ویرگول
ورودثبت نام
تحریریه
تحریریهنگاهی دیگر به روایت‌ها و روایتگران امروز
تحریریه
تحریریه
خواندن ۸ دقیقه·۱ ماه پیش

نظمی بدون نظم

وسواسِ ما برای تعریفِ نظم در حال ظهور جهانی، پیچیدگی واقعیِ دورانِ «نئو-قرون وسطایی» ما را پنهان می‌کند.

نویسنده: پاراگ خانا (بنیان‌گذار و مدیرعامل شرکت نرم‌افزارهای تحلیل مکانی AlphaGeo و نویسنده کتاب‌های «آینده آسیایی است» و «ارتباط‌نگاری») ۱۷ آوریل ۲۰۲۶

توصیف عصر کنونی ما به‌عنوان دورانِ «پسا-غربی» یا شاید «پسا-آمریکایی»، به امری رایج تبدیل شده است. مشکل لزوماً این نیست که این اصطلاحات اشتباه‌اند؛ بلکه مشکل اینجاست که آن‌ها به‌جای تمرکز بر آنچه جایگزین می‌شود، بر چیزی تمرکز دارند که در حالِ جایگزین‌شدن است. من هم به اندازه هر کس دیگری در این زمینه مقصرم. چند سال پیش، ویراستاری داشتم که برای یکی از کتاب‌هایم عنوان «آینده آسیایی است» را انتخاب کرد. من از این چارچوب‌بندی جسورانه او بسیار خوشحال شدم. اما با لحنی سرزنش‌آمیز به او گفتم: «فقط یک مشکل وجود دارد؛ برای بیشترِ بشریت، همین زمانِ حال نیز آسیایی است.»

یکی از سخت‌ترین بخش‌ها برای یافتن واژه مناسب برای جهانی که در آن زندگی می‌کنیم، «وسواس و تثبیتِ ذهنی بر مفهومِ نظم» است. نظریه غربیِ روابط بین‌الملل، در ترکیب با قواعد رایج در تحلیل‌ها و اظهارنظرهای سیاست خارجی، باعث شده تا همه تلاش کنند قوانین و نهادهایی را شناسایی کنند که نظمِ جهانی یا بین‌المللیِ در حال ظهور را تعریف می‌کنند.

اما در ذات تاریخ یا ژئوپلیتیک هیچ‌چیزی وجود ندارد که الزام کند حتماً باید یک نظمِ ثابت و تعریف‌شده وجود داشته باشد. ژئوپلیتیک، علم عمیقِ پویایی‌های قدرت مکانی (فضایی) است، نه یک مسابقه محبوبیت برای اینکه چه کسی دبیرکل ناتو یا سازمان ملل می‌شود.

ژئوپلیتیک مقیاس‌ها و حوزه‌های متعددی را در بر می‌گیرد؛ خواه سرزمینی، خواه مالی، یا دیجیتالی. شواهد فراوانی وجود دارد که نشان می‌دهد چشم‌انداز امروز، پُر از رژیم‌های به‌شدت ناهمگون است که به روش‌های متعددی با یکدیگر تعامل دارند، و هیچ جایگزین معتبری نیز در افق برای آن دیده نمی‌شود. هیچ «قدرتِ مدافع وضع موجود» (Status quo power) و هیچ نهاد معناداری برای حکمرانی جهانی وجود ندارد. در این جهان، مفهوم «چندقطبیِ ناهمگون» (Heteropolarity) از جیمز در دریان و «جهانِ چندلایه و درهم‌تنیده» (Multiplex world) از آمیتاو آچاریا، نزدیک‌ترین مفاهیم برای عبور از تیترهای زرد و کلیشه‌ای مانند «چه کسی شماره یک است؟» و درک غنای پویایی‌های جهانی هستند.

بازگشت به «قرون وسطای جدید»

جای تعجب نیست که هم در دریان و هم آچاریا از طرفداران جنبش «روابط بین‌الملل جهانی» (Global IR) هستند؛ جنبشی که ریشه‌هایش در کلنجار رفتن با آثار هدلی بول، استاد استرالیایی‌تبار دانشگاه آکسفورد، نهفته است. بول در اثر برجسته خود در سال ۱۹۷۷ با عنوان «جامعه آنارشیک»، استدلالِ شکل‌گیری یک «قرون وسطای جدید» (New medievalism) را مطرح کرد؛ نظمی با اقتدارهای هم‌پوشان و وفاداری‌های متقاطع که فراتر از سیستمِ دولت-ملتِ «وستفالیایی» می‌رود.

