
۱۵ آوریل ۲۰۲۶
نویسنده: جمل بویی (Jamelle Bouie) - نیویورک تایمز
صرف هر مقدار زمان برای مشاهده رفتار رئیسجمهور ترامپ در یک ماه گذشته، ما را به این نتیجه میرساند که او در مخمصهای فراتر از حد توان خود گرفتار شده است (آب از سرش گذشته است).
رئیسجمهور در حال دستوپنجه نرم کردن با پیامدهای اقدامات خویش است و از این واقعیت خشمگین است که ایالات متحده با وجود تمام قدرت آتش خود، نمیتواند تهران را با بمباران وادار به تسلیم کند. هنگامی که ترامپ «اردوکشی کوتاهمدت» خود به ایران را آغاز کرد، گمان میکرد که این اقدام - به تعبیر یکی از مقامات پنتاگون در دولت جمهوریخواه پیشین که جنگی را در خاورمیانه به راه انداخت - همچون «آب خوردن» خواهد بود.
اما همانطور که نهادهای اطلاعاتی خود ترامپ نیز به او گفته بودند، این یک اشتباه بود. اکنون او در بنبست گرفتار شده است؛ و مهارت و صبر لازم برای یافتن راه خروجی از این فاجعه خودساخته را ندارد. او که از خلق یک نتیجه بهتر ناتوان است - چرا که قدرت مثبتاندیشی نیز حد و مرزی دارد - و از ناتوانی خود مستأصل شده، واکنشی نشان میدهد که برای هر کسی که مجبور به مدیریت احساسات یک کودک خردسال بوده، آشناست: قشقرق به پا کردن.
طی چند روز گذشته، ترامپ رسانههایی را که «رسانههای اخبار جعلی» میخواند، به دلیل گزارشهایشان از جنگ، «دیوانه یا کاملاً فاسد!» نامیده و محکوم کرده است. او در لفاظیهای عجیبی به پاپ لئو چهاردهم حمله کرد و او را در زمینه جرم و جنایت «ضعیف» و برای سیاست خارجی «وحشتناک» خواند. او همچنین یک تصویر ساختهشده با هوش مصنوعی از خود در قامت عیسی مسیح منتشر کرد که در محاصره ارادتمندانش، در حال شفا دادن مردی ناشناس است.
این مردی نیست که بر خود مسلط باشد، و نه رئیسجمهوری است که کنترل اوضاع پیرامونش را در دست داشته باشد.
من پیش از این درباره این طنز تلخ نوشتهام که یک رئیسجمهورِ بهاصطلاح قدرتمند، آنقدر به حکومتداری بیعلاقه است که قدرت خود را به تعدادی از معاونانش واگذار کرده است. رفتار ترامپ در مواجهه با شکست در ایران، پرده از طنز تلخ دیگری برمیدارد.
ماهها پیش از آنکه ترامپ در دور دوم ریاستجمهوری پیروز شود و مدتها پیش از روی کار آمدنش، دیوان عالی کشور زمام «قوه مجریه یکپارچه» را به او سپرد - وعده دولتی فعال و پرانرژی، رها از آنچه دادگاه آن را محدودیتهای غیرضروری میدانست. رئیسجمهور از این قدرت برای تاختوتاز و زیر پا گذاشتن حکومت مشروطه استفاده کرده است. اما در عین حال، خود را به عنوان ضعیفترین و بیکفایتترین رئیسجمهور در تاریخ معاصر نشان داده است؛ بیشتر شبیه به یک دلقک تا مردی با قدرت فرماندهی.
این بدان معنا نیست که ترامپ رئیسجمهوری بیتأثیر بوده است، یا اینکه او بر تخریب همهجانبه بخشهای بزرگی از دولت فدرال نظارت نداشته، و یا لبه تیز حکومت را به سوی آسیبپذیرترین اقشار کشور نشانه نرفته است.
