معرفی مرگ در ونیز
نوشته توماس مان، ترجمه حسن نکوروح، انتشارات نگاه
خوانش در دی ماه و بهمن ماه 1404
نمره من به این کتاب: 4 از 5.
مرگ در ونیز؛ رمانی چالش برانگیز
پیش از شروع این کتاب، مترجم آقای نکوروح در مقدمه مترجم به عنوان پیشنهاد نوشته که یکبار این داستان خونده بشه، سپس مقدمه مترجم خونده بشه و پس از اون دوباره داستان خونده بشه. هرچند به نظر میاد که تنها یک پیشنهاد دوستانه از طرف یک مترجم برای لذت بردن بیشتر از کتاب هست، باید بگم که این درواقع یک اخطار بود مبنی بر اینکه خواننده عزیز، یه وقت فکر نکنی میشه با یک بار مطالعه این کتاب رو فهمید!
صادقانه پس از خوانش اول تنها چیزی که متوجه شدم این بود که از این کتاب هیچ چیزی متوجه نشدم و درتمام طول خوانش تنها تلاش می کردم که جملات بسیار طولانی، ادبی، فلسفی و سخت توماس مان که به زیبایی توسط مترجم به فارسی برگردونده شده بود رو متوجه بشم. دقیق تر بگم؛ صرفا متوجه جمله بشم و نه داستان. و در طی همون خوانش متوجه شدم با یک کتاب بسیار سخت خوان و یک نویسنده نابغه طرف هستم. و پس از مطالعه مقدمه مترجم و توضیحاتی که ایشون داده بودن متوجه شدم که چه نکاتی رو می بایست بهشون توجه کنم!
شخصیت ها
گوستاو آشنباخ ، نویسنده ایست مشهور و به گفته راوی "رو به پیری نهاده" که در تولد پنجاه سالگیش به خاطر شهرت و اعتباری که کسب کرده بهش لقب اشرافی داده شده و حالا گوستاو فون آشنباخ نامیده میشه.
گوستاو مردی منضبط هستش که در تمام عمرش تنها کار کرده. پیش از پایان دبیرستان اسمش به عنوان نویسنده سرزبون ها بوده و از همون موقع از هر استراحت و لذتی دوری می کرده.
از متن کتاب:
آشنباخ مرد لذت نبود، همیشه و هرکجا صحبت از آسایش و استراحت بود و عیش و عشرت. او را- به خصوص در دوران جوانی – بی میلی و بی قراری به عالم مقدس رنج و مرارت کار یومیه میراند.
شخصیت دوم داستان پسر نوجوانی چهارده ساله هست از یک خانواده اشرافی لهستانی که به همراه مادر، سه خواهر و پرستارشون برای تعطیلات به ونیز اومدن. از همون اولین ملاقات گوستاو این پسر رو با زیبایی خداگونه توصیف می کنه.
از متن کتاب :
و پسرکی گیسوبلند، که شاید چهارده سالش میشد. آشنباخ از زیبایی پسرک در شگفت شد. صورت پریده رنگش با حجب ملیحی که داشت، در قاب موهای فرفری عسلی رنگ، با بینی صاف و کشیده، لب و دهان دل انگیز و آن وقار ملکوتی، که در قیافه اش نقش بسته بود، یادآور مجسمه های یونانی اعصار پرشکوه گذشته بود؛ در عین کمال صوری از زیبایی یگانه و منحصر به فردی برخوردار بود، که بیننده نه در طبیعت و نه در آثار نقاشی و مجسمه سازی نظیرش را به یاد نمی آورد.
نمادپردازی در شخصیت ها و اماکن
گوستاو از همون ابتدای داستان دائما با شخصیت هایی رو به رو میشه که یادآور مرگ هستند و یا به نوعی اون رو به سمت مرگ هدایت می کنند.
این شخصیت ها همگی در یک سری ویژگی های ظاهری به شیوه ای شبیه هستند. از جمله پوست های رنگ پریده، چهره ای که از نژاد افراد اون منطقه نیست، بیرون زدن سیب آدم از یقه پیراهن، نگاهی متکبر و از بالا به پایین و یا نگاهی به دور دست، دندان هایی که فاقد زیبایی بصری هستن و از میان لثه خودنمایی می کنن و حتی به نوعی آدم رو به یاد دندان های اسکلت انسان می اندازن. و همین طور این نکته که تقریبا همه شخصیت ها مو، مژه، ابرو یا ریششون سرخ رنگ هستش.
در مورد مکان ها هم در همون ابتدا پا به نمازخانه ای میذاره که بیشتر شبیه به گورستان هستش، در نور رنگ پریده پیش از غروب و سکوتی که به اون مکان حکم فرماست. و همین طور آسمان خاکستری و هوای گرفته ونیز. درکنار نماد های دیگری که در کتاب بهشون اشاره میشه، فضای مرگ رو به یاد خواننده میارن.
