آن‌شرلی در سعادت‌آباد

آن‌شرلی در سعادت‌آباد

1-خریدن و فروختن در این متن به معنی ارائه و یا دریافت کالا، خدمات و یا پول در ازای کالا، خدمات و یا پول هستش.

2-یه سری چیز همینجوری تو فکرم هست نمی‌تونم کامل هضم کنم نوشتم تو گوگل درایو چند وقت یها بار یکیشو اینجا می‌نویسم ببینم چه می‌شود.

فاز اول:
چند شب پیش رفتم خونه برادرم، همینجوری نشستیم و کمی حرف زدیم و یه قسمت پادکست گوش دادیم و فعالیت ‌های معمولی. اون وسطا حرف از فیلم و سریال شد که به خاطر علاقه من به دخترای پرحرف و هم‌زمان داشتنِ سریال آن‌شرلی روی هارد شروع کردیم دیدن قسمت اول و دوم این سریال.
یه دختر مو قرمز و لاغر با صورت کک مکی اشتباهی وارد زندگی خانواده کاتبرد می‌شه. یه سره و بدون توقف حرف می‌زنه و خیال‌بافی می‌کنه. همه چیز رو زیبا می‌بینه و شاعرانه. هنوز نیومده جاده منتهی به خونه کاتبردها رو با الفاظ شاعرانه‌اش جوری توصیف می‌کنه که متیو دهنش باز می‌مونه که آیا این همون مسیری هست که هر روز ازش عبور می‌کنم؟

بنا بر زنجیره‌ای از اتفاقات اون رو با قطار به یتیم خونه ای که ازش اومده بود پس می‌فرستن و اونم تو یکی از ایستگاه‌های بین راهی شروع می‌کنه به گدایی. البته گداییش با بقیه گداها فرق داره. شروع می کنه به شعر فروختن. از کسایی که منتظر هستند پول می‌گیره تا بهشون شعر بفروشه یا در وا بخونه.

ذهنم رو درگیر کرد در این حد که نه تنها تو برنامه های چند ماه آتی برای دیدن سریالش برنامه دارم که به فکر خوندن کتابش هم افتادم.
خیلی ذوق و زیبایی در داستان هست. ایده واقعا جالبی بوده شعر فروختن و فقط از کسی مثل آنه بر میاد.(آره؟)

فاز دوم:
دیروز تو خیابون پشت چراغ یه دختری داشت ماشین به ماشين سرک می‌کشید. به زور قدش به داخل شاسی‌بلندها می‌رسید. هر بار که همچین صحنه‌ای می‌بینم حرفای مختلفی که گفته می‌شه رو مرور می‌کنم. البته بیشتر شیشه‌پاک‌کن‌ها رو می‌بینم.

وقتی می‌بینمشون همه حرفایی که معمولا زده می‌شه از ذهنم می‌گذره ولی اونی که بهش اعتنا می‌کنم پررنگ‌تره. کلا ذهن اینجوری کار می‌کنه که برای یه سری مسائل استدلال‌های مختلف رو بررسی می‌کنه و یه جواب رو قبول می‌کنه. از اون به بعد در برخورد با اون مسئله همیشه همون راه حل رو استفاده می‌کنه مگر اینکه تغییرات توی صورت سوال و یا استدلال‌ها انقدر زیاد باشه که قابل تجدید نظر باشن.

یکی از این مسائل هم برخورد با دست‌فروش‌ها به ویژه بچه‌هاست.

بخرها معمولا می‌گن بچه است، گناه داره. ببین چه مظلومه.

یه بخر دیگه می‌گه من اگر نخرم این نون شب هم نداره بخوره.

یه بخر هم تو رفیقای ما هست جنبه طنزی برای توجیه خریدنش تراشیده و می‌گه من می‌خرم که اینا نرن دنبال درس خوندن مثل ما بدبخت بشن و هم پشت این طنز تلخ قایم می‌شه هم چند تا هدف رو با یه تیر می‌زنه. هم تیکه‌اش رو با هوشمندی به سیستم آموزشی می‌اندازه هم به فضای کار و درآمد تحصیل‌کرده‌ها و هم خریدش رو می‌کنه که دل خودش رو راضی کنه.

سعدی اگر زنده بود قطعا جزو بخرها می‌شد با این شعر که

چو بینی یتیمی سر افکنده پیش

مده بوسه بر روی فرزند خویش

یتیم ار بگرید، که نازش خرد؟

و گر خشم گیرد، که بارش برد؟

به رحمت بکن آبش از دیده، پاک

 به شفقت بیفشانش از چهره، خاک

اگر سایه ای خود برفت از سرش

 تو در سایه خویشتن، پَروَرش

معمولا بخرها استدلال‌هاشون زیاد جالب نیست و ته همش می‌رسه به دل رئوفشون.