پیش از ظهور سیستمِ مدرنِ دولت در اروپا، قدرت در این قاره میان فئودال‌ها (اربابان)، پادشاهان و پاپ — که فرمان‌هایشان بر شبکه‌ای پیچیده از دوک‌نشین‌های محلی، شاهزاده‌نشین‌ها و امپراتوری مقدس روم اعمال می‌شد — مورد مناقشه بود. در جغرافیای حیاتی مانند منطقه بالتیک و دریای شمال، کنفدراسیون‌هایی از دولت‌شهرها مانند «اتحادیه هانزایی» (Hanseatic League)، قواعد عملیِ تجارت فراملی را بیش از هر «دولت» یا مرجعِ فراملی دیگری تعیین می‌کردند.

با وجود اینکه ما در جهانِ هدلی بول زندگی می‌کنیم — جهانی مملو از پویایی‌های چندسطحی و چندبازیگری شامل دولت‌های امپریالیستی، شرکت‌های فراملیتی، جوامع دیجیتالِ بدون تابعیت (بی‌وطن) و غیره — گفتمان غالب ما همچنان به کلیشه‌های تقلیل‌گرایانه (ساده‌انگارانه) بازمی‌گردد؛ گویی جهان پیچیده سال ۲۰۵۰ را می‌توان با یک شیر یا خط انداختن میان ایالات متحده و چین توضیح داد. در عوض، ما باید «کثرت‌گرایی» را بپذیریم، از ایدئولوژی‌های جهان‌شمول اعتبارزدایی کنیم، و ارتباطات میان قدرت‌ها در سطح زیرجهانی (Subglobal) را بررسی نماییم.

باری بوزان از مدرسه اقتصاد لندن (LSE)، که برجسته‌ترین وارث فکری بول محسوب می‌شود، ضمن انتقاد از اروپامحوریِ بول در سطح جهانی، ایده «مجموعه‌های امنیتی منطقه‌ای» را مطرح کرد. در واقع، یک لنز منطقه‌ای برای درکِ فقدان یک ساختارِ جهانیِ یکدست، بسیار مفید است. هرچه فرد به هر بخش از جهان از نزدیک‌تر نگاه کند، تعمیم‌ها درباره سلسله‌مراتب قدرت بیشتر در هم می‌شکند و غیرخطی بودنِ جهان امروز خود را بیشتر نشان می‌دهد. به‌جای آنکه دانشگاهیانِ پشت‌میزنشین درباره قسمت‌های متوالیِ سریالِ «چه کسی ابرقدرت می‌شود؟» نظر بدهند، باید بررسی کنیم که کدام قدرت‌ها، در کجا و چگونه، نفوذ بیشتر یا کمتری دارند و این قدرت چگونه اعمال می‌شود.

یک جهان، چند چهره (نگاه منطقه‌ای)

۱. آمریکای لاتین و دکترین «مونروئه»ی جدید: آمریکای لاتین را در نظر بگیرید. چین برای دو دهه نفوذ چشمگیری در تأمین مالی زیرساخت‌های حیاتی، ایجاد روابط تجاری استراتژیک، دسترسی به مواد خام و ترویج صادرات خود داشته است. اما تنها در عرض چند ماه، دولت ترامپ همه‌چیز را به هم ریخت. آمریکا با موفقیت، پاناما را مجبور کرد تا امتیاز فعالیت یک شرکت چینی در بنادر کانال پاناما را خلاف قانون اساسی اعلام کند؛ نیکولاس مادورو رهبر ونزوئلا را برکنار کرد و جریان نفت این کشور را به‌جای چین، به سمت ایالات متحده تغییر مسیر داد؛ و قراردادهای دوجانبه‌ای برای پیشبرد استخراج و فرآوری مواد معدنی حیاتی (مانند لیتیوم) با دولت‌های مکزیک، شیلی و آرژانتین امضا کرد.

