جور
نشستهام دربارهی جور بنویسم. دربارهی جور بیت شعری از سعدی به ذهنم میرسد که میگوید:
سعدی چو جورش میبری نزدیک او دیگر نرو
ای بیبصر من میروم؟ او میکشد قلاب را
لابد اینجا معنی جور همان جفایی است که معشوقه در حق عاشق دارد. چیزی شبیه همهی آن ستمها که عاشق میبیند و به خود بدوبیراه میگوید تا دیگر خیال معشوق و نزدیک شدن به آن را از سر بیرون کند. اما عشق اگر عشق است، زهی خیال باطل. به قول آقای سعدی که میگوید او میکشد قلاب را، بارها و بارها و بارها عاشق جفا میبیند و باز در خانهی معشوق را رها نمیکند.
گمان کنم الان بهتر معنیِ مطلع یکی از غزلهای پدرم را میفهمم. همان که احساس میکردم نمیفهمم و دربارهی آن سوالهای زیادی داشتم. حالا اما حداقل سوالهای کمتری دارم. آن مطلع از این قرار است:
بوی نگارِ نازنین بر سر ما نمیرسد
گر برسد جفای او، بوی وفا نمیرسد
باری، دفتر عشاق را که ببندیم، ذهنم سراغ یک نمود از جور در زندگیِ معمول و عامی میگردد. توقف میکنم و فکر میکنم. یک مثال به ذهنم میرسد که دربارهی نوشتنش مطمئن نیستم. شاید یک تمرین برای خودم بودن است.
چند هفته پیش، تولد فلانکس دعوت بودم. مشروب آوردند. معمولا بدون چالش دست رد میزنم. مدت زیادی است. به ندرت پیش آمده دست رد زدن برایم سخت شود. مثل همان شب تولد. بزرگتری در مجلس بود و به شوخی و خنده که گفتم من میل ندارم، حرفی و سخنی رد شد که دیدم جای دست و پا زدن نیست. رفیقم اینطور وقتها جورم را میکشد. چشمکی و بعد از آن یواشکی پیک پر میدادم و پیک خالی میگرفتم. شنیدهام جور کشی اصطلاحی قدیمی در همین وادی میگساری است. اطلاعی ندارم. اما مگر همین تجربه هم جور کشیدن نیست؟ گمانم پر کردن جای خالی کسی، میشود جور او را کشیدن. هم جای خالی، هم کم بودنش به هر علتی. شاید کسی کم بیاورد. شاید قبلا کم آورده، شاید کم شده، نصفه شده. انرژیاش، ظرفیتش، توانش، مالش، جانش و ...
دو نفر که یک ماشین را با هم هل میدهند تصور کنید. در حالت نرمال هر دو یک اندازه زور میزنند. چند دقیقه زور میزنند. با هم خسته میشوند. چند لحظه میایستند، ماشین توقف میکند، خستگی در میکنند و دوباره از سر میگیرند.
همچنین میشود یکیشان قبل از خستگی، فقط کمتر زور بزند و این بشود خستگی در کردنش. در این حین، دیگری جور او را میکشد. بیشتر زور میزند. اندکی بعد نقش عوض میکنند. همینطور یک خستگی در میکند و دیگری جور میکشد.
راستش من دربارهی ماشین نه، دربارهی زندگی صحبت میکنم. آن دو نفر هم دو یار باشند، دو شریک، یک زوج، یک تیم، یک خانوادهی دو نفره. چطور است؟ خوب به نظر میرسد. منتها در گذران زندگی، یکی ممکن است پایش بشکند، ممکن است نفس کم بیاورد. ممکن است هر اتفاقی بیفتد. خب آری، زندگی است دیگر. بلاخره باهم هرطور که هست چرخ زندگیشان را هل میدهند. البته فرض ما بر این است که هردو عاقل و همدل هستند. آری به هر روی جور همدیگر را میکشند و نم نم هم که شده پیش میروند. هر اتفاقی که بیفتد درواقع برای خانواده است دیگر. برای همین است که میگویند ازدواج نقشها را عوض میکند. مرد دیگر پسر نیست، یک نیست، شوهر است و نیم است، نصفِ یک "یک" است. خودش دیگر به تنهایی یکی نیست. زن هم همینطور. اینطوری است که اگر بر حسب اتفاقی، برای مدتی یکیشان عقب افتاد، آن دیگری جور او را میکشد.
سوال من چیز دیگری است. اگر یکیشان بر حسب اتفاقی تازه نه، اتفاقی در گذشته یکی از پاهایش لنگ شده باشد چه؟ یا تنگی نفس گرفته باشد. چه میشود؟ تازه فکر کنید بخاطر سهلانگاری خودش بوده است. چرا جور این را کسی باید بدهد؟ یکی از ترسهای تازه کشف شدهی من همین است. چرا یک نفر باید جور اشتباهات گذشتهی مرا بکشد؟ چرا باید بیاید در تاوان دادن شریک بشود؟ فکر میکنم. باید عمیق فکر کنم.
خب در خیلی چیزها شریک میشود. یکیش هم این تاوان است. جای او نمیتوانم تصمیم بگیرم. شاید در مجموع نظرش مثبت باشد. البته که هرکسی نقصانهایی دارد. فقط مهم اینجاست قبل از تصمیم همهچیز رو شود. تا طرفین ببینند و تصمیم بگیرند آیا میخواهند جور فلان چیزهای یکدیگر در گذشته را بکشند یا نه. تازه به این که ممکن است چند صباحی بعد از ازدواج نظرشان تغییر کند فکر نکنیم. خارج از بحث ماست. اگر به این هم فکر کنیم، متن زیادی بزرگ میشود.
باری آگاهی دیگری که این بداهه نویسی برایم داشت همین شد. من نمیتوانم و نباید بخاطر اینکه دوست ندارم کسی جور نقصانهای مرا بکشد تنها بمانم. میتوانم کفهی ترازو رو در طرف دیگر سنگین کنم. اینطوری نقصانها کمتر به چشم میآیند. اما... آیا چشم من واقعبین است؟ با چشم بقیه یکجور میبیند؟
باید فکر کنم.