انسان از روز اول موجود کاملی نبود.
اگر صادق باشیم، حتی پروژهٔ چندان موفقی هم به نظر نمیرسید.
نه سریع بود،
نه قوی،
نه پوست ضخیمی داشت،
نه دندان ترسناکی.
فقط مغزی داشت که بیش از حد فکر میکرد و بدنی که بیش از حد خسته میشد. و همین ترکیب عجیب، آرامآرام تاریخ را ساخت.
سه میلیون سال پیش، کسی قصد نداشت تمدن بسازد.
موجودی گرسنه فقط سنگی را برداشت تا کارِ دستش را کمی بهتر انجام دهد.
استاندارد فروتنانهای برای آغاز تمدن!
اما همان لحظه، اتفاقی افتاد که دیگر هیچوقت متوقف نشد:
انسان فهمید میتواند بخشی از خودش را بیرون از خودش بسازد.
از آن روز به بعد، تمام تاریخ بشر تبدیل شد به زنجیرهای از برونسپاریها.
سنگ، ادامهٔ دست شد.
آتش، ادامهٔ بدن.
نیزه، ادامهٔ دندان.
زبان، ادامهٔ فکر.
نوشتار، ادامهٔ حافظه.
ماشین، ادامهٔ عضله.
شبکه، ادامهٔ ارتباط.
و حالا هوش مصنوعی، ادامهٔ شناخت.
هر فناوری، در اصل، یک اعتراف بود:
«دیگر نمیتوانم همهچیز را خودم انجام دهم.»
دیگر نمیخواهم حفظ کنم.
دیگر نمیخواهم حساب کنم.
دیگر نمیخواهم مسیر پیدا کنم.
دیگر نمیخواهم تصمیم بگیرم.
و اگر خیلی صادق باشیم، گاهی: دیگر نمیخواهم فکر کنم.
تمدن از نبوغ ساخته نشد
تمدن از ناتوانی شروع شد، نه از قدرت.
از موجودی که به اندازهٔ کافی سریع، قوی، آرام یا مطمئن نبود.
از خستگی شروع شد.
از ترس فراموشکردن.
از ترس مردن.
از ترسِ ناکافی بودن.
شاید به همین دلیل است که تاریخ فناوری، بیشتر از آنکه تاریخ ابزارها باشد، تاریخ اضطراب انسان است.
تاریخ فرار تدریجی انسان از محدودیتهای خودش است
انسان همیشه چیزی ساخته تا باری را از روی خودش بردارد؛
اما تقریباً هر بار، همان ابزار تبدیل شد به باری تازه.
برای سادهتر شدن زندگی، سیستم ساخت؛
بعد خودش درون سیستم گیر افتاد.
برای سریعتر شدن ارتباط، شبکه ساخت؛
بعد سکوت را از دست داد.
برای ذخیرهکردن دانش، حافظههای بیرونی ساخت؛
بعد دیگر چیزی را به خاطر نسپرد.
و حالا برای سبکتر شدن فکر، دارد موجودی میسازد که شاید روزی بهتر از خودش فکر کند.
طنز ماجرا اینجاست: گونهای که تمام تاریخش را صرف فرار از محدودیت کرده، حالا به نقطهای رسیده که دیگر مطمئن نیست بدون محدودیت اصلاً چه چیزی خواهد بود.
این مجموعه دربارهٔ تکنولوژی نیست.
دربارهٔ انسان است.
دربارهٔ موجودی ناتمام که آنقدر از کمبودهای خودش خسته شد، تا جهان را به مجموعهای از اندامهای مصنوعی تبدیل کرد؛
یک حافظهٔ بیرونی،
یک چشم بیرونی،
یک مغز بیرونی،
و شاید در آینده، حتی یک «خودِ» بیرونی.
و حالا، بعد از میلیونها سال، انسان میان تمام چیزهایی که ساخته ایستاده و آرام از خودش میپرسد:
اگر همهچیز را به جهان بیرون منتقل کنیم، آخرِ کار دقیقاً چه چیزی قرار است انسان بماند؟
@techoncomments