ذهنم پر از حرف داستان هست
نمیتونم بنویسم
تو مغزم یه مه وجود داره
همه چی هست هیچی نیست
کلمه ها نمیتونن احساسی که دارم رو بیان بکنن
این چند روز فشار کاری زیادی داشتم
محیط کاری بشدت سمی
احساس میکنم مغزم داره مثل کره آب میشه
جیگرم، داغ داغ داره میسوزنه
قلبم احمق شدن دوباره رو قبول کرده
از درد و کوفته گی ساعت کاری زیاد نمیتونم استراحت کنم
شبا خسته و خوشحال از بابت مشغول بودن و ناراحت بابت زندگی نکردن درطول روز با سیگار آروم میشم
طاقت ، سختی زیادی داره
ولی صبر داره