ویرگول
ورودثبت نام
عزلت‌نشین و مردم گریز مشهور
عزلت‌نشین و مردم گریز مشهوربیست و شش ساله / دانشجوی ادبیات آلمانی / علاقه‌مند به کتاب /
عزلت‌نشین و مردم گریز مشهور
عزلت‌نشین و مردم گریز مشهور
خواندن ۵ دقیقه·۲۴ روز پیش

ایوان ایلیچ؛ واپسین روزهای زندگی

ایوان ایلیچ گالین، همسر پراسکوویا فیدورنا، در 45 سالگی در چهارم فوریه 1882 فوت شد.

و طبق متن کتاب:

از زندگی ایوان ایلیچ چه بگوییم، که ساده تر و معمولی تر و بنابراین وحشتناک تر از آن پیدا نمی شود.

حقیقت این بود که ایوان سرتاسر عمر خودش رو خوب و دلپسند سپری کرد. اما نه خوب و دلپسندی که از خواسته ها و علایق خودش ناشی شده باشه، بلکه همان خوب ودلپسندی که جامعه می پسندید، انتظار داشت و تائیدش می کرد. همان خوب و دلپسندی که اگر شخصی کمی ازش دور بشه تبدیل میشه به کسی که انگشت های اشاره به سمتش نشونه گرفته میشن.

اما خوب و دلپسندی که ایوان طبق اون زندگی کرد شامل چه مواردی بود؟

پاسخ سادست.

در اولین قدم به بهترین فرزند خانواده گالین تبدیل شد. نه زیادی خشک و افراطی همچون برادربزرگتر و نه بی دست و پا مثل برادرکوچکتر. شاید بشه گفت یک "بچه ی مردم" به معنای واقعی! درسخوان، خوش صحبت، خوشتیپ و خوش اخلاق.

در دومین قدم به مدرسه حقوق رفت. قطعا اون زمان هم در شمار رشته های با پرستیژ قرار داشته و حتی مدرسه جداگانه ای واسش درنظر گرفته بودن.

و پس از اتمام تحصیل و به دست آوردن صلاحیت برای رتبه دهم در مراتب قضایی در قدم سوم به بازرس ویژه امور قضایی استاندار منصوب شد و در طی حدودا پانزده سال پله های ترقی رو در مسیر شغلی تا جایگاه "قاضی" طی کرد.

و درتمام این مدت تنها با آدم های اسم و رسم دار و به عبارتی "آدم حسابی های مسندنشین" نشست و برخاست داشت که کارهای ایوان را تائید می کردن و به آن ها برچسب "خوب" و "دلپسند" می چسبوندن.

و در قدم چهارم ازدواج کرد. درحالی که قصد ازدواج نداشت، صرفا به علت اینکه پراسکوویا عاشقش شده بود و همین طور آدم حسابی های اطرافش این ازدواج رو "تائید" می کردند و واسش مزیت هایی در اجتماع به همراه داشت، ازدواج کرد.

همه چیز در زندگی ایوان خوب پیش می رفت و با وجود مشکلاتی که در خانه و زندگی شخصیش با همسرش داشت، خودش رو انسان خوشبختی می دونست.

زندگی خوب مگه چیزی به جز داشتن یک شغل خوب، همسر، غذا و ورق بازی بود؟

درسته، فقط همین بود. البته تا زمانی که به خاطر یک بیماری نامعلوم زمین گیر بشه. ابتدا دلتنگ زندگی پیش از بیماریش میشه، به خاطراتش فکر می کنه و کم کم متوجه میشه هیچکدوم از اون کارهای خوب و دلپسند دیگه با این دو صفت قابل توصیف نیستند و به این شک می کنه که نکنه تمام طول عمرش به اشتباه زندگی کرده، یا بهتر بگیم اون طور که باید زندگی نکرده؟

اولین لحظات شک و شبهش در طی مکالماتی درونی با ندای درونی خودش رخ میده:

با خود تکرار کرد:"چه میخواهی؟ چه میخواهی؟"

جواب داد:" چه می خواهم؟ می خواهم زندگی کنم و رنج نکشم."

و بازهم با شش دانگ حواسش گوش داد، آن چنان که درد هم حواسش را پریشان نمی کرد.

ندای درونی اش پرسید:"می خواهی زندگی کنی؟ چطور؟"

"خوب، مثل سابق- خوب و دلپسند."

