
بازم صدای نَکره آلارم 6:05 دقیقه صبحت بیدارت میکنه، هیکل نحیف و کج و کولهای که بزور چپوندی لا پتو پلنگی راهراه رو جم و جور میکنی و مثل موش کور دنبال گوشیِ بخت برگشته نصفِ گلس شکستت میگردی که صدای ناقوس مرگ روزانه رو خفه کنی،ولی تازه رقص بیهودگی شروع شده ! باید پاشی و نیمخیز هدف گیری کنی رو تَرَک روی دیوار تا مغزت استارت کارو بزنه و کمکم نور ضعیف آگاهی به سلول های سرد و نصفه جون مغزت برسه و فعالشون کنه.
کجایی ؟
اصلا کی بودی ؟
هدف از این رنج بی پایان چیست ؟
مغز عزیزت فرار رو به قرار ترجیح میده و فرمان ساموئل بکت به تک تک سلول های بدنت ارسال میشه"ما اینجا هستیم تا به هیچکجا برسیم" این فرمان تمام اراده حرکتی رو فلج میکنه، اصلا حق با مغزِ، بیدار بشی که چی ؟ که یه نیمروی سرد و بی روح بخوری ؟ که اون کت نصفه نیمه دریده شده و شلوار نصفه نیمه رنگ و رو رفته رو بپوشی و با پراید نصفه نیمه سالمت خودتو برسونی به اداره نصفه نیمه خراب شده که در اضای تباه کردن عمر نازنین یه حقوق نصفه نیمهای بگیری که تا نصف نیمه ماهم دووم نداره ؟ بگیر بِکَپ که حداقل این خواب نصف نیمتو کامل کرده باشی انسانِ نصفه نیمه مومن.
ولی امان از کافکا که میگه "تو محکومی به طی کردنِ راهی که مقصدی ندارد" و البته جناب اساماس بانکیت که به ادبی ترین حالت ممکن خطر دستگیریت بخاطر دیر کرد پرداخت قسط وامتو بهت یادآوری میکنه، انگار عذاب دست از سر این اشرف مخلوقات برنمیداره.
بلاخره با هزار مکافات گوشی رو لای گیره های دست و پات با پتو پلنگی پیدا میکنی و با دیدن 6:33 دقیقه بزرگ روی صفحه آجر دیجیتالت ورود آدرنالین رو مثل سیلاب به رگ های بدنت حس میکنی، داری فکر میکنی که توهم میزدی یا چُرت که سیستم گوارشِ عزیزت به خودش میاد و با اعلام اولین ماموریتت وجودش رو یادآوردی میکنه، چه قدر این دم و تشکیلات مَظلومن ، بقول ویکتور فرانکل "هدف را نباید یافت، باید خلق کرد" و سیستم گوارشت بدون داشتن چشم داشتی هرروز اولین هدف رو برات خلق میکنه.
نون بی نام و نشونی که نمیدونی از کجا اومده رو با عجله از یخچال درمیاری و با یه تیکه پنیر خامهای فرو میکنی، چایی بی طعم چایسازتو داغ داغ سر میکشی که شاید نون خشک خفت نکنه که اگه هم بکنه حداقل طعم خوشمزه مرگ رو چشیدی.
چقدر همه چیز بهتر میشد اگه به حرف ننه جونت گوش داده بودی و نوه خواهرشو گرفته بودی نه ؟ تازه معلم زبانم بود، میتونستی بهش بگی اووووه مای دارلینگ کمربند منو ندیدی ؟ هانی لنگه جوراب من کجاست؟ اگه بازم دیر برسم مِستِر امامی از جاب بی جابم میکنه هااا ؟!
کیف چرمیِ کهنه رو برمیداری و تمام 5 طبقه رو از پله ها پایین میری و با خودت فکر میکنی که کاش از پنجره استفاده کرده بودم !
موقع استارت مثل همیشه چشماتو میبندی و به ماشین عزیزت میگی امروز نا امیدم نکن ! عجیبه که بر خلاف چند صد روز گذشته راحت روشن میشه، حتی خودشم یه صداهایی میده که انگار تعجب کرده !
شیشه رو میدی پایین و یه بخش بزرگی از کثافت هوای تهران مهمون ریه هات میشه. بدن، با یه واکنش خودکار تمام سیستم دفاعی رو برای مقابله با انواع سرطان، ویروس و میکروب های ریز درشت ورودی آماده میکنه. وای که این هوا چقدر فِرِشَم میکنه بِیبی . ولی چاره چیه ؟ این ترافیکِ بی انتها، این خیابانهایِ گندآلود که توی کثافت دست و پا میزنن ؟
میرسی به ساختمون خاکستری و بی روح محل کار و ماشین رو طبق معمول تو اون کوچه خلوته، کنار سطل زبالهای که انگار 100 ساله خالی نشده پارک میکنی. با دیدن همکارات لبخند مسخره ساختگیرو فعال میکنی و با چاکرم گفتن میری سمت میزت، مانیتور قدیمی پر خط و خش و موس چسبناک وصندلی که ابرش بیرون زده ...
یه صحنه سینماتیک زیبا از دنیای پسا آخرالزمانی ...
کاش میشد مثل قهرمان ماتریکس صندلی ابر بیرون زده مثلا اداری رو به سمت هیولای بی شاخ و دم اداره پرت کنی و بعد از اقدام به این درخواست کاملا صلح آمیز برای فسخ قرارداد همکاری و با صدای تشویق سایر همکاران برای نجات دنیا و قهرمان بازی روانه بشی ولی حیف که همه اینا یه فانتزی ساخته شده توسط چند سلول خاکستری باقیموندست. میشینی و سرتو میزاری کنار کیبورد و چشماتو میبندی، آهنگ تکراری تقتق کیبورد های قدیمی که تنها همدم فراموشی فریاد عذابیه که توی سرت میپیچه و تو تنها راوی این چرخه بی پایان دردی !