نخرها استدلال‌های دیگه‌ای دارند.

اگر بخرم این از درسش می‌مونه. دیگه مدرسه نمی‌ره.

اگر بخرم باعث می‌شه تعدادشون زیاد بشه. اگر از این بخرم باید از اون یکی هم بخرم. اگر بخرم منجر به بازتولید فقر می‌شه. اون مغازه داره که سرمایه گذاشته و شغلش فروش همین کالا یا خدماته چی؟ اگر این فرد به ویژه اگر بچه است درآمد داشته باشه باعث می‌شه اون فردی که اینو اینجا گذاشته بره و بچه‌ها یا افراد بیشتری رو بیاره تا درآمد کسب کنه.

نخرها هم قلب طلاییشون رو پشت نقاب حلبی قایم می‌کنن. نخرها استدلال‌هاشون منطقی‌تر و محکم‌تره ولی باز با هربار دیدن این صحنه‌ها جریحه‌دار می‌شن.

من یه نخر هستم که با دیدن دختربچه نتونستم تحمل کنم و بالاخره یه فال حافظ خریدم. ولی دلیل اینکه این بار خریدم چی بود؟

فکر کنم حدس زدی.

چون بعد از دیدنش یهو برای چند لحظه دهنم وا موند.





فرق این دختر بچه با آنه چیه؟ چرا برای آنه بغض و اشک و آه و لبخند و بها وجد اومدن دارم ولی برای این بچه ندارم؟

چون مثل اون چهره و ارائه مخاطب پسند نداره؟ چون از نت‌فلیکس پخش نشده؟ اینم. که داره شعر می‌فروشه. اصلا شاید یه فال حافظ گرفتم و گفت:

توانگرا! «دل درویش خود به دست آور

که مخزنِ دُر و گنجِ دِرَم نخواهد ماند»

بگه یا نگه هم. مهم نیست من می‌گیرم اینبار برای بار اول.


فاز سوم

کارامو انجام دادم اومدم خونه. ولو شدم. تلوزیون داره برا خودش می‌ناله. یهو تبلیغ می‌شه و چند تا از این خونواده‌های گوگلی مگولی که از خانه مبل یه مبل چندده میلیونی خریدن یا از دریای فرش دو تا فرش رو مثل ماهی بیرون کشیدن و الان خوشحالن رو نشون می‌ده. تبلیغ بعدی بنیاد قلم‌چی هستش که شروع می‌کنه به دونه دونه اسم بردن مدرسه‌هایی که ساخته.

حقیقتا من نمی‌دونم چه چیزی پشتش در جریان هست ولی حس خیلی خوبی دارم از اینکه یه موسسه با این عظمت وقف عام هستش و داره ثروت تولید شده اش رو تبدیل به زیرساخت می‌کنه. دونه دونه اسم روستاهایی که مدرسه ساخته با تعداد کلاسا می‌گه یهو وسطش می گه

مدرسه 15 کلاسی برای کودکانی که هم کار می‌کنند هم درس می‌خوانند.

کی انقدر این موضوع عادی شد؟ بابا همه جای دنیا کارکردن بچه‌ها جرمه. اصلا نباید اینا کار کنن. اونی که تو خبر می‌شنوی بچه دیوید بکام تو کافه کار کرد یا فلانی سر خیابون لیموناد فروخت به عنوان کار تابستانه و تفریحیه. برای کسب تجربه. و تازه شرایط خاصی داره تا بهشون فشار نیاد.

یه سری رشیدپور یه بچه ای رو آورده بود که طراح خودرو هستش و از ولوو براش پیشنهاد کاری اومده. یه بنده خدایی توی توییتر پیگیر شده بود از شرکت ولوو. اونام برگاشون ریخته بود که نه به خدا ما از این پیشنهادا ندادیم و اصلا جرم محسوب می‌شه.( قطعا یه راهایی داره چون مثلا فوتبالیست‌ها از سنین پایین قرارداد می‌بندن)

ولی منظور اینکه خیلی عادی شده برامونا. اصلا برام. های. حواست هست فلانی؟

تو نظرت چیه؟ تو بخر هستی یا نخر؟ چرا؟ چیکار می‌شه کرد؟


نتیجه فال: بی‌ربط بود و عاشقانه در اومد در مجالی دیگر داستان عاشقانه هم می‌نویسیم. کی به کیه؟