
🕯 گلچین بخش های درخشان کتاب وراجی
🗣 (صداهایی که در سرمان میپیچند و راه و روش مهار آنها)
📝 نویسنده: ایتن کراس
💬 مترجم: نسیم حسنی
🔴 یکی از چیز هایی که در طول روز، بسیار با اون مواجه هستیم، صداهای درونیه. یعنی همون حرف زدن با خودمون.
ما با این صداها تفکر میکنیم، ابراز علاقه میکنیم، با همدیگه صحبت میکنیم، کارهای روزمرهمون رو انجام میدیم و در یک تعریف کلی؛ ما با این صدا زندگی میکنیم!
اما تا حالا به این فکر کردین که این صدا از کجا میاد؟
یعنی اصلا چیشد که ما با از یه جایی شروع کردیم به صحبت کردن با خودمون!؟
اصلا از کجا شروع شد؟!
پژوهش های گسترده ای که تو این زمینه صورت گرفتن، به ما نشون میدن که ما با این صدا به دنیا نیومدیم! و این صدارو از جای دیگه ای کسب کردیم!
اما کجا؟!
اگه دقت کرده باشین، بچه ها تو سنین پایین، معمولا شروع میکنن به حرف زدن با خودشون، دوستان خیالیشون و یا با عروسک ها و اشیای اطرافشون
این صحبت کردن ها بعضاً درونمایه ی تشویق و ابراز علاقه داره و بعضاً هم درونمایه ی تنبیه و پرخاشگری داره!
در واقع این ها همون صدای والدین هستن که وارد جهان کودک میشن و کودک هم این صداهارو به جهان اطراف خودش منتقل میکنه!
بچه ها در سنین پایین مثل یک نوار خالی هستن که توسط محیط و افراد اطرافشون پر میشن.
یعنی تکیه کلام ها، نوع لحن و گفتار و رفتار والدین، وارد ضمیرناخودآگاه کودک میشه و کودک اون رو از ضمیر ناخودآگاهش به ضمیر خودآگاه میاره و بروز میده.
ضمیرناخوداگاه از مسائل مهم و قابل توجه ای هست که فروید بارها و بارها بهش اشاره کرده و معتقده که بسیاری از ناکامی ها، تجربیات تلخ گذشته از دوران کودکی تا اکنون، کینه ها، ترس ها، موفقیت ها، شکست ها، تمایلات و انحرافات و... همگی در ضمیرناخودآگاه ذخیره میشن. بنابراین ضمیرناخودآگاه، بخش تاریک وجود هر انسانی هست که هیچ انسانی دوست نداره اون رو برای کسی بازگو کنه.
در واقع انسان متشکل از سه شخصیت مجزا هست:
۱. شخصیتی که در اجتماع نشون میده
۲. شخصیتی که در بین دوستانش نشون میده
۳. شخصیتی که در خلوت خودش به خودش نشون میده و این مورد، نزدیک ترین مورد به همون مَنِ واقعی و مورد شماره ی یک، نزدیک ترین مورد به مَن آرمانی و ایده آله.
حالا این موارد موجود در ضمیرناخودآگاه، چطور به ضمیرخودآگاه راه پیدا میکنه؟!
۱. موقعی که انسان مست باشه و توانایی کنترل گفتار و کردار خودش رو نداشته باشه.
۲. زمانی که در موقعیت هیپنوتیزم و امثالهم قرار گرفته باشه و کنترل ذهن و گفتارش از دست خودش خارج شه
۳. زمانی که در یک موقعیت خاص قرار بگیره. مثلا تحت فشار روانی بالا و ماقبل جنون قرار گرفته باشه
۴. زمانی که به صورت ناخواسته در زندگی روزمره اونهارو نشون میده.
یعنی این صداهای درونی که متاثر از جهان اطراف و والدین و ژنوم فرد هست، تا یه سنی برون ریزی میشه اما از یه سنی به بعد، درونی میشن (ضمیرناخودآگاه) و جهان بینی، اعتقادات، باور ها و نحوه و مسیر زندگی فرد رو شکل میدن.
