ویرگول
ورودثبت نام
سولند
سولندسرزمینی برای حس‌کردن. 🌙 سولند یه گوشه از زندگی شخصیه منه؛ جایی برای کتاب خوندن، فیلم دیدن، نقاشیا و همه‌ی چیزای قشنگی که به دلم می‌شینن.
سولند
سولند
خواندن ۴ دقیقه·۱ روز پیش

«ما خوبیم، آن‌ها بدند»

کالبدشکافی یک ذهنیت افراطی در روان جمعی
کالبدشکافی یک ذهنیت افراطی در روان جمعی

جمله «ما خوبیم، آن‌ها بدند» در نگاه اول ساده و حتی کودکانه به نظر می‌رسد، اما در واقع یکی از قدرتمندترین و خطرناک‌ترین سازوکارهای روانی در تاریخ سیاست و جامعه است. این جمله نه صرفاً یک باور، بلکه یک چارچوب ذهنی است؛ چارچوبی که از طریق آن انسان، جهان پیچیده و اضطراب‌آور پیرامون خود را به دو قطب قابل‌تحمل تقسیم می‌کند: خیر و شر، دوست و دشمن، خودی و غیرخودی. این دوگانه‌سازی، بیش از آنکه محصول تحلیل باشد، واکنشی روانی به ناامنی، تحقیر و بی‌ثباتی است.

در شرایط عادی، انسان‌ها می‌توانند هم‌زمان پیچیدگی را تحمل کنند؛ بپذیرند که یک فرد یا گروه ممکن است هم نقاط قوت داشته باشد و هم ضعف، هم خطا کند و هم اصلاح شود. اما در دوران بحران‌های سیاسی، اقتصادی و هویتی، این توانایی کاهش می‌یابد . ذهن مضطرب به‌دنبال پاسخ‌های سریع و قاطع می‌گردد، نه پاسخ‌های درست. در اینجاست که «ما خوبیم، آن‌ها بدند» به‌مثابه یک مُسکن روانی عمل می‌کند؛ مُسکنی که درد را موقتاً کاهش می‌دهد، اما بیماری را درمان نمی‌کند.

این ذهنیت، پیش از آنکه ایدئولوژیک باشد، هیجانی است. انسانِ تحت فشار، نیاز دارد بداند در کدام سمت ایستاده و چه کسی مقصر رنج اوست. دوگانه‌سازی اخلاقی، این نیاز را به‌سادگی برآورده می‌کند. وقتی «ما» ذاتاً خوب تعریف می‌شویم، دیگر نیازی به خودانتقادی نیست. وقتی «آن‌ها» ذاتاً بد معرفی می‌شوند، دیگر نیازی به فهم، گفت‌وگو یا حتی شنیدن نیست. جهان ساده و قابل فهم و تحمل می‌شود.

در سطح روان فردی، این الگو به ترمیم عزت‌نفس آسیب‌دیده کمک می‌کند. فردی که احساس بی‌قدرتی، نادیده‌گرفته‌شدن یا تحقیرشدگی دارد، با پیوستن به یک «ما»ی اخلاقی، دوباره احساس معنا و ارزش می‌کند. او شاید در زندگی شخصی شکست خورده باشد، اما حالا عضو جبهه «خوب‌ها»ست. این جبران روانی، بسیار فریبنده است؛ زیرا بدون نیاز به رشد درونی، احساس برتری اخلاقی می‌دهد. فرد لازم نیست بهتر شود، کافی است در سمت درست بایستد.

در سطح جمعی، این ذهنیت کارکرد انسجام‌بخش دارد. گروه‌ها با تعریف دشمن، منسجم‌تر می‌شوند. «آن‌ها» نه‌تنها عامل همه مشکلات معرفی می‌شوند، بلکه وجودشان توجیه‌کننده تداوم خشم، بسیج هیجانی و حتی خشونت است. در چنین فضایی، رنج واقعی جامعه به‌جای تحلیل ساختاری، به نفرت هدفمند تبدیل می‌شود. مسئله دیگر اصلاح نیست؛ حذف است. دیگر پرسش این نیست که «چه باید کرد؟» بلکه این است که «چه کسی باید شکست بخورد؟».

