صبح از خواب بلند میشوی؛ طبق معمول دست و رویت را میشویی تا به مدرسه بروی.پله های خانه کوچکتان را که پدر با زحمت اجاره کرده پایین می آیی. به خانواده ات سلام میکنی. کسی جوابت را نمیدهد. نگران میشوی که نکند کار بدی کرده باشی؟ نکند دیشب که توی حیاط پشتی خانه مهراج با بچه ها فوتبال بازی میکردی و شلوار نویت پاره شد؛ باعث شده که خانواده از دستت عصبانی باشند؟
کمی که نزدیک تر میشوی؛ مامان متوجه حضورت میشود. همه رو به تلویزیون اقساطی برفکیتان نشسته اند و روی تصویر نارندرا مودی؛ نخست وزیرتان که مشغول حرف زدن است قفل شده اند. مامان دستش را دور گردنت می اندازد؛ بغلت میکند و می گوید: سلام عزیزم.
تو اما نگران میشوی. خیلی وقت است مامان اینطوری بغلت نکرده. درست از همان وقتی که از پاکستان به هند آمدید. بابا نگاهت میکند. انگار بغض کرده و میخواهد اشک هایش نریزد. با صدای آرامی میگوید: شریف! دست خواهرت را بگیر و برو. مدرسه تان دیر میشود. دست حانیه را میگیری و قبل از اینکه در را ببندی؛ میبینی که مامان دوپتایش را روی صورت میکشد و گریه می کند.
مدرسه رفتنتان چندان طولی نمیکشد. نواز؛ معاونتان و آقای مدیر نمیگذارند سر کلاس بروید. به خانه تان زنگ میزنند اما کسی تلفن را برنمیدارد. مجبور میشوید توی دفتر بنشینید. زنگ تفریح میخورد. مهراج از پشت پنجره صدایت میکند. خوشحال میشوی که کسی به یادت مانده؛نزدیک پنجره که میشوی؛ با بقیه بچه ها مشتی گل به سمتت پرت میکنند. مهراج میخندد و داد میزند: این هارا ببینید بچه ها! این ها هندی نیستند! معاون دعوایشان میکند. یک ساعت بعد پلیس به مدرسه می آید و چندتا از خانم معلم ها را دستگیر میکند. از بین پچ پچ ها میشنوی که آن ها هم دیگر هندی نیستند!
نمیتوانی باور کنی؛ دلت میخواهد جلوی پلیس ها بایستی و داد بزنی که لعنت بهتان! من یادم است وقتی از پاکستان به اینجا آمدیم بابا همه چیزمان را فروخت تا توی صف اداره لعنتیتان بایستد و برای ما تابعیت بگیرد! خواهرم توی هند به دنیا آمده! چطور جرئت میکنید؟ چرا نادین و آپادا را دستگیر نمیکنید؟ مگر آن ها مهاجر نیستند؟
اما نمیروی. جلوی پلیس ها نمی ایستی و داد نمیزنی.به جایش؛ طعم تلخ نژاد پرستی را با گوشت و پوست و استخوانت حس میکنی. حانیه میپرسد که چه اتفاقی افتاده؟ جواب سربالا میدهی. نمیخواهی او نیز حس بی شناسنامگی کند. درست مثل کاری که مامان و بابا موقع مهاجرت انجام دادند. معلم ها می آیند توی دفتر چای میخورند و از مسلمان ها بد و بیراه میگویند. گریه ات میگیرد اما کسی اهمیت نمیدهد. تو دیگر وجود نداری.

زنگ میخورد و راهی خانه میشوید. همسایه ها و دوست هایتان را میبینی که پلیس مشغول بیرون کردنشان است. به حانیه میگویی چیزی نگوید. حرفت را گوش میکند. حتی وقتی دوست صمیمیش فاطمه را میبیند که با سیلی پلیس مداد رنگی هایش توی جوب میریزد و دست عروسکش کنده میشود چیزی نمی گوید.
به خانه میرسید. سکوت گوشتان را کر میکند. کسی خانه نیست. دوپتای مامان و دستار بابا روی زمین افتاده. نمیگذاری حانیه لکه های خون را ببیند. تلویزیون را روشن میکنی تا حواسش پرت شود.
رییس جمهور آمریکا به هند آمده. میخندد و میگوید من هند را دوست دارم! کانال ها را بالا و پایین میکنی. کسی از شما چیزی نمیگوید. شما یک مشت بی شناسنامه ی بد بویید. شما ارزش میلیون ها دلاری که برای این سفر خرج شد را ندارید. شما هیچ چیز نیستید. خیلی ها حتی از شنیدن خبر کشتنتان خوشحال میشوند. ساده تر بگویم؛ شما برای ما اصلا وجود ندارید.