دولت او، ابتدا تحت نظارت «وزارت کارآمدی دولت» و سپس به دستور راسل وات، مدیر اداره مدیریت و بودجه، به طور خلاصه تعدادی از آژانسهای کلیدی را منحل کرد که از جمله آنها میتوان به اداره حمایت مالی از مصرفکننده، آژانس توسعه بینالمللی ایالات متحده، مؤسسه صلح ایالات متحده، بنیاد ملی علوم انسانی و شرکت پخش عمومی اشاره کرد. کاخ سفیدِ ترامپ همچنین صدها میلیون دلار از بودجه تأمینشده توسط مالیاتدهندگان برای داروها و فناوریهای جدید را کاهش داد که ضربه مهلکی به تحقیقات علمی در ایالات متحده وارد کرد.
تحت هدایت استیون میلر، معاون رئیس کارکنان کاخ سفید و معمار برنامه اخراج رئیسجمهور، دولت از اختیارات قانونیِ تأییدشده توسط دادگاه برای ایجاد یک پلیس مخفی سیار از مأموران مسلح مهاجرت استفاده کرده است تا هم دشمنان سیاسی رئیسجمهور را به وحشت بیندازد و هم تا حد امکان، صرفنظر از وضعیت قانونی، مهاجران را از کشور اخراج کند.
اما این حقایق تلخ از دوران تصدی ترامپ نباید چشمان ما را بر این واقعیت ببندد که چگونه اقدامات یکجانبه او، ضعف حکومتش را آشکار میسازد. ترامپ تقریباً منحصراً از طریق فرمانهای اجرایی عمل میکند - دستورالعملهای ریاستجمهوری که برای شکل دادن به اولویتهای بوروکراسی فدرال استفاده میشوند. این امر به او اجازه میدهد تا سریع حرکت کند. اما دامنه نفوذ او نیز محدودیتهایی دارد. در حوزههایی که ترامپ نمیتواند بازیگران سیاسی را وادار به اطاعت از خواستههایش کند - یعنی جایی که هیچ مبنای قانونی برای اقتدار او وجود ندارد - او برای انجام هر کار مهمی به تقلا میافتد.
تلاش او برای تحمیل شرط جدید شهروندی برای رأی دادن و همچنین ارائه کارت شناسایی ملی رأیدهندگان را در نظر بگیرید. او دو فرمان اجرایی صادر کرده است که ادعا میکند انتخابات فدرال را مطابق خواستههای او تغییر میدهد. اما هیچیک از آنها قدرت قانونی چندانی ندارند. قدرت رئیسجمهور به اجرای انتخابات تسری پیدا نمیکند. لایحهای به نام «قانون نجات» (SAVE Act) وجود دارد که این محدودیتها را به قانون تبدیل میکند، اما ترامپ به جز نوشتن پستهایی در شبکه اجتماعی خود، کار چندانی برای پیشبرد این لایحه در کنگره انجام نداده است.
در یک کلام، او عملاً هیچ کاری با کنگره انجام نداده است. او هیچ قدمی برای همکاری با اکثریتِ مطیع جمهوریخواه برنداشته است تا تحول مدنظر خود در قوه مجریه را از طریق قانونگذاری تثبیت کند. بدون شک بخشی از این رویکرد، یک استراتژی است که در آن تخریب به عنوان یک عمل انجامشده تلقی میشود؛ اما بیشتر آن بازتابدهنده ناتوانی او در درگیر شدن با روند قانونگذاری است. ضعفی که ما در خارج از کشور میبینیم، همان ضعفی است که در داخل میبینیم و بالعکس.
از نظر سیاسی، یکجانبهگرایی رئیسجمهور یک فاجعه بوده است. تعرفههای همگانی او - که به همان اندازه که یک برنامه اقتصادی است، یک پروژه خودپسندانه نیز محسوب میشود - باری بر دوش اقتصاد و میزان محبوبیت اوست.