یکی از خطرناک‌ترین پیامدهای این دوگانه‌سازی، تعلیق اخلاق است. وقتی خیر و شر به‌صورت گروهی تعریف می‌شوند، اخلاق فردی جای خود را به وفاداری گروهی می‌دهد. دروغ گفتن، تحقیر، حذف یا حتی خشونت، اگر از سوی «ما» انجام شود، نه‌تنها مذموم نیست، بلکه قابل توجیه و گاه قهرمانانه جلوه می‌کند. در مقابل، کوچک‌ترین خطای «آن‌ها» به‌عنوان اثبات شرارت ذاتی‌شان برجسته می‌شود. این استاندارد دوگانه، نشانه فروپاشی بلوغ اخلاقی است.

در این مرحله، هویت فرد به‌شدت با موضع سیاسی‌اش گره می‌خورد. نقد باور، به تهدید هویت تبدیل می‌شود. مخالفت، نه اختلاف نظر، بلکه حمله شخصی تلقی می‌گردد. فرد دیگر نمی‌پرسد «آیا این حرف درست است؟» بلکه می‌پرسد «این حرف از طرف ماست یا آن‌ها؟». حقیقت جای خود را به تعلق می‌دهد. واقعیت مهم نیست، مهم این است که چه کسی آن را می‌گوید.

این ذهنیت، رابطه انسان با انسان را نیز تخریب می‌کند. همدلی، که نیازمند دیدن پیچیدگی دیگری است، جای خود را به قضاوت فوری می‌دهد. انسان‌ها به برچسب تقلیل می‌یابند: خودی یا غیرخودی.

از طرفی گذشته، رنج، انگیزه و انسانیتِ فرد مقابل نامرئی می‌شود. در چنین فضایی، گفت‌وگو ناممکن است، زیرا گفت‌وگو مستلزم پذیرش این احتمال است که «دیگری هم ممکن است بخشی از حقیقت را بداند».

از منظر روان‌شناسی ملی، تداوم این الگو نشانه جامعه‌ای است که تاب‌آوری روانی‌اش کاهش یافته. جامعه‌ای که دیگر نمی‌تواند ابهام را تحمل کند، نیازمند دشمن دائمی است تا انسجام خود را حفظ کند. اما این انسجام، شکننده و وابسته به تنش است. بدون بحران، هویت جمعی فرو می‌ریزد. به همین دلیل، چنین جوامعی ناخواسته به بازتولید خشم، بحران و دوقطبی نیاز دارند.

راه خروج از این چرخه، نه بی‌طرفی اخلاقی است و نه انکار ظلم و رنج. بلکه بازگشت به تمایز میان نقد ساختار و شیطان‌سازی انسان است. بلوغ روانی زمانی آغاز می‌شود که فرد و جامعه بتوانند بگویند: «ممکن است ما هم خطا کنیم» و «ممکن است آن‌ها هم انسان باشند». این جمله‌ها ساده‌اند، اما گفتن‌شان نیازمند شجاعت روانی است؛ شجاعتی که از امنیت درونی می‌آید، نه از خشم بیرونی.

در نهایت، «ما خوبیم، آن‌ها بدند» شاید برای مدتی آرامش بیاورد، اما بهای آن سنگین است: از دست‌دادن حقیقت، همدلی و رشد. جامعه‌ای که می‌خواهد آینده‌ای انسانی داشته باشد، ناچار است به این جمله نگاهی جدی داشته باشد ؛ نه با خاموش‌کردن خشم، بلکه با فهم ریشه‌های آن. تنها در این صورت است که سیاست از میدان جنگ هویتی، به عرصه مسئولیت اخلاقی بازمی‌گردد.

ماآنهاسیاست
۵
۰
سولند
سولند
سرزمینی برای حس‌کردن. 🌙 سولند یه گوشه از زندگی شخصیه منه؛ جایی برای کتاب خوندن، فیلم دیدن، نقاشیا و همه‌ی چیزای قشنگی که به دلم می‌شینن.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید