شرح خاطره‌ای از وارن فارل


همان‌طور که آماده می‌شدم خانه را ترک کنم، سروصدای کامیون زباله را شنیدم معمولا با شنیدن این صدا با خودم فکر میکنم «آه بله، دوشنبه است». این بار اما این سروصدا چیزی را به یادم آورد... اینکه احتمال کشته شدن رفتگر دو و نیم برابر یک مأمور پلیس است. و اینکه ۷۰ درصد زباله جمع کن‌های شهرِ سن‌دیگو تنها در سال قبل دچار سوانح شغلی شدند. حالا همان‌طور که رفتگر را می‌دیدم که کیسه زباله‌ام را از زمین بلند می‌کرد، به آن عدد ۷۰ درصد فکر کردم؛ به احتمال زیاد ابتلایش به صدمات ناحیه کمر، فتق، سرطان مقعد، سیروز کبدی، یا صرفا برخورد یک اتومبیل در حال عبور به او چیزی است که روی خواهد داد. چیزهایی دیدم که قبلا ندیده بودم... اول فقط کمربند محافظی که یکی از مردها به کمرش بسته بود؛ بعد، عینک؛ بعد، نامی که هرگز به خودم زحمت نداده بودم بپرسم. لحظه‌ای با من سوار کامیون یکی از این مردان بشوید. اخیرا وقتی زباله ها را فشرده می کرد، چند بسته خون انسان ترکید و توی صورتش پاشید. فقط چند هفته بعد، یک نارنجک دستی متعلق به جنگ جهانی دوم، که ضامنش هنوز به آن وصل بود، و حدود بیست و چهار گلوله با مرمی توخالی پیدا کرد. چند ماه بعد، مقداری زباله رادیواکتیو سطح پایین را جمع آوری کرد. همکارانش داستان هایی تعریف می‌کنند درباره پاشیدن اسید باتری بر روی رخت ها و صورتشان؛ و اینکه فرآیند فشرده سازی زباله باعث بیرون پاشیدن کلر از قوطی، برخوردش به پشت یک نفر و به آتش کشیده شدن او می‌شود؛ اینکه خاکستر داغ اجاق توی زباله انداخته می.شود و باعث آتش گرفتن پشت کامیون می‌شود؛ و اینکه محفظه سیانید مایع توی زباله‌ها پیدا می‌شود...

چرا من این قدر از این خطرات بی‌خبر بودم؟ تا حدی به این دلیل که این افراد هرگز درباره این اتفاقات صحبت نمی‌کنند - در عوض، بلاهایی را که بر سرشان می‌آید را به شوخی و مسخره می‌گیرند، و همدیگر را «مردک سیانیدی»، «مردک رادیواکتیوی»، و مانند اینها صدا می‌کنند. و تـا حـدى بـه ایـن خـاطر کـه مـا مثلا از آسیب های بازیکنان فوتبال آمریکایی مطلع‌تریم، چون غیبت بازیکنان فوتبال بر خود ما اثر می‌گذارد و باعث می شود «تیم مان» ببازد. اما اگر رفتگر ما بمیرد، مثل هر قطعه ای از کامیون جمع آوری زباله، جایگزین می‌شود.

احتمال اینکه به این مسئله که به رفتگر «آشغالی» گفته می شود به عنوان تبعیض جنسیتی نگاه کنم بیشتر بود تا اینکه درک کنم که تبعیض جنسیتی واقعی فشاری است که مردانِ بدون تحصیلات و مهارت برای به عهده گرفتن بیش از ۹۵ درصد مشاغل مربوط به جمع آوری زباله احساس می‌کنند تا بتوانند ۹ تا ۱۵ دلار در ساعت برای تأمین معاش خانواده هایشان دریافت کنند. یا اینکه تبعیض جنسیتی حقیقی مخفی کردن چیزی خطرناک در زباله هایمان است وقتی رفتگرها را از منظر دیگری دیدم، دریافتم که نگاهم به یک رفتگر چقدر متفاوت از مثلا یک زن باردار است. وقتی یک زن باردار را می‌بینم، به طور خودکار طوری لبخند می زنم که حاکی از درک من از خرسندی، تجربه هیجان انگیز و خدمت اوست. اما من هیچ وقت طوری به رفتگر لبخند نزده بودم که حاکی از درک و قدردانی من از خدمتش باشد (اگرچه او از چیزی حمایت می‌کند که زن باردار آن را خواهد آفرید؛ آن‌ها فقط بار متفاوتی را حمل میکنند)، برای فقدان شادی وی نیز حس همدردی به من دست نداده بود... هرگز انتظار نداشتم شاد باشد. تا جایی که به اهداف عملی مربوط بود. او نادیدنی بود، همچنان که مردان بسیاری در پیشه های مرگ نادیدنی بودند. همانند هر شروع دوباره‌ای ، اطلاعات تازه ای به دست آوردم که قبلا از نگاهم پنهان می‌ماند - مانند این نامه به آنت لندرز نوشته شده:

آنت جان! خسته ام از اینکه مردم پیشه جمع آوری زباله را به عنوان نمونه‌ای از یک شغل راحت و آسان برای احمق‌ها معرفی میکنند. همسر من رفتگر است و زندگیمان این طوری است: شش روز هفته ساعت ۴:۳۰ صبح سر کار می رود... یک روز دمای هوا ۵۰ درجه يرصفر بود. شوهرم توی آن هوای وحشتناک ۱۰ ساعت بیرون از خانه بود. .. مسیرش ۲۵۰۰ خانه را در بر می‌گیرد... اگر در هر توقف چند دقیقه بیشتر معطل می‌شد، دو تا سه ساعت در روز بیشتر آن بیرون می‌ماند... او کمیسیون می‌گیرد. ۱۷٫۵ درصد برای هر خانه .

البته این همسر اوست که نامه می نویسد. مرد اشغالی خودش حرف نمی‌زند.

سر راهم برای رفتن به سوپرمارکت لاکی در انسینیتاس، از دستگاه خودپرداز قدری پول نقد گرفتم. حدود همان ساعت، یک پیک مسلح از خودپرداز دیگری پول برداشت کرد. او دومین پیک مسلحی بود که آن هفته در اثر شلیک گلوله به سرش کشته می شد. هر بار چکی را نقد میکنم، یک پیک مسلح به من کمک میکند. این پیک‌ها عملا هر سنتی را که در اقتصاد آمریکا گردش دارد جابه جا می.کنند. یکی از این پیک‌ها، کهنه سربازی بود که سه بار به ویتنام اعزام شده بود و در ناحیه ای در بخش جنوب مرکزی لس آنجلس که مملو از گروه های تبهکار است کار میکرد، او میگوید، «همین که در را باز میکنی، گوشت دم گلوله‌ای.» پس چرا این کار را می‌کنند؟ خوب، همان طور که دیوید تروی نلسون بیان می‌کند، «من یک تک سرپرست هستم با دو بچه پیش دبستانی.» او حاضر است «گوشت دم گلوله» باشد تا دو فرزندش سر میز غذا گوشت داشته باشند.

این موضوع توجه مرا به بحث گوشت و سبزیجات معطوف می‌کند. وقتی سینه های مرغ را از هم سوا می‌کردم، بیشتر متوجه جنایاتی بودم که علیه مرغ ها انجام می‌شد تا جنایات صورت گرفتـه عليـه کـارگرانی که مرغ ها را آماده می‌کردند. از ۲۰۰۰ کارگر کارخانه بسته بندی گوشت مورل ۸۰۰۰ نفر طی یک سال معلول شده بودند. برخی از این کارگران با سرعت ۱۰۰۰ حرکت در ساعت گوشت را تکه تکه می‌کردند و برش می زدند. وقتی نرخ معلولیت ۴۰ درصد باشد، یعنی دستان هر کارگر اساسا یک بمب ساعتی است. تقریبا ۹۰ درصد کارگران در هفتاد و پنج شغل از پرخطرترین مشاغل در کارخانه مورل مرد بودند. ده ها نفر که عمل جراحی کرده بودند و نیاز داشتند یک تا دو ماه استراحت کنند تا بهبود یابند. وادار شدند بلافاصله پس از عمل جراحی به سر کار برگردند .

همان‌طور که سبزیجات تازه تر را جدا می‌کردم ، این را بدیهی پنداشتم که باید پاراتیون و سایر سمومی را که سبزی‌های با ظاهر خوب را به این شکل در می آورد از روی سبزیجات بشورم. حالا می‌دیدم که دارم به مردانی فکر میکنم که عمری پاراتیونی را نفس کشیدند که از هواپیماها و تراکتورهایی که سوار بر آن ها وظیفه سم پاشی را انجام می‌دادند به صورتشان پاشیده می‌شد.

من همیشه فکر می‌کردم که کشاورزی پیشه نسبتا بی‌خطری است که در آن مردان و زنان دوشادوش هم شاغل هستند، اما اشتباه می‌کردم. پس از شغل استخراج معدن صنعت کشاورزی بالاترین میزان مرگ و میر را در میان تمامی صنایع داراست. مردان جوان بیست و چهار برابر بیشتر از زنان جوان احتمال دارد که حین کار در مزرعه کشته شوند. همچنین بسیار محتمل‌تر است که دست، پا با انگشت شان قطع شود. در واقع، مردان و زنان دوشادوش هم کار نمی‌کنند. مردان در جایی کار میکنند که خطر بالقوه مرگ بیشتر است؛ زنان در جایی کار می‌کنند که میزان امنیت بالقوه بیشتری وجود دارد. موقعی که یک شام آماده را از توی قفسه برداشتم ، نسبت به مردان بسیاری که آن شام را آماده کرده بودند احساس قدرشناسی داشتم - مردانی که شخم زدند. برداشت کردند، سم پاشی کردند، و خطر قطع اعضای بدنشان را به جان خریدند تا من بتوانم غذایی را فقط گرم کنم و نوش جان کنم.

همان طور که از سوپرمارکت لاکی در بولوار انسینیتاس خارج می‌شدم، در کمتر از شش بلوک، شمردم و دیدم سی کارگر مهاجر ایستاده بودند و هر کدام با حالتی غمگین در چشمان هر رهگذری نگاه می‌کردند، همه‌شان امید داشتند که برای انجام یک روز کار در مزرعه کسی انتخاب شوند. دیدم که راننده‌ای رد شد، به مردها نگاه کرد، دو نفر را انتخاب کرد. و به بقیه اعتنایی نکرد. این ده سالی که در شهر انسینیتاس واقع در نزدیک سن دیگو زندگی کرده‌ام ، شاید هزارتا از ایـن کـارگران مهاجر دیده‌ام که سر خیابان‌ها به انتظار ایستاده‌اند. همه آن ها مرد بوده‌اند. اینکه تمام روز دست رد به سینه‌شان بخورد معنایش این نبود که شب به خانه‌ی گرمی بازگردند؛ معنایش خوابیدن در تپه های سرد بود. در سن دیگو، این مردان را همه جا می‌شود دید.

کار در مزرعه باعث می‌شود کمر مردها (بعد از هفت تا ده سال کار برای همیشه قوز شود و دست هایشان چاک چاک می‌شود. حشره‌کش هایی که دو تا سه بار در روز بر روی مزارع پاشیده می شوند در پوست این مردان جذب می‌شود و به ویژه از راه بریدگیهای باز روی دست هایشان به درون بدنشان می.رود. این سموم نهایتا به مغز این مردان آسیب می‌زنند یا باعث بروز انواع سرطان می‌شوند. بنابراین، آنهایی که سال از پی سال به ایالات متحده باز می‌گردند تا در مزارع کار کنند، با خطر آسیب مغزی یا مرگ زودرس (معمولا در سن ۴۰ سالگی) مواجه هستند. اغلب این مردان دستمزدشان را برای همسر و فرزندانشان در مکزیک می‌فرستند که آنها را فقط یک یا دو بار در سال می‌بینند، آن هم قبل از اینکه با عبور غیرقانونی از مرز ایالات متحده بار دیگر خطر زندانی شدن را به جان بخرند. این ممکن است به منزله پیشه کارگر مهاجر انگاشته شود، پیشه‌ای که تماما به وسیله مردان انجام می شود.

