
در نفس ها و نظرها و خطرها و گذرهای این شب های بی خانمانی این سرزمین بند به مو رسیده دویدن از اینجا به همانجایی که هستم نمیدانم که هرگز ایا جای دیگری خواهم بود ؟
نگاه ها را در سر به جاده ای بسته ایم و میرویم بسته کوله بار خویش را و بی هیچ مقصدی به رفتن خو گرفته ایم و میرویم و میمانیم انگار در همان نقطه مثل خواب هایی که بختک است شاید به روی تنمان و فریاد میزنیم و صدایی از درون لوله هاا و احشای تن های ضعیفمان حتی به قدر آهی بیرون نمیجهد و کسی دهانمان را گرفته است انگار..
و میدویم و میدویم و خواهیم دوید تا به ابدیت تن هامان و تعفن از عرق ریختن های پیاپی اما باز ایستاده ایم همینجا به روی تردمیلی که به هیچ کجا نخواهد رفت.. به بند زمان و اسارت مکان درامده ایم و جبری ست به جوانی که جولان بی جوابی بر این خاک به هرروز و هر ساعت و هر آآآآه که باز آغاز بی آواز این تیرگی هایی که نمیدانم تا به کی؟ مثل مغزی که لت و پار و پاشیده به گوشه ی گارد ریل این خیابان است و گاه شاید نیم نگاهی بگیرد از پس ازدحام... و مثل شاعریست که در اواسط شعر از نوشتن باز می ایستد و مثل قلم که هیچ برای بیانش نیست دیگر... مثل من... مثل ما که نشسته ایم و نشسته ای و..
نمیدانم از چه میخواهم بگویم از این بی کلامی های شهری که غبار تنش را روزی آیا پاک خواهم کرد؟؟
و باز هم این دستان هرجایی که بر این کلیدهای سخت و بی جان میکوبند که شاید از این بی جانی، روحی بدمد به صفحه ی سردی که تسکینی باشد برای تن خسته ی آن مغزی که خزعبلاتش را نمیداند که چطور خالی کند.

مهرماه 99