدر با حالتی برافروخته گفت:دیگر میخواستی چه کار کنی، آخر آقای دوغِ ایران هم شد نام!!!!