همین الان که دارم این متن رو مینویسم داشتم روتین همیشگی استفاده از گوشی رو تکرار میکردم: تلگرام باز، تلگرام بسته، ایتا باز، ایتا بسته، بله باز، بله بسته.
خیلی از وقفههایی که بین درس خوندنها داشتم اینجوری نابود شده
همین الان یک حس درونی ازم میخواد که چند ثانیه این صفحه رو ببندم و یک بار دیگه نگاه کنم ببینم کسی باهام کاری داشته یا نه
انگار نه انگار که آموزشهای زیادی در این خصوص توی ذهنم هست؛ عزیزی میگفت: وقتی کسی به جای زنگ زدن توی اینترنت بهت پیام میده، پیه این رو به تنش مالیده که دیرتر جواب بگیره.
اما آن لحظه اصلا حواست هست؟ اصلا فکر هم میکنی؟
خیلی وقته چنین درگیریای دارم و تا الان دست روی دست نگذاشتم!
من بار ها خواستم این موضوع رو درست کنم
کانالهام رو کم کردم، اینستاگرام رو پاک کردم..
اما نتیجه چه شد؟ همان روتین تکرار میشد، با این تفاوت که قبلا ناراحت بودی که [این همه پیام رو نمیشه خوند و باید یه کاری کنم] و الان اینجوری هستی که [چرا هیچ خبری نیست؟] حس رضایتت کمتر هم میشه. چرا؟ قبلا حواست پرت میشد که فلان مطلب رو بخونی ولی الان با یه حس جدید خودتحقیری داری همون قدر وقت تلف میکنی.
پروفایل عوض کردم، بیوگرافی عوض کردم، آیدی و اسم عوض کردم
بعدش چی شد؟ دغدغههای جدیدی پیدا کردم! به این فکر میکردم که نظر تک تک کسایی که اکانت من رو دارن چه تغییری خواهد داشت. بعد هم چند تا سناریو وجود داشت: یا همه چیز رو به حالت قبل برمیگردوندم، یا صبر میکردم ببینم چی میشه و یا در بهترین حالت هیچ تغییری در میزان مصرف من نداشت.
کتاب خریدم: ترک اعتیاد به شبکههای اجتماعی
یه فصل از کتاب رو خوندم، به بقیهاش سرک کشیدم ولی خیلی وقته از اون گوشه ورش نداشتم. تازشم! دوست داشتم پنهانش کنم که بهم بار منفی منتقل نکنه.
یه گوشی دکمهای با کمترین قابلیت گرفتم که از این گوشی دور بمونم
گوشی رو خاموش کردم، گذاشتم توی کمد و درش رو بستم
اما از ذهنم پاک نشد. وقتی علیه خودم به زور متوسل میشدم، احساس حقارت میکردم. جالب اینکه در بسیاری موارد به صورت پیشبینی نشده کسی ازم میخواست کاری انجام بدم و گوشی رو روشن میکردم و بسمالله
معمولا هم بعد از نیم ساعت گشت و گذار یادم میاومد که آهای! کسی بهت کاری سپرده بود!
(تا اینجا که نوشتم دووم نیوردم و یک بار دیگه روتین رو اجرا کردم)
میدونی چیه؟
به احتمال بسیار بالا قرار نیست چیز خاصی برام بیاد
اما این روتین وقتی زیاد میشه که ذهنم درگیر یه جور بلاتکلیفی و مخصوصا نگرانی از انفاقات پیش رو میشه
انگار دارم به گوشی پناه میارم. بهش میگم: بیا و بهم کمک کن تا نفهمم چطور زمان میگذره!
چه جالب
کانال پروکسیای دارم که صاحبش هنوز دلمرده نیست. مشغولیت خوبی برای گذران عمر نداره ولی هنوز..
همین الان بازش کردم، توی یه پیام جدید قبل از لیست پروکسی نوشته: اشتباه ما این است که مىخواهيم همه چيز را تغيیر دهيم، جز خودمان را...
این جمله خیلی مهمه. من به مهندسی خدا خیلی معتقدم.. دقیقا همون موقع که نیاز داری یه حرفی رو بشنوی اون رو بهت میرسونه. اما تویی که اون لحظه فکر نمیکنی میگی [یه اتفاق بود] میگی [دنیا کوچیک تر از چیزیه که..] بابا لعنتی چرا خودت رو به نفهمیدن میزنی؟
وقتشه اصل کاری رو بنویسم:
همه چیز رو فراموش میکنم!