این «فداکاری برای لقمه ای نان» شکل مردانه‌ی پرورش فرزندان‌ است. در هر طبقه اجتماعی، مردان خانواده‌دار رَحِم خودشان را ارائه می.دهند، رحم مالی خانواده آنها بدنشان را در اختیار خانواده قرار می دهند. اما روان‌شناسی دورریختنی بودن بدین معناست که آنها از پلاکاردهایی که رویشان نوشته شده باشد «بدن من، انتخاب من» محرومند، هیچ جنبشی این مردان را به خاطر پول درآوردن برای زن هایی که در عوض برایشان آشپزی و تمیزکاری هم نمی‌کنند، برای تأمین سرپناه برای همسرانشان وقتی خودشان روی زمین می خوابند، ستم دیده نمی‌خواند، وقتی یک کارگر مزرعه را به تندروی تشویق می‌کنند، به او می.آموزند که تبعیض طبقاتی را ببیند؛ اما نسبت به تبعیض جنسی کور می‌ماند. با این وجود، مـا مـردان مکزیکی را مردسالار می خوانیم - گویی قوانین جامعه‌شان به قیمت قربانی کردن زنان، در خدمت آنها بوده است.

وقتی سر راه جلوی سوپرمارکت وان توقف کردم تا مقداری آب گریپ فروت بگیرم ، صبر کردم تا یک کامیون بزرگ با دنده عقب وارد ورودی باریک تحویل کالا شود. صحنه آشنایی بود، اما فقط چون مطلع شده بودم که برنامه کاری فشرده رانندگان کامیون چطور گاهی باعث می‌شود پشت فرمان خوابشان ببرد و باعث شود میزان مرگ و میراین رانندگان جزء بالاترین‌ها در میان تمامی پیشه.ها باشد. متوجه فنجان قهوه‌ای شدم که داشت می‌نوشید. راننده کامیونی را مجسم کردم که فنجان هشتم قهوه‌اش را ساعت ۴ صبح می‌نوشد، و تا سرحد توانش خستگی مفرط را تاب می‌آورد که من بتوانم تا جا دارم بخورم ‌بی آنکه ناگزیر باشم برایش کل درآمدم را بپردازم.

به این فکر کردم که ما معمولا مرگ به وسیله کامیون را به «کامیون رانان» منتسب می‌کنیم، نه خود کامیون‌ها. تفاوت احساسم نسبت به وی لحظه ای درنگ را به لحظه ای قدردانی بدل کرد. به گرمی به او لبخند زدم؛ جوری که احتمالا تفاوت لبخند مرا حس کرد زیرا او هم در مقابل لبخند زد، گویی قدردانی را در برخورد من حس کرده باشد. تأثیر این برخورد تا ماه ها در ذهنم بود. وقتی فیلم تلما و لوئیس" را تماشا می‌کردم و هنگامی که آنها کامیون یک راننده را به آتش کشیدند، تشویق شدید تماشاچیان را دیدم، متوجه احساسات تماشاچیان بودم، اما از اینکه تماشاچیان متوجه چه چیزی نیستند غمگین شدم.

قبل از اینکه به خانه برگردم، نتوانستم جلوی خانه رویاییم توقف نکنم. خانه داشت روی پرتگاه مشرف به اقیانوس ساخته می.شد. همان.طور که مردانی را که به الوارها میخ میکوفتند تماشا می.کردم، رانندگانی را تصور کردم که تراکتور تریلرشان را در ترافیک می.رانند و جنوب برهایی که الوارها را از رودهای نیمه منجمد عبور می.دادند که باعث می شود چوب بری یکی از خطرناکترین پیشه های مرگ باشد. به اصطلاحات چوب بری فکر کردم مثل «مرد مرده» و «بیوه ساز» که به شیوه‌های مختلفی که درختان و شاخه ها می‌توانند باعث کشته شدن مردی شوند و یک نفر را بیوه کنند اشاره دارند. دریافتم که خانه رویاییم نه تنها نتیجه خطرهایی است که کارگران ساختمانی به جان می.خرند، بلکه نتیجه خطرهایی که رانندگان کامیون و چوب برها را تهدید میکند نیز هست.

باد سردی که وزید مرا آماده رفتن کرد. دیدم کارگری روی طبقه دوم نزدیک بود دستش از الواری که او را از افتادن در اقیانوس حفظ می‌کرد رها شود. آن لحظه یادم آمد که تقریبا ده سال پیش تیر جرثقیل به یکی از دوستانم اصابت کرد. اگرچه تا حدی بهبودی یافت، اما دیگر هرگز آن آدم قبلی نشد - زندگی همسرش هم دیگر مثل سابق نخواهد بود. با خود فکر کردم چرا تقریبا هیچ ایالتی تعداد کافی بازرس ایمنی ندارد تا غیر از بازرسی محل سانحه پس از مرگ یک نفر، کاری بیشتر انجام دهند.

سفرم داشت طولانی تر از آنی می شد که انتظار داشتم. بنابراین، پدال گاز را اندکی فشار دادم. لحظه ای بعد صدای آژیر شنیدم. چند لحظه قلبم از حرکت ایستاد تا اینکه با دیدن ماشین آتش نشانی در آینه عقبم آرام شدم. آتش سوزی هتـل بـزرگ ام.جی.ام در لاس وگاس به یادم آمد - اینکه چطور هفتاد و شش نفر در اتاق های استریلی که گزند آتش و دود به آن ها نرسیده بود، مرده بودند. این اولین باری بود که از این مسئله آگاه می‌شدم که آتش نشان‌ها اکنون بیشتر در معرض خطر انتشار گازهای سمی هستند تا آتش و دود - نه اینکه همیشه به طورانی اتفاق بیافتد بلکه به صورت تجمعی رخ می دهد. چرا؟

پلاستیک‌ها. از زمان جنگ جهانی دوم، پلاستیک‌هایی مانند کلرید پلی وینیل (پی وی سی) بیش از پیش به جزئی از تلفن، مبلمان، کاغذدیواری، سطل زباله، لوله‌ها و تلویزیون تبدیل شده‌اند. این مواد وقتی می‌سوزند مواد شیمیایی کشنده‌ای همچون کلر، کلرید هیدروژن، و گاز فسژن (که آنقدر کشنده است که در جنگ جهانی اول به عنوان سلاح شیمیایی استفاده می‌شد) تولید می کنند. وقتی یک آتش نشان وارد خانه ای می شود ممکن است نه دود ببیند و نه شعله‌ای ، اما گازهای نادیدنی عملا بمبی از گازهای سمی در خود دارند. انتشار گازهای سمی به مهمات جنگی سمی بدل می شود. اما نتیجه چیست؟ مرگ ناشی از سرطان آتش نشان ها ۴۰۰ درصد بیشتر از کل جمعیت گزارش شده‌است . میانگین سن مرگ ناشی از سرطان در میان آتش نشان ها ۵۲ سال است. صدمات در حین خدمت، مانند صدمات وارده به ناحیه کمر، و بیماری های شغلی، همچون حملات قلبی یک از سه آتش نشان را وادار به بازنشستگی پیش از موعد می‌کنند. از هر بیست و یک آتش نشان یکی در معرض بیماریهای مسری قرار می‌گیرد (یک چهارم از این افراد در معرض ایدز قرار می‌گیرند). هر چند کارهای داوطلبانه اغلب مسئله ای زنانه انگاشته شده است‌، ۸۰ درصد تمامی آتش نشان های شهری‌، تقریبا یک میلیون نفر، داوطلب هستند - که ۹۹ درصدشان مرد هستند. من هیچ شمار مشابهی از زنان را نمی‌شناسم که داوطلبانه خود را در معرض خطر مرگ قرار داده باشند تا جان غریبه ها را نجات دهند، در حالی که عملا مرگی زودرس را برای خود رقم می زنند.

چرا آتش نشان ها تجهیزات تنفسی را بیشتر استفاده نمی کنند؟ تجهیزات تنفسی حدود ۱۶ کیلوگرم به ۴۵ تا ۷۰ کیلوگرمی که آتش نشان‌ها، از نردبان گرفته تا تبر، شلنگ ولباس پادآتش، با خود حمل می‌کنند، می‌افزاید. مهار آتش نیازمند پورش سازماندهی شده توأم با رتباطات قوی است؛ پوشیدن ماسک مانع از صحبت کردن آتش نشان ها می‌شود. آتش نشان‌ها می‌دانند که هر بار از خودشان محافظت می‌کنند، جان دیگران ممکن است از دست برود. یک شعله می‌تواند با سرعت ۵/۵ متر در ثانیه پیشروی کند. همانند آتشی که در سال ۱۹۸۰ دالان‌های هتل بزرگ ام.جی.ام در لاس وگاس را درنوردید. ظرف چند دقیقه، هشتاد و پنج نفر کشته شدند. پوشیدن مخازن اکسیژن یک دقیقه طول میکشد. در یک دقیقه، یک شعله می تواند بیش از هزار فوت پیشروی کند. بنابراین بسیاری از آتش نشان ها ترجیح میدهند جان خودشان را فدای نجات جان دیگران کنند. چرا آتش نشان های داوطلب جانشان را به خطر می اندازند؟ یک دلیل شاید این است که می خواهند از ایشان قدردانی شود. برخی آتش نشان ها حس می‌کنند دیگران قدر کارشان را نمی‌دانند و صاحب خانه ها از اینکه آن‌ها با پوتین های گلی روی فرش هایشـان قـدم می‌گذارند، آزرده می‌شوند.

وقتی که وارد مسیر منتهی به خانه‌ام شدم ، نگاهم به یک ون اسباب کشی جلوی خانه نوسازی در محله‌مان افتاد. موقعی که رسیدم دیدم باربرها تنشان را زیر یک مبل بزرگ بردند. مبل را کج کردند و از چارچوب در رد شدند، و با حفظ تعادل از راه پله مارپیچ بالا بردند. شنیدم که پدر به پسرش هشدار داد: «حواست باشد چطور بلندش میکنی وگرنه کمرت مثل من صدمه می‌بیند.». توی خانه‌ام با حس قدردانی متفاوتی نگاهی به اطراف انداختم و یادم آمد که یخچال و کمدها چطور جابه جا شده بودند... و نسبت به مردانی که با وجود دیده نشدن، زندگی را برایم راحت‌تر کرده بودند احساس سپاسگزاری پیدا کردم .

