آن چیز که خار آید

چیزی که می خونی داستان واقعی از یک انسان واقعیه که سعی می شه هر قسمت جوری باشه که مستقل از باقی قسمت ها قابل خوندن باشه

لینک ها: قسمت اول + دوم + سوم + چهارم + پنجم + ششم + هفتم+ هشتم + نهم + دهم + ۱۱ ام + ۱۲ ام+۱۳ ام + ۱۴ ام + ۱۵ ام + ۱۶ ام

آنچه گذشت: یه دانشگاه توی برلین پذیرش داد که به شرط داشتن تعدادی واحد پاس کرده و همچنین مدرک زبان انگلیسی و آلمانی هر دو با هم می تونی ثبت نام کنی.

ماجرای کار کردن من در ایران و بعد مهاجرت، قسمت ۱۷

این قسمت: آن چیز که خار آید

من روز اول که تعطیل بود رو حسابی گشتم و واقعا به عنوان کسی که جای زیادی رو ندیده تو زندگیش نکات زیادی به چشمم می اومد. بیشتر از نحوه شهرسازی و برخورد با آثار به وجد اومده بودم و از بزرگی فضایی که در شهر در اختیارم بود. فضا به ازای انسان بیشتر از تهران بود. و خیلی عادی دهن باز و سر گردون مثل پنکه دور این شهر گشتم. قرار بود این قسمت از شهر بگم؛ نمی گم بعدا توضیح می دم. این قسمت خلاصه می کنم که چجوری کارا پیش رفت.

فقط یکی از چیزایی که ذهن منو مشغول کرد این بود که چقدر دنیای جدید عجیبه. شاید اگر ده دوازده سال پیش بود برای رفتن به یه آدرس نیاز بود که هزار بار بپرسی و معلوم نبود چند تا آدرس غلط بگیری ولی من تعداد زیادی نقطه که مشخص کرده بودم رو کاملا دقیق و از بهینه ترین مسیرها می رفتم بدون اینکه با احدی کلمه ای حرف بزنم.

توی نقشه گوگل دنبال دفتر اینترنشنال دانشگاه اف او (FU Berlin) گشتم. اسم دانشگاه اینه: Freie Universität Berlin یا به اختصار FU Berlin که خب وقتی من توی نقشه نوشتم و بهش لغت اینترنشنال رو اضافه کردم یه ساختمون و آدرسی آورد که روش نوشته بود FUBIS که مقصد من شد. حقیقتا من با کلی زحمت و اشتباه رفتن رسوندم خودمو اونجا. توجه دارید که حرف آی i اینجا نماینده اینترنشنال هستش. با بدبختی خودمو رسوندم از یه خانمی در حال خوردن کورن فلکس صبحانه پرسیدم گفت این مخفف رو اشتباه خوندی. اینجا ساختمان مطالعات بین الملله.

FU Berlin International Studies

راهنمایی به واحد سرویس دانشجویی. حقیقتا من فکر کردم نزدیکه. پیاده بیشتر از یه ساعت طول کشید. منظور از گفتن همه اینها این بود که هی من پی می بردم این دانشگاه چقدر بزرگه و چقدر دانشکده و ساختمون داره. و اینکه هیچ کدوم از این ها دانشکده فنی نیستند. این نکته ایه که بعدها در داستان نقش مهمی بازی می کنه. یعنی تنها دانشکده فنی همین اینفورماتیک و ریاضی هستش.

اوکی از این ساختمون به دایره امتحانات. اونجا هم یه جماعتی جمع شده بودن برای یه چیزی شلوغ بود. از اونجا به یه ساختمون دیگه از اون به اداره آموزش. از اون به زدات (اینم یه چرت و پرتی مثل همونا که نفهمیدم) از اون باز به امتحانات از اونجا به آموزش دانشکده. ساعت دو ظهر. اونجا بهم گفت که الا و بلا باید از قبل توی سایت وقت ملاقات بگیری. منم حاشا و کلا که من اکانت ندارم و نمی تونم و از راه دور اومدم. در واقع من گفتم که از ایران اومدم. خب من از ایران اومدم ولی نه امروز. در کل من از ایران اومدم. با کلی بدبختی راضی شد که به ما وقت بده برای همون روز ساعت ۵ بعد از ظهر. منم سرتق همونجا نشستم تا ۵.