اگرچه بسیاری به شوخی از دکترین ترامپ با عنوان «دکترین دانرو» (Donroe Doctrine - ترکیبی از دونالد و دکترین مونروئه) یاد می‌کنند، اما استراتژی امنیت ملی ۲۰۲۵ و نشست اخیر «سپر قاره آمریکا»، به‌وضوح تجسم منطق ژئوپلیتیک قرن نوزدهمی است که روابط درون‌نیمکره‌ای را بر درگیری‌های دوردست ترجیح می‌دهد. بنابراین، نیمکره غربی — فعلاً — به‌اندازه همیشه تک‌قطبی است.

۲. اروپای بیدارشده: با تغییر نیمکره، تصویر کاملاً متفاوت به نظر می‌رسد. اروپا که مدت‌ها به عنوان یک بازیگر ژئوپلیتیک نادیده گرفته می‌شد، دنده را عوض کرده است. پس از دهه‌ها تشکیل کمیسیون‌های نمایشی و انفعالِ پس از آن، اروپا در نهایت تصمیم گرفته است «هر کاری لازم است» انجام دهد تا دیگر به ایالات متحده متکی نباشد. اتحادیه اروپا که تمایلی به همراهی با طرح‌های پرزیدنت دونالد ترامپ برای فتح گرینلند و رها کردن اوکراین نداشت، برنامه‌های خود را برای ادغام دفاعی و هسته‌ای، حاکمیت تکنولوژیک، اتحادیه بازارهای سرمایه، اتحادیه بانکی و ده‌ها ابتکار دیگر برای تجمیع قدرت خود سرعت می‌بخشد.

در سال ۲۰۲۵، بازارهای سهام اروپا از شاخص S&P 500 آمریکا پیشی گرفتند و برای نخستین بار، تعداد آمریکایی‌هایی که به اروپا مهاجرت کرده‌اند از روند معکوس آن بیشتر شده است. آمریکایی‌ها در حال «عظمت بخشیدنِ دوباره به اروپا» هستند — که خود نمونه دیگری از سرعت تغییر جریانات ژئوپلیتیک است. و اگر ایالات متحده از ناتو خارج شود، تلاش اروپا برای خودمختاری استراتژیک تنها شتاب بیشتری خواهد گرفت.

۳. هند و اقیانوس آرام؛ پایان توهمات تک‌قطبی: حوزه هند-آرام نیز نشان می‌دهد که چگونه «آنتروپی استراتژیک» بر توهمِ انطباق با استراتژی کلانِ یک امپراتوری غلبه می‌کند. یک دهه پیش، رایج بود که استدلال شود طرح «کمربند و جاده» (Belt and Road) چین نشان‌دهنده صعود فرامنطقه‌ای این کشور است؛ طرحی که با در هم بافتنِ راه‌آهن‌ها، خطوط لوله و یک ناوگان عظیم دریایی، در حال ایجاد یک عملیاتِ استخراجی نئواستعماری از قطب شمال تا آفریقا بود. اما اکنون به‌طور فزاینده‌ای این هند است که در حیاط‌خلوت دریاییِ خود در حال قدرت‌نمایی است (با بیش از ۱۰۰ کشتی جنگی، رزمایش‌های دریایی جدید و دکترین استراتژیکی متمرکز بر امنیت متقابل). دهه‌ها گفته می‌شد که تنها ایالات متحده می‌تواند از خطوط دریایی جهانی محافظت کند؛ اما ثابت شد که ایمنی دریایی باید به‌صورت موقعیتی مذاکره شود و می‌تواند به‌طور جمعی بدون حضور واشنگتن سازماندهی گردد.

اما هنوز نباید ایالات متحده را از معادلات اوراسیا کنار گذاشت. اروپا، هند و ژاپن در حال دفاع از منافع استراتژیک خود هستند و به واشنگتن نیاز دارند تا اطمینان حاصل کنند که پکن نمی‌تواند همان‌گونه که آمریکا بر نیمکره غربی تسلط دارد، بر نیمکره شرقی مسلط شود. قدرت‌های دوسوی اقیانوس اطلس و منطقه هند-آرام گرد هم می‌آیند تا زنجیره‌های تأمین تاب‌آوری در حوزه فناوری‌های پیشرفته بسازند که تحت کنترل پکن نباشند (اتحادی مبتنی بر عملکرد، نه معاهدات رسمیِ دارای تضمین امنیتی).

