تو بذار وقتی غروب شد برو

چیزی که می خونید داستان واقعی از یک انسان واقعیه که سعی می شه هر قسمت جوری باشه که مستقل از باقی قسمت ها قابل خوندن باشه

لینک ها: قسمت اول + دوم + سوم + چهارم + پنجم + ششم + هفتم+ هشتم + نهم + دهم + ۱۱ ام + ۱۲ ام

آنچه گذشت: امید چندانی به گرفتن ویزا نداشتم و با وجود نقص در مدارک روز مصاحبه با سفارت همه چیز به هم ریخت ولی با یه مقدار عجله و جنبیدن مدارک رو رسوندم و امیدم به گرفتن ویزا حتی از قبل از مصاحبه بیشتر شد.

ماجرای کار کردن من در ایران و بعد مهاجرت، قسمت ۱۳

این قسمت: تو بزار وقتی غروب شد برو

حالا ۶ تا ۱۰ هفته عجیب پیش رو داشتم. زبان می خوندم و منتظر بودم که ۶ هفته بشه و ببینم ویزا می دن یا نه. زندگی به یه حالت خلصه ناکی رسیده بود که معلوم نبود چی می شه. توی همین بازه زمانی تصمیم گرفتم که چه بشه چه نشه من همین راهی که دارم رو می رم. زبانم رو تقویت می کنم مدرکم رو می گیرم و می زنم توی کار تدریس. برای تدریس هم بهتره که مدرک تست داف (همون آیلتس آلمانی بگیم) بگیرم. برای همین توی امتحان ثبت نام کردم. درست چند روز قبل از زمانی که باید دانشگاه می بودم. اگر ویزا اومد که امتحان رو می دم و فرداش می رم. اگر نیومد امتحان رو می دم و می خونم و باقی زندگی.

متولد تیرماه هستم و از ماه های میلادی فقط می دونم که تیرماه می شه همون جولای. در واقع روز استقلال آمریکا هم که ۴ جولای هستش توی تیر می افته. دو سه روز مونده بود به روز تولدم. ساعت ۳ نصفه شب اومدم بخوابم نوتیفیکیشن کانال اومد که لیست ویزا آپدیت شده. به لیست یه نگاه انداختم.

شماره منم بود. یه بار دیگه. شماره منه. یه بار دیگه. آره درسته. شماره پرونده منه. با برگه سفارت چگ کردم. آقا درسته.یه ذره اینور اونور رو نگاه کردم. اینا دیوونه ان به من ویزا دادن؟ فک کنم اون کاری که روز مصاحبه کردم جواب داد. خوابم پریده. الان اینو چجوری بگم به بابااینا؟ پیام دادم به مجیددانلود(از بچه های دانشگاه که معمولا بیدار و آنلاینه؛ هر موقع نصف شب بخوام با کسی حرف بزنم حتی خصوصی ترین حرفا مجید حاضره). پیام دادم:

+بیداری؟

-آره.

+ببین یه چیزی شده من باید همین الان به یکی بگم وگرنه نمی تونم بخوابم.

-چی شده؟

+ویزای آلمانم اومده.

-تو مگه برا آلمان اقدام کرده بودی؟

+آره یه چند وقتی دنبالش بودم.

و همینجوری یه ذره حرف زدیم. تو دو سه روز آتی پیگیر گرفتن بیمه بودم. خواهرم بود که لب تاپ دادم بهش سوخت. یادته؟ اون نمایندگی بیمه داره. یه سری تو تلگرام ازش پرسیدم یه آمار بزن برا بیمه مسافرتی. ببین گفتم تو خونواده ما دیالوگ های گفته نشده ارزشمند تری وجود داره تا گفته شده ها. به ویژه من و پدر. رابطه من و پدر یه جورایی مثل فیلم های ٬کیم کی دوک٬ می مونه.‌(کارگردان کره ای) دو ساعت و نیم تو فیلم دو نفر تو یه اتاق هستن یه کلمه دیالوگ ندارن ولی انواع احساس هست که داره مثل موج بالا پایین می ره.

