صادق ستوده‌نیا
خواندن ۵ دقیقه·۱۰ روز پیش

رایج‌ترین احساس بین مردم دنیا؟

چه احساسی در من هست که فکر می‌کنم در مردمان امروز رایج است؟

از صبح در حال کاویدنم. به احساساتم توجه کردم ببینم پاسخ این سوال را می‌خواهم چه بدهم‌. طیف گسترده‌ای از احساسات مختلف و متفاوت را امروز تجربه کرده‌ام. احساس شادی و شعف، حیرت، ملال، اعتماد، انتظار، انزجار، نگرانی و ... . همه اینها در یک روز. عجیب نیست برای آدمی که به شدت احساسات محور است. نه فقط من، به گمانم درباره همه انسان‌ها اینطور باشد، با شدت کم یا زیاد.
باری، قرار است از دیدگاه خودم، آن را که بین عموم رایج‌تر است پیدا کنم و توضیح دهم.
به آدم‌های امروز فکر می‌کنم؛ و به خودم. سرم را بالا می‌آورم و از همینجا که نشسته‌ام، آدم‌ها را تماشا می‌کنم. شلوغ است. تا دلتان بخواهد نمونه برای زیر نظر گرفتن وجود دارد. اینجا، پارکی کنار زاینده‌رود است که برای تمرین نواختن هارمونیکا آمده‌ام؛ همان سازدهنی خودمان. از اتفاق این را برای درک بهتر احساساتم گرفته‌ام. به نظرم موقع نواختن ساز، یک اتفاق‌هایی درون آدم می‌افتد که برای درک، تحلیل و طبقه‌بندی احساسات مفید است.
هرکسی مشغول انجام کاری‌ست. از پاسور بازی تا گپ زدن، پیاده‌روی، زیر و رو کردن سیخ‌های کباب، فرو بردن بلال پخته در پارچ آب‌نمک، سر خوردن از بالای سرسره و ... . حتما هرکدام در حال تجربه احساساتی هستند. مثلا احساس وجد برای سرسره‌سوار، احساس آرامش برای پیاده‌، احساس انتظار برای بلال‌به‌دست، احساس تحسین برای سیخ‌چرخان، احساس پکری برای گپ‌زن، احساس خشم برای پاسور‌باز و همینطور الی آخر.
اینجا سوار بر بادکنک دخترکی در نزدیکی‌ام می‌شوم. با چشمکی و اشاره‌ای به او می‌فهمانم چه می‌خواهم. با چشمکی و لبخندی می‌پراندم. می‌روم بالا. روی سر پارک. آدم‌های بیشتری می‌بینم. هر آدمی، سوار بر احساس یا احساساتی. شاید هم هر احساسی سوار بر آدمی.
نخ بادکنک را محکم گرفته‌ام و بالا می‌روم. بالای شهر، بالاتر، بالاتر از آن ابر قلبی شکلِ دم‌به‌گریه. حالا همه آدم‌ها را می‌بینم. با دقت و توجه به رفتار و گفتارشان؛ و افکاری که در حباب بالای کله‌شان نمایان است. آدم‌ها، این آدم‌های امروز احساسات مشترک زیادی دارند که در مردمان گذشته شاید اینقدرها فراگیر نبوده است.
از بین آنها، یکی بیشتر به چشم می‌آید. احساس حیرت! در "چرخه احساسات پلاچیک" احساس حیرت، برگرفته از دو احساس متفاوت است. احساس ترس و احساس تعجب؛ دلهره و حواسپرتی؛ وحشت و شگفتی. به دنیای امروز نظر انداخته‌اید؟
همه چیزش به سرعت در حال دگرگونی‌ست. همه چیزش. و این سرعت، روز به روز شتاب بیشتری میگیرد. انگار آن چرخ‌وفلک گوشه‌ی پارک از کنترل خارج شده، سرعتش دارد بیشتر و بیشتر می‌شود. چه احساسی به آن کودکِ ازهمه‌جا بی‌خبر دست می‌دهد؟
این دگرگونی، این پیشرفتِ از کنترل خارج شده، باعث شده اینطور به نظر برسد که هیچ چیز پایدار نیست. حتی گاها قوانین علمی‌ایی که از سده‌هایی دور ثابت بوده اخیرا نقض می‌شود. جای خود را به قانونی تازه می‌دهد. و جالب اینکه آن قانون تازه هم عمرش به دنیا نیست و جای آن را قانونی دیگر می‌گیرد؛ و این چرخه، نه تنها ادامه دارد، که بر سرعتش افزوده می‌شود.
اغلب شنیده‌ها و خوانده‌هایم دال بر این است که انسان امروز، به شریفی و بزرگواری انسان دیروز و روزگاران پیشین نیست. دلایلی هم عنوان می‌شود که مورد بحث ما نیست. درست و غلطش هم اینجا اهمیتی ندارد. می‌خواهم دیدگاه دیگری کنارش بگذارم‌ برای عمیق‌تر شدن و فکر کردن بیشتر.