بلوک‌های سازنده در حال تغییرِ سیستم بین‌الملل

حتی بلوک‌های سازنده سیستم بین‌المللی نیز بسته به اینکه به کجا نگاه می‌کنید، متفاوت‌اند. در حالی که محققان غربی شاهد افولِ دولت‌های (خودشان) هستند، در سراسر بخش اعظم آسیا و به تبع آن بخش اعظم بشریت، «دولت» هرگز قوی‌تر از امروز نبوده است. چینِ امروز، به‌معنای واقعی کلمه، دارای ظرفیت دولتیِ بزرگتری نسبت به هر امپراتوری در تاریخ جهان است. کشورهای نفتیِ خلیج‌فارس در غرب آسیا، نوسازی داخلی و تنوع‌بخشی اقتصادی را در اولویت قرار داده‌اند؛ در حالی که روابط تجارت انرژی آن‌ها به سمت شرق متمایل است و شراکت‌های نظامی‌شان به سمت غرب گرایش دارد. جنگ ایران با واداشتن این کشورها به پذیرش جایگزین‌هایی برای دلار و همزمان خرید تسلیحات غربیِ بیشتر برای مقابله با موشک‌ها و پهپادهای ایرانی، این روند را تسریع خواهد کرد.

اما در عین حال که برخی دولت‌های بزرگ در حال قدرتمندتر شدن هستند، برخی «دولت‌شهرها» (City-states) نیز همچنان نفوذی بسیار فراتر از اندازه خود دارند. آن‌ها تجسمِ آن فیزیک ژئوپلیتیک هستند که در آن، جاذبه و «اتصال‌پذیری» (Connectivity) بیش از اندازه و وسعت، نفوذ را دیکته می‌کند. شهرهایی مانند سنگاپور و شهرهای امارات متحده عربی به آهنرباهایی تبدیل شده‌اند که در زمان‌های بی‌ثبات، سرمایه و استعداد را به سوی خود می‌کشند (علی‌رغم جنگ ایران، اکثریت عظیم جمعیت اتباع جنوب آسیایِ مقیم امارات فرار نکرده‌اند). به‌ویژه از زمان همه‌گیری کووید-۱۹، مجمع‌الجزایری گسسته از این قطب‌ها (مانند لیسبون، آتن، دبی، بالی و غیره) شبکه‌ای را تشکیل داده‌اند که کارآفرینان و نیروهای متخصص در آن جریان دارند.

نتیجه‌گیری: این دورانِ شوم نیست، این «قرون وسطای جدید» است

و همه این‌ها برای ایالات متحده چه معنایی دارد؟ این چشم‌انداز نئوقرون‌وسطایی، نه دوران افتخار است و نه زمانِ نابودی. جهان تک‌قطبی از بین رفته است — هم روی کاغذ و هم در واقعیت — اما هیچ قدرت یا نظم واحدی نیز جایگزین آن نخواهد شد. ما در حال ترک یک جهان باثباتِ متشکل از دولت-ملت‌ها برای ورود به دوره‌ای از هرج‌ومرجِ پسا-ملی نیستیم؛ بلکه شاهد ظهور الگوهایی هستیم که در قالبِ سلسله‌مراتب‌های متعارف یا پارادایم‌های تاریخی نمی‌گنجند.

تنها حقیقتِ ثابت این است که «قدرت» دائماً مورد مناقشه است، نابرابر توزیع شده و تقریباً به‌صورت روزانه تغییر مکان می‌دهد. نامِ «قرون وسطی» تا مدت‌ها پس از پایان آن دوران بر آن نهاده نشد؛ اما امروز، ما باید بیاموزیم تا این «قرون وسطای جدیدی» را که از هم‌اکنون در آن قرار داریم، بشناسیم و به رسمیت بشناسیم.

ایالات متحدهنظم جهانیسیاست
۶
۰
تحریریه
تحریریه
نگاهی دیگر به روایت‌ها و روایتگران امروز
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید