
درون خالی پر
ریشههای عمیق بی ریشگی
قلبهای بیرگ
من در تمام نانوشتهها در پی خویش میگردم
تا جانسپاری
خانههای خاموش ساکن
صدای جارو زدن رفتگری از کوچه میآید
و ساعتی که در انتظار طلوع به پیش میرود
زنی روبه پنجره نشسته است که من است
حادثهای دور و نیامده را جستجو میکند
مردانگی پنهان، از سینهام به بیرون تراوش میکند
در میان سرم اما قفسیست، از زنانگی پر
احتباس اضطراب خویشتن را نگاه میکنم
و تو را در آخرین کام سیگار، به دست فردای نامعلوم میسپارم
که در بیخبری به خواب رفتهای
کمی آن طرفتر
هزارپای حرامزادهای درون جمجمهام در پی چیزی میگردد
اجازه میدهم تا از سرم تغذیه کند
و پروار شود
تا دوباره در آن سر، در آن جمجهی خالی بی سکنه سور و سات جشن برپا کند
زبانی الکن، و چشمانی نابینا
اینها تمام چیزیست که برای نگفتن دارم
صدای کشیده شدن جاروی دستی به روی زمین به افکارم نظم میدهد
تنها یک چراغ روشن است
قل و زنجیر بیصاحبی به سرخرگهایم آویخته است
و کسی نخواهد دانست
که این راز آواره چیست که بر جانم سایه میافکند
و من در این نانوشته در پی خویش همچنان که پیش از این،
ثانیهای پیدا نشدهام
صدای جارو از کوچه به گوش نمیرسد
چراغی خاموش میشود
تنفسی میایستد
هزار پایی میمیرد
و من سوگوار شکنجهگری بی جان که همسایهی جانم بود
تا طلوع به سکوت دائمی زبان الکن خویش مینشینم