ندای درون تکرار کرد:"که مثل سابق، خوب و دلپسند؟″

و پس از اون خاطراتش رو از کودکی تا زمان حال به خاطر میاره و متوجه میشه پس از کودکی، یا بهتر بگیم زمانی که "خوب" از نظر جامعه رو متوجه نمیشده، به ندرت لحظاتی رو تجربه کرده که بتونه بگه به معنای واقعی لذت بخش بودن.

این قسمت از کتاب من رو به یاد کتاب "داستان دوست من" نوشته هرمان هسه انداخت. جایی که کنولپ به عنوان کسی که برخلاف چیزی که ازش "انتظار" می رفت زندگی کرده بود و با مرگ مواجه شد.

به جای انتخاب "یک شغل" به رهاگردی پرداخته بود، به جای "ازدواج" تا پایان عمر مجرد مونده بود و هیچ "اموالی" به جز لباس های که تن کرده بود و تعدادی خرت و پرت که تو جیب هاش جا داده بود نداشت. و با مرگ رو به رو شد.

برخلاف تالستوی که شک و تردید ایوان رو در یک مکالمه با خود به نمایش گذاشته، هسه این مکالمه رو به یک توهم مکالمه با خدا تبدیل کرده بود.

" من تو را جز این طور که هستی، نمی خواستم. تو به نام من صحراگردی کردی و پیوسته اندکی میل به آزادی در دل اسیران شهرها پدید آوردی. به نام من دیوانگی کردی و تمسخر دیگران را برتافتی. تو فرزند منی و جزئی از منی و هر لذتی که بردی یا رنجی که تحمل کردی من در آن شریک بودم. "

در نهایت کنولپ به این نتیجه میرسه که شیوه زندگیش بیهوده نبوده و هرچه که بوده ازش لذت برده.

درحالی که ایوان به نتیجه دیگری میرسه:

" به ذهنش آمد که نکند تلاش های به زحمت پیدای او برای مبارزه با آنچه جلالت مآب ها شایسته تلقی می کردند – همان انگیزه های به زحمت پیدای او که بی درنگ سرکوبشان کرده بود – حق، و بقیه چیزها باطل بوده باشند. نکند وظایف شغلی و کل ترکیب زندگی و خانواده اش و جملگی علقه های اجتماعی و اداری اش یکسره باطل بوده باشد. کوشید در محکمه خویش از همه این چیزها دفاع کند و ناگهان به سستی چیزی که از آن دفاع می کرد پی برد. چیزی نبود که از آن دفاع کند. "

گو اینکه هردو نویسنده به یک موضوع مشترک از دو زاویه مختلف نگاه کردن.

هنگام مطالعه کتاب، بارها به "خوب" و "دلپسند" های جاری در زندگی فکر کردم. به عنوان کسی که مثل کنولپ به شیوه خودم زندگی می کنم، البته که سر به بیابون نذاشتم و نمیذارم =]، با چهره هایی شبیه به علامت سوال که سوال "این چرا خوب و دلپسند زندگی نمیکنه" مواجه شدم. و خوندن این کتاب بازهم من رو به فکر وا داشت که:

• اگر قرار باشه همه به یک شکل زندگی کنیم تا مورد تائید باشیم، در نهایت سوالاتی که ایوان از خودش پرسید رو از خودمون نمی پرسیم؟

• یا اگر مثل کنولپ تصمیم بگیریم مطابق میل خودمون زندگی کنیم، آیا درنهایت از خودمون واقعا راضی خواهیم بود؟

به قول میلان کوندرا:

در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد می کنیم. مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرین زندگی، خود زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی می توان قائل شد؟

کتابی که من خوندم ترجمه صالح حسینی بود از نشر نیلوفر.

و نمره ای که به کتاب میدم؟ چهار از پنج.

قطعا من در جایگاهی نیستم که از جناب تالستوی ایراد بگیرم. تنها دلیلم برای پنج ندادن اینکه چهار برای من کتاب خیلی خوبه، پنج کتاب شاهکار.

چهارشنبه، دوازدهم آذرماه ۱۴۰۴

کتابمعرفی کتابادبیات روسیهتالستویخلاصه کتاب
۱۲
۰
عزلت‌نشین و مردم گریز مشهور
عزلت‌نشین و مردم گریز مشهور
بیست و شش ساله / دانشجوی ادبیات آلمانی / علاقه‌مند به کتاب /
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید