آدم‌های جدید

چیزی که می خونی داستان واقعی از یک انسان واقعیه که سعی می شه هر قسمت جوری باشه که مستقل از باقی قسمت ها قابل خوندن باشه. داری داستان می خونی.

لینک ها: قسمت اول + دوم + سوم + چهارم + پنجم + ششم + هفتم+ هشتم + نهم + دهم + ۱۱ ام + ۱۲ ام+۱۳ ام + ۱۴ ام + ۱۵ ام + ۱۶ ام + ۱۷ ام + ۱۸ ام + ۱۹ ام + ۲۰ ام + ۲۱ ام

آنچه گذشت: خوندیم که من در اوج حماقت و بلاهت با شلوارک رفتم یه جا دنبال کار دانشجویی که خیلی هم باهام خوش رفتاری کردن.

ماجرای کار کردن من در ایران و بعد مهاجرت، قسمت ۲۲

این قسمت: آدم‌های جدید

بیشتر این یه نصفه قسمت برای ارتباط دادن اوضاع و آگاه شدن خواننده نسبت به شرایط کلی هستش.

یه نکته هم لازمه بگم: بله من هم می دونم مهاجرین عمدتا نیروی کار ارزان برای چرخ دنده های سرمایه داری هستن ولی خب تا وقتی خرج زندگی مار رو بده دستش هم درد نکنه.

حالا داستان و جزییات در جریان

من هنوز هضم نکرده بودم که چه اتفاقاتی افتاده که ضربه بعدی اومد. داشتم برای خودم رشته های خیال رو می بافتم که چه کارا بکنم و چه ها باید بشود و چه ها نشود که از اون یکی کاری که درخواست داده بودم هم تماس گرفتن. یه خانمی صحبت کرد و قراری گذاشت برای ده روز بعد. رفتم و دیدم جمعیتی از کشورهای مختلف اونجا دور هم اومدن و یه جلسه عمومی داشت و بعد مصاحبه جداگونه.

گاهی دوست و آشنا می پرسن که ارتباط برقرار کردن چجوریه. چیزی که من می گم لااقل برای محیط کار کمی منعطف و شوخ بودن می تونه کار رو راه بندازه. داستان اینه که انقدر جاهایی که می ری و آدمایی که باهاشون حرف می زنی متفاوت هستن که قاطی می شه همه چی و اونها هم همشون یه زمانی زبان یاد گرفتن یا خودشون با لهجه حرف می زنن یا انقدر موارد مختلف رو دیدن که براشون عادیه و نباید استرسی داشت. (اینی که گفتم شعار بود و جلوی آلمانی ها من خودم به شدت استرس دارم) موقع معرفی خودم یهو وسطش شروع کردم یه جمله آلمانی گفتم که از گرد شدن چشمای یکی از حضار متوجه داستان شدم. سریع زدم به شوخی که خب مثل اینکه یکی از ضعف هام هم سوییچ کردن بین زبان هاست. این اسکی به خودم چسبید.

این گذشت و هرچی منتظر شرکت ابزارساز فرزا شدم جوابی ندادن. دیگه از سر مجبوری و هزینه ها رفتم این شرکت جدید. یعنی همه چیز هم مجبوری نبود. یه مقدار در باغ سبز که اوه ما یه شرکت چند ملیتی هستیم و کارمون به انگلیسی هست و محیط ژیگول داشتن کمی وسوسه کننده و کنجکاوی برانگیز بود. شما بودید دوست نداشتید ببینید این شرکتایی که همیشه تو سایت های تکنولوژی در موردشون خوندیم چطور هستن؟

قرارداد بستم و گفتم حتما قسمت بوده که ما همون سمت متالورژی و مواد و اینا نریم. زیاد حوصله ندارم از کارش بگم چون واقعا برام جذاب نبود. خلاصه داستان که خیلی شیک و باکلاس بود ولی من دوست نداشتم و فکر می کردم جای من نیست. اینجا پی بردم چرا تو عکس هایی که از محیط کاری گوگل میاد بیرون تاب و سرسره است ولی هیچ کدوم از کارمندا در حال استفاده نیستن. انقدر سیستم کاری فشار روحی و روانی ایجاد می کنه که نمی ارزه اونجا کار کردن. ولی اونجا بودم و دو هفته دوره آموزشی اونجا رو گذروندم.

تا اینکه استاد الکسان روزای آخر آموزشی ایمیل زد. آخه الان وقتشه؟ مرد مومن گذاشتی یه ماه گذشت و من یه کار دیگه بکنم بعد تماس بگیری؟ من قرارداد با جای جدید داشتم و امیدوار بودم که اتفاقات جالبی بعد از دوره آموزشی بیوفته. زهی خیال باطل. برای همین با چند روز تاخیر با الکسان تماس گرفتم و گفتم که حاجی اگه جای من هنوز اونجاس بگو که بیام. قرارداد رو از اول آگوست بستم و چند روزی هم به خودم استراحت دادم باز و یه سفر ریزی هم رفتم که در اون هم تجارب گران بهایی به دستم اومد که در مجالی دیگر می نویسم.(این چند روز استراحت ها به عنوان جایزه خیلی خوبن)

اینجا برای پیوستگی داستان چند تا کاری که همزمان پیش می بردم هم باس بگم. به پیشنهاد یکی از دوستان من سیستم عامل لب تاپ رو عوض کردم و لینوکس ریختم (سیستم عامل) و یه سری آموزش های آنلاین فارسی هم دیدم و یه کتابی هم مطالعه می کردم. در نوع خودش جالب بود. تصور واهی من این بود که می شه از این راه وارد بازار کار آی تی شد. ولی سبب خیر شد و چند تا چیز یاد گرفتم.

در واقع من هیچ ایده ای نداشتم که چطور می تونم وارد بازار کار مربوط به آی تی بشم. تا اون روز باید خیلی چیزا یاد می گرفتم و برای هزینه ها هم می رفتم فرزا کار کنم.

روز اول که رفتم شرکت فرزا محیط کارگری و فضای کثیف کارخونه یه ذره تو ذوقم زد. ولی برخورد کارگرای دیگه با من انقدر خوب بود که فهمیدم این فضا توش آدم حس خوبی خواهد داشت. و درسته که کثیفه ولی آدماش مشتی هستن. تابستون رو شروع کردم کار تمام وقت و زیاد. یه هفته شیفت صبح. یه هفته عصر. و یه هفته شب.

دو مورد از برخورد بقیه کارگرا رو نوشتم ولی پاک کردم. فقط بگم که برخورداشون خوب بود واقعا و من حس خوبی داشتم تو این محیط.(شایسته ذکره که بگم تو قسمت کینگ جافری هم برخورد کارگرا خوب بود به ویژه اون آقایی که ترشی فلفل داد بهم)

آدم‌های جدید

حالا چرا اسم این قسمت رو گذاشتم آدم‌های جدید؟

من واقعا فشار رو از این نقطه زمانی زیاد کردم. سعی می کردم که کار تمام وقت انجام بدم که سبک هم نبود (هنوز هم همونجا هستم) و دیدم به عنوان یه دانشجوی ترم یکی آی تی لازمه که یه حداقل هایی رو از لینوکس بدونم در حد نصب نرم افزار و فلسفه کلی و مقدمات. آقا من یه کورس آنلاین رایگان فارسی رو نگاه می کردم و یه کتابی هم که خودم می خوندم. شروع کردم دونه دونه ور رفتن با لینوکس های مختلف. یکی از بچه های دانشگاه که دستی تو این داستان داشت گفت آرچ رو هم امتحان کن اون خوبه. چیز یاد می گیری.

یه توضیح بدم برای کسی که نمی دونه چی هست این: خوبه که به سیستم عامل لینوکس دانشجوها و یا کسایی که تو این حیطه فعال هستن آشنایی داشته باشن. همینکه این موضوع بانمک رو بفهمی که قرار نیست همه تنظیمات مثل ویندوز باشه که بری یه جایی دو تا تیک بزاری خودش با نمکه. این رو توی اوبونتو و غیره کمتر درک می کنی ولی یه سیستمی مثل آرچ اینطوریه که باید برای هر کاری می خوای انجام بدی دو صفحه ویکی آرچ بخونی. مثلا برای وصل شدن به وایفای باید تو یه فضای تاریک و مخوف بری از یه فولدر یه فایل متنی کپی کنی و بعد دستکاریش کنی بسته به استاندارد امنیتی فرستنده و بعد بتونی وصل بشی. خلاصه اینکه لقمه رو دور سرت بچرخونی ولی یه بار ور رفتن باهاش واقعا باعث می شه چندتا چیز یاد بگیری.

از قضا تو گروه لینوکسی من کمک خواستم و یه نفر به اسم اشکان یه مقدار کمک کرد و در مورد اونایی هم که نمی دونست تشویق و تحریک کرد که برو پیدا کن بعد داکیومنت کن بنویس چه کردی منتشر کن. یه ارتباط ریزی اینجا برقرار شد(من آدمایی که به منتشر کردن کار خوب و تولید محتوا کمک می کنن رو دوست دارم و شما رو هم به منتشر کردن تجربیات و داستانتون تشویق می کنم.)

این گذشت تا یه مدت بعد اشکان یه پست از بلاگش رو منتشر کرد تو گروه من دیدم این با پسوند آلمانیه. همونجوری که ایران ir. داره آلمانی ها de. دارن.

یه قرار بیرون گذاشتن همانا و زنجیره حرف زدن رها شدن همان. کلی نقطه مشترک و یه بچه باحال ایرانی پیدا کردن هم همان. هیچی دیگه به همین سادگی یه رفیق باحال پیدا شد که تقریبا پایه ثابت همایش ها و کنفرانس ها هستیم و می ریم با هم. و بعد تو این کنفرانس ها هم کلی دوست و آشنا پیدا می شه. منظور اینکه رفیق باحال پیدا کردن سخت نیست.


ببخشید این قسمت توضیح اضافی زیاد داشت.

قسمت بعد رو در مورد یه دانشجوی دیگه که اونجا با هم کار می کنیم نوشتم و بعد از اون داستان می رسه به روزی که احضار شدم به دفتر آقای الکسا.

ای بابا اینا نمی زارن یه آب خوش از گلوی ما پایین بره.