قبل تر ها که می خواستم کارای اپلای رو انجام بدم یه مدرکی رو رفتم با کلی هزینه و بدبختی گرفتم برای دانشگاه اشتوتگارت که اصلا ارسال هم نکرده بودمش. این مدرک توضیح واحدهایی هست که از ایران باید ارسال بشه. و مراحل زیادی برای گرفتنش از وزارت علوم و ترجمه هستش که من انجام داده بودم و به کارم نیومده بود. همیشه فکر می کردم اضافی و به درد نخوره. در صورتی که اونجا بهم گفت نیازه این رو داشته باشی. به اسم module handbook که خیلی شیک و مجلسی من دست کردم تو کیف در آوردم بهش تحویل دادم.

شت این همه من دویدم دنبال این مدول هندبوک و هزینه کردم فک کردم حیف شده. نگو اینجا به کارم اومد.این دقیقا چیزی بود که به خار اومده بودااااا. گفتم بابا من یه لیسانس ایران دارم یعنی از این ۱۴ واحد در نمیاد؟ والله که در میاد.ـ(خانم اسپانیایی ریز جسه) نشست بررسی کردن که ببینه من توی ایران چی خوندم. کاش نمره هام بهتر بود ولی مهم نیست.

داشت زیر لب بررسی می کرد: خب ریاضی یک، انتگرال داشته، انتگرال دوگانه سه گانه فیلان و بیسار. کل اون ترمی که ریاضی یک داشتم از جلو چشمام رد شد. اینی که تو انقدر از کنارش رد شدی من یه بار ۹.۵ شدم بعدا کلی انتگرال حل کردم تا با ۱۰ پاس بشه. هرچند الان هیچی بلد نیستم.

زیر لب رفت سراغ ریاضی دو. از اینم هیچی یادم نیست. اینم یه بار افتادم. ریاضی مهندسی ... زیر لب مواردی که در ریاضی مهندسی می خونیم رو سریع مرور کرد. معادلات ..... مرور سریع زیر لب .... رسید به محاسبات عددی.

شب محاسبات عددی دو تا چرک نویس درس خوندم. عددها تا ۵ رقم اعشار گرد کردم تا ۱۴ گرفتم که جزو نمره های خوب کلاس هم بود. وقتی چشمش خورد به محاسبات عددی اوه محاسبات هم داشتی؟ برو حله. کارها رو تموم نکرد. یه برگه داد که گواهی می داد من میزانی که دانشگاه می خواد پاس کردم و می تونم ثبت نام کنم. تا بعدا که دقیق تر بررسی بشه. تحویل اون برگه و یه سری کار اداری دیگه و حرکت به سمت ایستگاه قطار

توی راه از خوشحالی بال داشتم در می آوردم. همه برنامه ها عوض شد و از دورتموند مقصد گشت سمت برلین. خوشحال و خندون سمت ایستگاه قطار رفتم و هوا که تاریک شد شروع کرد به برف باریدن. ولی اهمیتی نداشت. من کاری که می خواستم رو به بهترین شیوه انجام داده بودم. درسته دیر شده بود ولی اشکالی نداشت.

خسته و کوفته که رسیدم اونجا

دیدم قطاری برای مسیر من وجود نداره.

شت

واقعا شت.

پاهام از زور راه رفتن زق زق می کنه. بیرون برف میاد و هیچ قطاری نیست؟ من باید چه گلی به سرم بگیرم؟ واقعا حال بدی بود که قابل توصیف نیست. من باید چیکار کنم؟ خیلی خسته ام و از اولین انسانی که اسم من رو می دونه حدود چند صد کیلومتر فاصله دارم و از اولین انسانی که بتونم برم خونه اش برای شب حدودا ۵هزار کیلومتر. الان ایستگاه قطار رو ببندن من برم بیرون که یخ می زنم از سرما. چیکار کنم؟

قسمت بعد می خونیم چه گلی به سرم گرفتم و ماه های بعدی برنامه چی شد. تا اولین کارهای من در برلین.