وقتی نخستین پیش‌نویس این فصل را به دوستی که در صنعت زغال سنگ فعال بود نشان دادم گفت:«خطرناکترین صنعت را جا انداخته ای - صنعت استخراج معدن» من پاسخ دادم که راستش شواهد این امر را در زندگی روزانه ام نمی‌بینم . او حرف مـرا تصحیح کرد و گفت: «ایـن معـدنچی‌ها هستند که نمی.بینیشان، شواهد استخراج معادن را همه جا در اطرافت می‌بینی». کنجکاویم برانگیخته شد. او گفت: «اول اینکه استخراج معدن فقط استخراج زغال سنگ نیست، بلکه استخراج فلزات، نفت و گاز را هم شامل می شود. حال توی آینه به دندان‌هایت نگاهی بینداز - آلیاژتوی دندان هایت طلا، نقره ، جیوه، و کامپوزیت نفت دارد. عینکت نه تنها از فلز بلکه از پلاستیکی ساخته شده است که از نفت و زغال سنگ ساخته می شود. و بی شک چراغ اتاقت روشن است که نورش از خلال حباب شیشه‌ای می تابد که حاوی تنگستن، جیوه، و فسفر است. الکتریسیته‌ای که برای تولید روشنایی استفاده می‌شود از راه سیم‌های مسی و آلومینیومی از ژنراتورهایی که آن ها هم از مس ساخته شده‌اند و به وسیله توربین‌های تنگستنی چرخانده می‌شوند و توانشان از بخار حاصل از اورانیوم، زغال سنگ و نفت تأمین می شود، می آید»، تحت تأثیر قرار گرفتم. با خنده گفت: «بعـد، فرض کن رخت میپوشی، رخت هایت معمولا حاوی آهن، ساخته شده از سنگ آهن، سنگ آهک و زغال سنگ است. و کامپیوترت از پلاستیک شیشه، فسفر، و یک دوجین فلز که باید استخراج شوند ساخته شده است. فصل های پیش نویس کتاب که برایم فرستادی با گیره های فلزی فولادی سنگ آهن، سنگ آهک، زغال سنگ کنار هم قرار گرفته‌اند. زمانی که کتاب به دست خوانندگانت برسد، این واژگان را بر صفحات کاغذی ساخته شده با اسید سولفوریک، یک محصول جانبی تصفیه نفت و سنگ معدن فلز سولفید، می‌خوانند. اگر کاغذ بدون اسید باشد، احتمالا حاوی کربنات کلسیم سنگ آهک برای خنثی کردن اسید است، حتی یکی از عناصر تشکیل دهنده چسب‌هایی که برگه های کتاب را کنار هم نگه می دارند، نفت است. اگر جلد کاغذی روی کتاب براق باشد، به خاطر افزودن خاک رس به کاغذ است» .

چه چیزی باعث می‌شود کار در معدن تا این حد خطرناک باشد؟ هر هفته، سنگ هایی که از سقف معادن سقوط می‌کنند باعث ضربه مغزی یا مرگ معدنچیان می‌شوند: سیم.های برق آویزان آن ها را می‌کشند، و تجهیزات در حال حرکت دست و پایشان را قطع می‌کنند. اگر یک دفتر کار سقفش فرو می‌ریخت و منشی‌ها را می.کشت، یا سیم‌های برق از دیوارها آویزان بود و روی میزافتاده بود و برق کارکنان را می‌گرفت و می‌مردند، با تجهیزات در حال حرکت آنها را له می‌کرد، چند زن می پذیرفتند که (در ازای هر دستمزدی) آنجا کار کنند؟ کارفرما کجا از اینکه علیه او شکایت کنند در امان بود؟

آن همه فکر برای آن شب بس بود. تلویزیون را روشن کردم تا قدری استراحت کنم. به رغم میلم ، اخبار را به برنامه کمدی ترجیح دادم. اخبار درباره جنگ علیه مواد مخدر بود و تا صبح روز بعد مشغول مطالعه در این باره بودم. از سال ۱۹۲۱ تا ۱۹۹۳، هر مأمور اداره مبارزه با مواد مخدر که کشته شد مرد بوده‌است. پس، جنگ علیه مواد مخدر جنگی‌است با کمک ارتشی که از نظر جنسیتی در آن تفکیک صورت گرفته است: زنان در پست ها بی‌خطر خدمت می‌کنند؛ مردان در منطقه نبرد. قبلا مأمور اداره مبارزه با مواد مخدر از بدو استخدام تا بازنشستگی هرگز مجبور نمی‌شد اسلحه‌اش را شلیک کند. اما مدیر آموزش آکادمی مبارزه با مواد مخدر می‌گوید: «حالا مأمور اداره مبارزه با مواد مخدری که امروز دانش آموخته می‌شود. احتمالا ظرف یک هفته ناچار می‌شود از اسلحه‌اش استفاده کند». امروزه اداره مبارزه با مواد مخدر بالاترین میزان حمله را در میان تمامی سازمان های فدرال مجری قانون دارد. هرگز تصورش را نمی کردم که جنگ علیه مواد مخدر عملا جنگی تماما مردانه باشد...

منبع: برشی از کتاب افسانه‌ی قدرت مردان