مثلا در کتاب زبان بدن اثر آلن پیز، در تحلیل و شناخت رفتار های فرد دروغگو، گفته شده که:
کودکان بعد از اینکه دروغ میگن، بلافاصله ۵ انگشت دستشون رو با حالت باز، جلوی دهانشون قرار میدن و بعد از اون هم بلافاصله فرار میکنن.
این رفتار به مرور زمان تکامل پیدا میکنه و در سنین نوجوانی و جوانی، افراد گوشه ی لبشون رو لمس میکنن (با حالت خارش یا مالش)
و در سنین بزرگسالی هم بینیشون رو میخارونن و تا حد زیادی میتونن این رفتار رو کنترل کنن و انجامش ندن!
این یک مدل برون ریزی رفتاری هست که به مرور زمان کمرنگ تر و محدودتر و کنترل شده تر و درونی تر میشه اما نفس ماجرا که دروغ گفتن هست رو به حاشیه نمیبره! فقط مدل رفتار فرد دروغگو تغییر میکنه.
اِریک بِرن در تحلیل رفتار متقابل افراد، شخصیت انسان رو به ۳ بخش تقسیم میکنه:
۱. کودک
۲. بالغ
۳. والد
که هر کدوم از این عناصر، در چرخه ی کنش، واکنش و برهمکنش متقابل قرار دارن.
یعنی رفتار والد روی کودک تاثیر میذاره و این کودک کم کم بالغ میشه و در زندگیاش نهادینه میشه و بعدها تبدیل به یک والد میشه که روی فرزند خودش اثر میذاره! و این چرخه ی آسیب تا انتها ادامه پیدا میکنه.
مثال بارز نمود این نوع آسیب رو میشه در کودکانی دید که دچار وسواس رفتاری (مثل شستشوی افراطی دست ها و...) و یا وسواس فکری یا همون (ocd) هستن.
البته باید به این مسئله توجه کرد که افرادی که دارای وسواس فکری هستن، خواستار رعایت نظم و بهداشت و... هستن و این اصلا بد نیست!
لذا توجه افراطی اونها به این مسائله که باعث میشه تبدیل بشه به یک آسیب.
اغلب کودکانی که دچار ocd هستن، دارای والدینی هستن که دچار این آسیب هستن و این آسیب با دگرگونه شدن و تغییر ظاهری در کودکان بروز و نمود پیدا کرده. مثلا پدری که عادت داشته بسته بودن شیر آب یا گاز رو مرتباً چک کنه و این رفتار افراطی وارد جهان کودک شده و در دوران بلوغ با شدت و ضعف بیشتری در اون شخص نمایان شده. مثلا بررسی وضعیت شیر آب، کلید برق، فلکه ی گاز، بسته بودن درب خانه، درب ماشین و...
حالا اینجا یک سوال بوجود میاد!
الان که ما این نکات رو دونستیم و فهمیدیم که چه نقش مهمی در تربیت و رشد فرزندمون داریم، چطور با فرزندمون گفتگو و تعامل میکنیم؟
آیا سعی میکنیم که آسیب های درونیمون رو برطرف کنیم تا مبادا به فرزندمون سرایت نکنه؟!
حالا میخوایم انواع این صداهای درونی رو بشناسیم و تاحدالامکان، راه های رهایی از صداهای درونی مخرب و کنترل کلی صدا های درونی رو یاد بگیریم.
گفته بودیم که صداهای درونی انواع مختلفی دارن.
مثلا تنبیهی هستن یا تشویقی.
مروج خوشحالی و شادی هستن یا معرف غم و اندوه.
و هرکدوم از اینها اگه کنترل نشه، فاجعه به بار میاره.
در واقع نوعی اثر پروانه ای داره. در اثر پروانه ای شاید یک مسئله کوچیک و خرد به نظر برسه اما نتیجه ی مهم و بزرگی رو به همراه داره!
یه صدای درونی هرچند که در حد چندثانیه و گذرا باشه، میتونه به طرز وحشتناکی بروز پیدا کنه!