همین امر در مورد سیاستهای مهاجرتی او نیز صدق میکند که آنها نیز با ادعای گسترده اختیارات اجرایی آغاز شدند. این سیاستها سپس واکنش شدید آمریکاییهایی را به دنبال داشت که تحت محاصره «اداره اعمال رسوم و مهاجرت» (ICE) و «اداره گمرک و حفاظت مرزی» قرار گرفتند. مقاومت در مینهسوتا به طور خاص، نشان داد که رئیسجمهور تا چه حد در برابر مخالفتهای جدی ناتوان است. این مقاومت در نهایت او را مجبور کرد تا وزیر امنیت داخلی خود، کریستی نوم، را اخراج کند، چهره اصلی تلاشهایش یعنی گرگ بووینو را به حاشیه براند و دست به یک عقبنشینی استراتژیک بزند.
هیچ چیز بیشتر از جنگ در ایران، ضعف ترامپ را به عنوان یک مدیر اجرایی برجسته نمیکند. این سخن به معنای کماهمیت جلوه دادن تصمیم رئیسجمهور برای دور زدن کنگره و آغاز جنگ بدون حتی یک اشاره به تصمیمگیری دموکراتیک نیست. این یک پروژه امپریالیستیِ متعلق به یک اقتدارگرای بالقوه است؛ اما مانند بسیاری از این پروژهها در طول تاریخ، این مورد نیز ویترینی برای نمایش آسیبشناسیها و ناکارآمدیهای رژیم مورد بحث است. موفقیت عملیاتی اولیه جای خود را به چیزی داده است که اساساً یک بنبست محسوب میشود؛ در حالی که ترامپ بر سر جهان فریاد میکشد و تمایلی به انجام کار دیگری ندارد.
هرچند که ترامپ به شکلی بیسابقه برای قدرت عظیم منصب خود نامناسب است، این نیز حقیقت دارد که ایده «قوه مجریه یکپارچه» بر درک نادرست و بنیادینی از سیستم سیاسی آمریکا استوار است. این ایده تصور میکند که دولت میتواند توسط یک فرد واحد اداره شود که هر بخش از قوه مجریه را به عنوان امتداد شخص خود هدایت میکند. اما سیستم آمریکایی بر اجماع و همکاری بنا شده است. این سیستم به یک رابطه فعال بین سه قوه بستگی دارد که هر کدام برای هدایت امور کشور کار میکنند و هر کدام حق اعمال نفوذ خود را دارند.
با وجود تمام ضعفهای ترامپ، مشخص نیست که آیا هیچ رئیسجمهوری میتوانست به طور یکجانبه کشور را با موفقیت اداره کند یا خیر. حتی قویترین و تهاجمیترین رؤسای جمهور ما - مانند فرانکلین روزولت - در پیوند و همکاری با اکثریتهای کنگره و متحدان در داخل و خارج از دولت فدرال کار میکردند. آنها درک میکردند که حکمرانی در آمریکا یک مشارکت است و اگر کسی به دنبال یک میراث پایدار و ماندگار است، همکاری شرطی ضروری است.
این موضوع مهمترین پرسش سالهای ریاستجمهوری ترامپ را تا به امروز مطرح میکند: آیا میراث او پایدار و ماندگار خواهد بود؟ آیا این نشاندهنده یک الگوی جدید برای دولت آمریکا در آینده است؟ یا بیشتر شبیه به یک انحراف مسیر ناگوار به سوی یک کوچه تاریک است؟
این احتمال قوی وجود دارد که ترامپ آغازِ یک مسیر باشد و نه پایانِ آن. اما اگر بتوانیم از این سالها جان سالم به در ببریم و به درستی واکنش نشان دهیم، ممکن است متوجه شویم که ترامپ کمتر به عنوان یک الگو، و بیشتر به عنوان یک داستان عبرتآموز از عواقبِ پذیرشِ اقتدارِ غیرپاسخگو و یکجانبه مطرح میشود.
در نهایت، این روش به سادگی کارساز نیست.