
در برهههایی از زندگی جمعی، سیاست دیگر صرفاً یک عرصه عمومی برای مشارکت اجتماعی نیست، بلکه به پناهگاهی روانی تبدیل میشود برای انسانهایی که در زندگی شخصی خود کمتر احساس دیدهشدن، اثرگذاری یا معنا کردهاند. در چنین وضعیتی، سیاست وعدهای نانوشته میدهد: اینکه اینجا تو مهمی، صدایت شنیده میشود و حضورت میتواند مسیر تاریخ را تغییر دهد. این وعده، اگرچه در ابتدا امیدبخش و نیروآفرین است، اما وقتی از مرز واقعیت عبور میکند، به پدیدهای فرساینده بدل میشود که میتوان آن را «توهّم تأثیرگذاری در تغییرات سیاسی» نامید.
این توهّم نه از آگاهی سیاسی، بلکه از یک نیاز روانی عمیق برمیخیزد. فردی که در زندگی روزمره خود کمتر فرصت تصمیمگیری، نفوذ یا تجربه اثرگذاری واقعی داشته است، ناخودآگاه سیاست را به صحنهای برای جبران این خلأ تبدیل میکند. در اینجا سیاست دیگر ابزاری برای بهبود ساختارها نیست، بلکه آینهای است برای ترمیم زخمی درونی؛ زخمی که از نادیدهگرفتهشدن، بیقدرتی یا بیمعنایی شکل گرفته است. فرد با ورود هیجانی به سیاست، احساس میکند بالاخره جایی ایستاده که حضورش مهم است و کنش او تفاوت ایجاد میکند.
با تشدید هیجان، ذهن بهتدریج دچار اغراق شناختی میشود. نشانههای کوچک مانند واکنشهای لحظهای، همصداییهای موقت یا بازتابهای محدود اجتماعی، بهعنوان شواهدی از اثرگذاری بزرگ تفسیر میشوند. مغز، تحت فشار هیجان و امید، نقش فردی را بزرگنمایی میکند و فاصله میان کنش فرد و تغییرات کلان را نادیده میگیرد. در این وضعیت، واقعیتهای پیچیده سیاسی، ساختارهای قدرت، زمان و عوامل بیرونی، همگی به حاشیه رانده میشوند و جای خود را به یک باور ساده اما خطرناک میدهند: اینکه اگر من بیشتر بخواهم، بیشتر خشمگین باشم و شدیدتر واکنش نشان دهم، تغییر حتماً رخ خواهد داد.
اینجاست که خطای کنترل خیالی شکل میگیرد. فرد باور میکند که شدت احساساتش با میزان تأثیرگذاریاش رابطه مستقیم دارد. خشم بیشتر، فریاد بلندتر و موضعگیری تندتر، در ذهن او به ابزارهای تغییر تبدیل میشوند. اما چون واقعیت سیاسی با این منطق هیجانی همخوانی ندارد، فاصله میان انتظار و نتیجه هر روز بزرگتر میشود. این فاصله، بهجای اصلاح باور، اغلب به تشدید هیجان میانجامد و فرد را وارد چرخهای فرساینده میکند که در آن ناکامی، خشم تازه تولید میکند و خشم تازه، انتظار غیرواقعیتری میسازد.
در مرحلهای عمیقتر، توهّم تأثیرگذاری از سطح رفتار فراتر میرود و به هویت فرد گره میخورد. سیاست دیگر یک موضوع بیرونی نیست، بلکه بخشی از تعریف «من» میشود. در این حالت، موفقیت یا شکست سیاسی معنایی فراتر از یک رویداد اجتماعی پیدا میکند؛ موفقیت به تأیید ارزش شخصی بدل میشود و شکست، به تهدیدی برای عزتنفس. به همین دلیل، فرد تحمل نقد، تردید یا دیدگاه متفاوت را از دست میدهد، زیرا هر مخالفتی بهطور ناخودآگاه بهعنوان حمله به هویت او تجربه میشود. دفاع از موضع سیاسی، به دفاع از خود تبدیل میگردد.
بهای این وضعیت، بهتدریج در روان فرد آشکار میشود. از آنجا که تغییرات سیاسی معمولاً کند، پیچیده و نامطمئناند، فردی که انتظارات اغراقشده دارد، بهمرور دچار فرسودگی روانی میشود. خستگی، تلخی، ناامیدی پنهان و خشم مزمن جای شور اولیه را میگیرد. او احساس میکند همه انرژی، زمان و هیجان خود را صرف کرده، اما جهان پاسخی درخور نداده است. این تجربه، اگرچه ظاهراً سیاسی است، اما در عمق خود یک تجربه روانی از ناکامی و بیپاداشماندن است.
این فرسودگی تنها در درون فرد باقی نمیماند، بلکه به زندگی شخصی و روابط نزدیک او نیز سرایت میکند. وقتی سیاست به محور اصلی معنا تبدیل میشود، زندگی روزمره به تعلیق درمیآید. روابط عاطفی، لحظه حال و نیازهای ساده انسانی در سایه آیندهای نامعلوم قربانی میشوند. خانه، که باید محل آرامش باشد، به ادامه میدان تنش تبدیل میشود و نزدیکان، ناخواسته بار هیجان و خشم حلنشده را به دوش میکشند.
در این میان، تحقیر ناآگاهانه دیگران نیز پدیدار میشود. فردی که خود را مؤثر در تغییرات بزرگ میبیند، بهسادگی کسانی را که این شدت درگیری را ندارند، ناآگاه، منفعل یا کماهمیت تلقی میکند. این نگاه، بهویژه در روابط نزدیک، شکاف عاطفی ایجاد میکند و احترام متقابل را فرسوده میسازد، بیآنکه فرد الزاماً قصد چنین آسیبی داشته باشد.
نقطه بحرانی زمانی فرا میرسد که تغییر مورد انتظار رخ نمیدهد یا بسیار کمتر از تصور فرد است. در این لحظه، خلأیی عمیق پدیدار میشود؛ خلأیی که در آن فرد با این پرسش مواجه میشود که اگر این همه تلاش و خشم نتیجهای نداشته، پس جایگاه و معنای او چه بوده است. این مواجهه میتواند به افسردگی، پوچی یا بازگشت خشم به سوی خود و نزدیکان بینجامد، زیرا تمام سرمایه روانی بر پایه تصوری ناپایدار بنا شده بود.
در نهایت، توهّم تأثیرگذاری در تغییرات سیاسی بیش از آنکه یک خطای تحلیلی باشد، نشانه ناتوانی در پذیرش محدودیتهای انسانی است. کنش سیاسی سالم، انسان را واقعبینتر، آرامتر و متصلتر به زندگی میکند؛ اما توهّم تأثیرگذاری، او را از زندگی جدا و در هیجانی بیپایان اسیر میسازد. بلوغ سیاسی یعنی شناخت سهم واقعی خود، پذیرش اینکه همهچیز در کنترل ما نیست، و اینکه هیچ تغییر اجتماعیای ارزش آن را ندارد که روان، رابطه و زندگی انسان قربانی یک تصور اغراقشده از «مهمبودن» شود.