مثل فکر کردن به قتل! حتی برای چند ثانیه!
نکته ی اول: کنترل غم
یه جمله ی معروف هست که میگه:
اندوهی که راهی به گریستن نمیبرد، سایر اندام هارا به گریستن وا میدارد!
این یعنی که گریه کردن برای سبک شدن و تخلیه ی اندوه، هم خوبه و هم مخرب!
خوبه چون سبکمون میکنه.
اما بده چون خیلی از اوقات به منشاش فکر نمیکنیم.
مثل وقت هایی که ناراحتیم اما نمیدونیم چرا!
اگر ریشه ی غم و اندوهمون رو پیدا نکنیم، در نتیجه نمیتونیم حل اش کنیم و اگر حل نشه، باعث بروز بیماری های روانی (افسردگی، اضطراب) و بیماری های روان تنی (مشکلات گوارشی، قلب و عروق) و... میشه.
بسیاری از ناراحتی هایی که منشاش رو هیچوقت و به هیچ روشی نمیتونیم پیدا کنیم، بر میگرده به ترومای بین نسلی.
یعنی غمی که اجدا ما باهاش در برهه ای از زمان دست و پنجه نرم کردن و این غم باعث شده که ژنومشون تحت تاثیر این غم قرار بگیره (یعنی غمی که به مغز و استخوان نفوذ کرده) و از طریق ژن به نسل های بعدی منتقل شده و بعضاً گریبانگیر ما میشه.
۲. نکته ی دوم: صداهای درونی پرخاشگر
صداهای درونی ممکنه پرخاشگر هم باشن.
اما چرا صداهای درونی پرخاشگر میشن؟!
۱. تاثیر ژن
۲. تاثیر محیط (محل زندگی، اجتماع، سبک زندگی و آموزه ها)
در واقع؛ ژن + محیط = انسان
در تعریف معادله ی بالا، گفتن که ژن مثل پیانو و محیط هم در نقش یک پیانیست قرار داره!
یعنی محیط باعث میشه که بسیاری ویژگی های ژن، فعال بشن یا غیرفعال بشن.
مثلا مردمی که اجدادشون جنگجو بودن، با زندگی در محلی که جنگ و نزاع در اونجا بیشتره، بیشتر و بهتر فرصت بروز و ظهور پیدا میکنن.
این فقط در ارتباط با ویژگی های روانی نیست! بلکه جسمی هم هست!
به طور مثال اسکیمو ها به دلیل برخورد نور خورشید به سطح برف و یخ و انعکاس اون نور و برخورد به چشمشون مجبور بودن که چشمشون رو تنگ کنن که نور کمتری وارد چشمشون بشه. و رفته رفته به مرور زمان چشماشون تغییر حالت پیدا کرد و در حافظه ی ژنشون ذخیره شد. به طوری که نسل های بعد هم با چشمان کشیده و بسته ای به دنیا اومدن.
۳. نکته ی سوم: صداهای تشویقی
که نیاز به توضیح اضافه تری نداره.
و اما راه های کنترل این صداها
۱. استفاده از فن دورنما
یعنی در مواجه با صداهای مروج اندوه و استرس و اضطراب و خشم و ترس، سعی کنیم که یک قدم به عقب برداریم!
یعنی از دور به ماجرا نگاه کنیم
دنیل کالمن، پژوهشگر حوزه ی مغز، معتقده که یکی از آگاهی بخش ترین تجربیات زندگی اش این بوده که تونسته یادبگیره که چجوری دیدِ بیرونی یا فن دورنما رو در خودش تقویت کنه!
۲. ارتباط با طبیعت
این مورد، مجزاست اما تکمیل کننده ی مورد قبل هستش.
با توجه به پژوهش ها؛ کودکانی که با طبیعت ارتباط دارن، ۱۵ تا ۵۵ درصد کمتر از دیگر کودکان در سنین بزرگسالی دچار بیماری های روانی میشن!
چرا؟!