اگر انسان امروز شریف‌تر شده باشد چه؟ این دگرگونی ناخوش‌احوالش کرده است. ممکن نیست خطاهایی که دلیل بر این کمی شرافت می‌گمارند صرفا بخاطر این ناخوشی باشد؟ چه بسا اگر انسان دیروز این‌چنین مورد هجمه قرار می‌گرفت خطاهایش بسیار بیشتر می‌بود!
نه که نگاه من از بالا به پایین باشد. اتفاقا خودم را از آن خیلی ناخوش‌ها و پرخطاها به حساب می‌آورم. می‌خواهم دعوتتان کنم تا از آن بالا نگاه کنیم. همه جوانب را در نظر بگیریم. یک نگاه جهان‌شمول داشته باشیم. و علاوه بر این، نگاهی عمیق به جهان درون خود بیندازیم.
شاید انسان امروز بیشتر از هر احساس دیگری، احساس "حیرت" را تجربه می‌کند ‌. ردّپای حیرانی و سرگشتگی را جاهای زیادی می‌شود پیدا کرد. شاید انسان امروز هراسیده است. خود را تنها می‌بیند، متعجب از این دنیای ناپایدار است و اطمینان از او سلب شده.
این شرایط، ناخوشی بدی به همراه دارد. این است که انسان دچار خطا می‌شود. اشتباه می‌بیند و اشتباه تحلیل می‌کند و تصمیم اشتباه می‌گیرد. بیشتر از آنچه که روی خودش متمرکز باشد روی دیگران قفل شده‌. پیش‌فرض او این است که همه دشمن هستند مگر خلافش ثابت شود. تازه مگر می‌شود به این راحتی خلافش به او ثابت شود؟!
قضاوت می‌کند، شاید برای احساس امنیت خود، زیر پای کسی را خالی کند یا بخواهد او را حذف کند تا خود احساس راحتی بیشتری کند. رنگ عوض می‌کند. دروغ می‌گوید. مکار می‌شود و و و ... این داستان ادامه دارد.
درست که این دیدگاه یک فرضیه است؛ اما بیاییم فرض کنیم همه به درک درستی از این دیدگاه برسند‌. این ناخوشی را ببینند، هم در خود و هم در دیگران. آن را بپذیرند، بچشند و بفهمند. آنوقت آیا سعی نمی‌کنند بیشتر هم را در آغوش بگیرند؟ بیشتر به همدیگر احساس اطمینان بدهند؟ محبت بی قید و شرط داشته باشند و اینگونه ناخوشی را از خود و اطرافیان خود بگیرند؟
نکند همین که ناخوشی را بی‌شرفی می‌بینیم، خود یک خطا از سمت ما که خود ناخوش هستیم باشد؟ یکی از چیزهایی که اخیرا بیش از پیش به من ثابت شده و درموردش شگفت‌زده هستم، قدرت ذهن ما در توجیه کردن‌ خودمان است. یعنی همان فرافکنی. انگشت اتهام ما به روی هر کس و هر چیز می‌رود غیر از خودمان. خودمان همیشه طرف خوبِ داستان هستیم. همیشه!!! دروغ را، قضاوت بی‌جا را، غیبت را، به طور کلی، هر ظلم و ناحقی و نامردی را طوری برای خود توجیه می‌کنیم که اصلا روح بیدارمان خبردار نمی‌شود! طرف مقابل را بی‌شرف، نه ناخوش، می‌بینیم تا مجوز هر نارو و مکری را به خودمان داده باشیم.
نکند همه اینها بخاطر ناخوشیِ از احساس حیرت باشد؟ چه باید کرد؟ چه باید کرد؟
آنهایی که باوجود ناخوشی‌شان، به آن آگاه هستند و بی قید و شرط عشق‌پاشی میکنند در اقلیت هستند. برای همین به بی‌رحمانه‌ترین وجه ممکن، زیر دست و پای اکثریتِ ناخوشِ ناآگاه به ناخوشیِ خود، خُرد و خمیر می‌شوند.
این یکی از غم‌انگیز‌ترین تراژدی‌های این دنیای فلان فلان شده است. کاش یک کاری می‌کردیم. کاش بی‌تفاوت نبودیم.
در آخر باید بگویم، نگارنده این سطور، منکر بی‌شرف‌ها، پلیدها و بدذات‌ها نمی‌شود. چه بسا خودش زیاد از سمتشان مورد گوشمالی قرار گرفته باشد. منتها بر این باور است که تعداد آنها نسبت به بقیه‌ای که از سر ناخوشی و ناآگاهانه بدی می‌کنند، بسیار بسیار کمتر از چیزی است که همه فکر می‌کنند.
تمام که نه... ناتمام... این تراژدی، تمامی ندارد... نقطه‌سرخط...

خرداد ۴۰۲

خودش را چکه چکه از نوک قلم می‌چکاند. ردی سرخ باقی می‌گذارد؛ مبادا صیاد راه گم کند...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید