آدمی زمانی حال خوب را احساس می کند که تغییری در آن شکل بگیرد و عجیب تر آن است که آدمی زمانی حال بد پیدا می کند که تغییری اتفاق افتد.(با این نوناشون)
من برای حال خوبم مسیرم را تغییر دادم و هرروز یا بیشتر روزها هم، با همین دست فرمان جلو می روم اما کافی است تا اتفاقی کوچک(در عین حال بزرگ) همه ی رشته ام را پنبه کند.
یک روز با خودم قرار می گذارم که کتاب بخوانم و می خوانم و حالم هم، خوب می شود.

یک روز به خودم می گویم که حتی در صمیمانه ترین روابط هم، از کلمات نامناسب حتی به شوخی استفاده نکنم و بله، استفاده هم نمی کنم،و باز هم، حالم خوب می شود.
یک روز ورزش می کنم و حالم خوب می شود و پیاده روی می کنم و اگر توانش را داشته باشم برای خودم چیزی می نویسم و حالم خوب می شود.
یک روز تمرین خوشنویسی می کنم و شعر ها رو رو نویسی می کنم این مورد حالم را به حدی خوب می کند که به مرحله ی ترس می رسم که مبادا تا آخر عمر حالم خوب بماند!
یک روز با کسی که بد رفتار کرده ام،شوخی می کنم و می خواهم به او ثابت کنم که غلط کرده ام و حالم خوب می شود.
ساعاتی با آیلین و سلین(دوقلوهای دیوونه کننده)وقت می گذرانم و دیگر لازم نمی بینم بگویم که چقدر حالم خوب می شود.

ساعاتی، عشق ابدی(منچستر یونایتد)را دنبال می کنم و حالم خوب می شود.

و.........تا صبح می توان مثال زد.
اگر این یک روز ها و ساعت ها را حساب کنم به اندازه ی تمام عمری که کردم و قرار است(شاید) ادامه داشته باشد باید حالم خوب می بود و می ماند.اما چه می شود که، نمی شود؟و ته دلم(دلمان)هنوز درگیر یک کمبود است؟
جواب من این است:برچسب! مخصوصا اگر ناحق و از سمت آشنا باشد.