چون نظم و عظمت طبیعت به ما یاد یادآوری میکنه که ما مرکز جهان نیستیم و بسیار کوچک و ناچیز هستیم!
یعنی وقتی در مقابل کوه قرار میگیریم یا زیر آسمان میایستیم، به ناچیز بودن خودمون پی میبریم و همین مسئله باعث میشه که صداهای درونیمون هم کوچک و خرد و ناچیز بشن.
۳. کنترل جبرانی
این مورد هم مجزاست اما تکمیل کننده ی مورد قبل.
کنترل جبرانی یعنی جبران بی نظمی در یک بخش، با نظم بخشیدن به یک مسئله در یک حوزه ی دیگر
یعنی صدای درونی من بهم میگه که زندگیم بهم ریخته و هیچ نظمی نداره! در این حالت من میرم و اتاقمو مرتب میکنم و انعکاس این نظم، باعث میشه که صدای درونی سرزنش گر و ملتهب من، آروم بشه و کنترل شه.
۴. تغییر ضمیر مرجع
اگه دقت کرده باشین، وقتی که میخوایم یه ماجرای ناخوشایند رو تعریف کنیم، وقتی به ناخوشایند ترین بخش ماجرا میرسیم، میگیم:
مثلا فکر "کن" یک عمر زحمت بکشی و...
یهو به خودم گفتم چیکار داری "میکنی"...
آدم "میمونه" چی بگه...
این همون فن دورنما هست. اگه صدای تفکر ما متاثر از "من" باشه، یعنی شخصی قلمداد بشه، احتمال بروز افسردگی و اضطراب هم بیشتره چرا؟ چون "من" مثلا آهنربا، همه ی چیزهارو به خودم نزدیک میکنه اما اگر ضمیر مخاطب تفکرم رو تغییر بدم، جایگاه سبد تجمیع حملات روانی هم تغییر میکنه.
۵. نوشتن
نوشتن هر آنچیزی که من رو اذیت میکنه. نوشتن صدای ذهن و سپس آتش زدن و پاره کردن برگه با هدف برون ریزی این صداها
۶.گفتگوی خوب
یعنی اشتراک گذاری غم ها و درد ها (انتقال صداهای درون به بیرون)
البته باید مراقب باشیم که در دام درد دل های تمام نشدنی نیوفتیم!
یعنی این حس آرامش و نوازش و همذات پنداری برآمده از شنونده باعث نشه که عادت کنیم به این نوازش ها و دائما خودمون رو در آماج تیر های غم قرار بدیم تا بعدش بتونیم با بازگو کردنش به نوازش برسیم!
یعنی درد و دل کنیم و بعد از برون ریزی، به فکر رفع منشاء آسیب و رنج باشیم.
۷. جادوی ذهن!
باور به تاثیر مثبت یک چیز، باعث تغییر مثبت در زندگی، جسم و روان میشه!
مثل کارکرد دارونما ها، اعتقاد به مهره ی مار، نعل اسب یا...
یا حتی کارکرد آیین ها، ادبیات و...
مثلا سرخپوست ها بنابر آیین شون، هر روز که از خواب پامیشدن میگفتن: چه روز باشکوهی برای مردن!
و همین اعتقاد باعث میشد که اون روز، سعی کنن با شکوه شکار کنن و زندگی کنن تا با شکوه بمیرن!
اما آیین چه نقشی داره؟!
اگه یه سرخپوست به اجبار به فرزندش بگه که بعد از بیدار شدن این جمله رو تکرار کن و اون بچه ندونه که چرا این جمله رو تکرار میکنه، یعنی آیین فراموش شده!
نقش آیین ها، هدایت افراد به سمت رسیدن به رستگاری دنیوی و اخروی هست (با توجه به باورداشت های هرآیین میتونه متفاوت باشه). پس آیین هم نقش مهمی در دگرگونگی احوالات پیروانش داره.
گردآورنده و نویسنده: فرزین حیرتی مقدم
برگرفته از برداشت دکتر شکوری از این کتاب، با اندکی تلخیص و اضافات توسط بنده
مانا باشید.