من واسه اون بازه زمانی که رو پروژه دیلماج کار می کردم و ۵ صبح با هم می رفتیم سر کار خیلی خوشحال بودم چون خبرا رو از کانال وحید آنلاین می خوندم تو ماشین؛ و پدر ری اکشن نشون می داد. این اوج دیالوگمون بود. الان فقط دلم لک زده یه ساعت تو خونه باشم سرم تو لب تاپ باشه و اونم جلو بی بی سی خوابش برده باشه. (نه که حرف نزنیم ولی حس می کنم هر چی بگم بهش کمه)

ظهر تو خونه بابا هم بود با تلفن که حرف می زدم جلو بابام از دهنم در رفت پرسیدم چی شد پرسیدی برا بیمه مسافرتی؟ (می خواستم ویزا رو بگیرم بعد بگم بهشون.) بر عکس من که خنگم و دیر می گیرم یهو گوشاش تیز شد گفت بیمه مسافرتی برا چی؟ همینجوری نگاهش کردم داشتم لود می کردم چی بگم که ماسمالی کنم. گفت: ویزات اومده؟ از گوشه لب هام شروع شد به کشیده شدن که خندم گرفت. نتونستم کنترل کنم. همه چی لو رفت. من زدم زیر خنده و بابام یهو پقی زد زیر گریه.

خنده ام بیشتر شد. گفتم چرا گریه می کنی؟ همینجوری لا و لوی هق هق چند بار پشت هم می گفت والا نمی دونم خوشحال بشم می ری یا ناراحت بشم می ری.

من و مامان و بابا و خواهرم چهارتایی داشتیم می خندیدیم و گریه می کردیم اصلا یه وضعی. بعد از پدر پرسیدم که خب نظرت چیه؟ گفت زحمت کشیدی بری برو. از مادر پرسیدم اونم نظرش این بود که سپردمت به خدا. یه حس و حال عجیب تسلیم بودنی وجود داشت.

دو سه روز قبل از تولدم رفتم ویزا رو تحویل بگیرم. بهم یه فرم دادن که تاریخ شروع ویزات رو خودت وارد کن. من که از تاریخ های میلادی فقط تاریخ تولدم رو می دونستم یه دودوتا چهارتا کردم که کی می شه تاریخ امتحان و کی می شه تاریخ ثبت نام دانشگاه که یه چیزی بینابین بزنم. تاریخ رو وارد کردم و دو روز بعد؛ ویزا رو تحویل گرفتم.

طبق همین تواریخ بلیط گرفتم برای رفتن به هانوفر. از بچه ها و دوستان خدافظی کردم و مشغول این کارا بودم. به امتحان خیلی نرسیدم و نتیجه اش دو ماه بعد اومد که یکی از نمره ها خیلی پایین شده.

یکی از خداحافظی های بانمک و جالب ترین آزمونی که دادم این بود که با امید و محمد.پ که تماس گرفتم یه شب دور هم باشیم و ببینیم همو. من و محمد زودتر رسیدیم.به محمد.پ گفتم می خوام دو هفته دیگه برم آلمان. تعجب کرد و پرسید تو مگه آلمانی بلدی؟ گفتم آره. یه لغت پرسید و جواب دادم. یه جمله گفت بگو این چی می شه. اینم جواب دادم. یکی دو تا دیگه گفت و گفتم. یهو گفت انگار واقعا بلدیا. خخخ بانمک ترین امتحان زبانم همین بود.

ولی گویا ما باید حالا حالاها بدوییم تا به اون چیزی که می خوایم یا دلخواهمونه برسیم. چرا؟ چون من یه سری چیزا رو کلا در نظر نگرفتم و یادم رفته حتی بهشون فک کنم از بس فکر می کردم ویزا نمی دن.

چیا؟ تو قسمت بعد می نویسم. (یه قسمتی که بین این نقطه زمانی و قسمت بعدی رخ می ده رو قبلا اینجا نوشتم :‌ داستان بی پایان مهاجرت من)