The plague·۶ سال پیشدرختی که چند روز است ریشه زدهمن تو را میگذارم در چمدانی کهنه و حمل میکنم تا وقتی دوردست ترین سرزمینها را پیمودم، گمان کنم در وطنم هستم. من از دریاهای زیادی عبور خواهم…
The plague·۶ سال پیشآدمِ زنده زنده، مُرد شده!تکه های تنش را از آن سر شهر آورده بودند. می گفتند آفتاب که زده سیاهی جسمی را روی آب دیده اند. به گمان اینکه نیمه جان میگیرندش به آب زده بو…
The plague·۶ سال پیشمن در تمام گورستانهای شهر جامه دریدم..آرام باش. نترس. این من هستم. من تو را دیدم.آن وقت که تکه تکه ات میکردند و تکههایت را طوری کنار هم میچیدند که گویی هیچگاه تکه تکه نشده ب…