و ونیز..
و ناگاه به گونه ای نامنتظر و درعین حال بدیهی مقصد را پیش رو مجسم یافت. اگر انسان می خواست شبانه راهی شهری بی مانند، نامعمول و افسانه ای شود، به کدام دیار سفر می کرد؟
و به همین علت، گوستاو به ونیز رفت. شهری که پیش از این هم بهش سفر کرده بود. شهری که به گونه ای نماد زوال و آینه ای از فروپاشی درونی اوست.
موتیف تسخیر؛ توهم یا واقعیت؟
در این داستان موتیف تسخیر بارها دیده میشه؛ یعنی به وقوع پیوستن رخدادهایی در مرز خواب و بیداری که خواننده نمیتونه مطمئن باشه این اتفاق واقعا رخ داده یا نه. و همچنین وجود موجوداتی انسان گونه که نمیشه مطمئن بود که واقعا انسان هستن!
زوال تدریجی گوستاو که در درونش درحال رخ دادن هستش و اون رو از اون شخصیت هنرمند و منضبط واخلاق مدار به سمت زوال روحی، اخلاقی و شخصیتی رخ میده رو به طور همزمان در تغییرات شهر ونیز هم میشه متوجه شد. درحالی که ذهن و عقل گوستاو در تلاش هستش تا از سقوط اون جلوگیری کنه، مسئولین شهر ونیز نیز در مقابل قبول این حقیقت که ونیز آلوده به بیماری شده مقاومت می کنن.
سبک نگارش و ترجمه
سخت، سخت و سخت. جملاتی بسیار طولانی که گاها تا دو سه خط طول می کشن. البته این شکل توصیف کردن در ساختار جملات آلمانی عادیه و جملات پیوسته بهم در متون این زبان زیاد دیده میشه. اما فکر می کنم اینکه همون سبک نگارش در ترجمه فارسی به کارگرفته بشه و از زیبایی متن کم نشه و عجیب به نظر نیاد توانایی و تسلط مترجم به هردو زبان آلمانی و فارسی رو میرسونه. و من واقعا از کلماتی که استفاده شده بود، صفات، جمله بندی و گروه واژه هایی که درکنار هم قرار گرفته بودن لذت بردم.
این کتاب توسط آقای محمود حدادی هم ترجمه شده که امیدوارم اگر روزی تونستم دوباره این کتاب رو بخونم، ترجمه ایشون رو بخونم.
خوانش کتاب؛ بازهم کتاب رو خواهم خوند؟
برخی از کتاب ها باید چندین بار خونده بشن. یکی از اساتیدم یکبار گفتن که کتاب های شاهکار رو سه بار باید خوند؛ پیش از بیست سالگی، بیست تا چهل سالگی و پس از چهل سالگی. در مورد این کتاب هم چنین چیزی صادق هستش. و من این کتاب رو بازهم باید بخونم. نه چهل سالگی، شاید زودتر. چون این کتاب، چندین لایه روی هم هستش که به نوعی در هم آمیخته شدن و با هربار خوانش یکی از این لایه هارو میشه متوجه شد. به همین دلیل اینبار درمورد نظر خودم و سیر داستان چیزی نمینویسم. من داستان رو متوجه شدم و متوجه نشدم. درحد توان الانم متوجه شدم ولی باز هم احساس می کنم به اون چیزی که توماس مان می خواست بهم بگه دست پیدا نکردم.
پیشنهاد این کتاب
همون طور که در ابتدا نوشتم، این کتاب برای سرگرمی نیست. نسخه صوتی این کتاب وجود داره، ولی از من این رو قبول کنید که این کتاب نباید به صورت صوتی گوش داده بشه. جملات طولانی و فلسفی وپراز نماد این کتاب باعث میشه که شما مجبور باشید نسخه خطی رو بخونید، هرجمله رو چندبار بخونید و تو ذهنتون بازش کنید، حلش کنید و متوجهش بشید. نسخه صوتی برای خوانش سوم به بعد شاید کاربردی باشه ولی قبل از اون نه.
و اگر تصمیم گرفتید این کتاب رو بخونید، آماده باشید که متوجه نشید، گیج بشید و یا حتی حوصلتون سر بره.
آقای نکوروح در پایان مقدمه مترجم نوشتن که:
چنین نثری خواننده راحت جو را به یقین خوش نخواهد آمد. ولی آنکه را میل رسیدن به سرمنزل حقیقت، حقیقت هنری، درسر باشد، از دشواری راه چه باک!
و همین جمله خلاصه خوبی برای تمام چیزی هست که میخواستم درمورد پیشنهاد این کتاب توضیح بدم.
نوشته شده در بیست و پنجم بهمن ماه هزاروچهارصد و چهار
#ادبیات