به خودم میگم: بیخیال الان کارای مهمتری هست، وقتش که شد، این ترم که گذشت، میام فلان دوره از فلانی رو گوش میدم، باشه دفعه بعد..
تغییر از درون آغاز میشود
حس میکنم این تیتر رو قبلا یه جایی دیدم یا از کسی شنیدم. برام مهم نیست که صفحه رو ببندم و برم سرچ کنم ببینم کتابی با این محتوا هست یا نه. لازم نیست که کتاب یا پادکستی رو در این حوزه بررسی کنم... تیتر خودش گویاست!
اگر نخواهی تغییر کنی دلیلهای زیادی خواهی داشت ولی برای تغییرکردن یک دلیل کافیست
این رو هم مطمئنم یه جایی شنیدم، اولین کسی هم که این رو یه جایی نوشته قطعا از خودش ننوشته. معتقدم که نویسنده خالق متنش نیست. یک سری عوامل رخ داده تا الان که داره مینویسه این متن به دلش نشسته.
لازم نیست بری کتابهای روانشناسی زرد بخونی، لازم نیست کتابهایی بخونی از آدمایی که فقط صرف تجربه پیشرفت کردن. خدا همون فرصتی که به اونا داده تا به موفقیت برسن به تو هم داده. تو راه خودت رو بساز. البته، بین راه یه نگاه نقادانه بنداز و از خوباشون کمک بگیر، اونایی که با فرهنگت همخونی دارن رو استفاده کن و اونایی که نه، دورشون بریز. مطمئن باش اگه بگردی راه بهتری هست که از ذهن اون فرد مغفول مونده.
معتقدم بیشتر مشکلات روانشناسی با رجوع به منابع دینی قابل حله، ولی تو دنبال درمان همیشگی نیستی، دنبال یه درمان موقت میگردی و اونوقت بله اولین چیزی که به ذهنت میرسه قرص و کپسول موفقیته.
تو همون آدمی هستی که وقتی بهت گفتن میری دانشگاه راحتتری باورت شد!
استادی میگفت: رنجها از بین نمیرن، از شکلی به شکل دیگه تغییر میکنن.
اما آیا این یعنی ولشون کنی؟ حالا که کم نمیشن هچ؟
چقدر جامعه تو رو کوتهفکر کرده! تو باید مدام رنجهای مختلف رو به جان بخری تا به لذتها برسی. رنجهایی رو انتخاب کنی که بهت لذت پایدار میدن. حتی اگه اون لذت امروز و فردا و پنج سال دیگه هنوز نرسیده باشه
یه فرد ایرانی که از آمریکا پسادکترای مکانیک داره و از قضا چند روز دیگه فرصت استفاده ازش رو دارم، توی بیوگرافی خودش نوشته: حاوی برخی عناوین بیاهمیت
من هم اولش تعجب کردم. آدمای کوتهفکر وقتی از کسیکه به آرزوی غایی اونا رسیده و همچین حرفی میزنه اینجور جواب میدن: تو مگه چی کم داری؟ اگه من جای تو بودم..
نه
مطمئن باش که این القاب هدف نیستن، چیزی که تو رو به این لقب رسونده چیزای خیلی مهمتری بهت داده. چهار روز که بگذره خسته میشی از شنیدنشون، آرزوت میشه که مثل مردم عادی بتونی بگردی.
اما چقدر سخیف اگه از اول این رو ندونی..
تو مگه چند بار زندگی میکنی؟
تک تک کارایی که توی این مدت کردی میتونن مفید باشن. اما فقط وقتی که واقعا از درون بخوای که تغییر کنی. تلاشت رو بکنی و بقیش رو به خدا بسپاری
اگه کسی غیر از خودم داره این متن رو میخونه باید بهش بگم که: من خیلی دوست داشتم این حرفا رو یکی بهم بگه. اگه کسی همچین مشکلی داشت و ازم کمک میخواست احتمالا همین چیزا رو بهش میگفتم. با کمی فکر میتونستم جوابی بهش بدم که خودم در به در دنبالشم. دنبال کلیدیام که توی جیب خودمه.
این متن به نظر جواب مشخصی به این مشکل نداده. اصلا توسط کسی نوشته شده که خودش الان درگیره ولی میدونه این جواب چیزی نیست که نوشته بشه.
همه چیز وقتی درست میشه که به یک درک درونی برسی، اونوقت راهکار مشکلاتت رو بیرون از خودت نخواهی دید.
ره آسمان درون است پر عشق را بجنبان